[Completed]
𝐊𝐨𝐦𝐨𝐫𝐞𝐛𝐢🌱🥭
[koh-mo-reh-bee] (n.)
کلمه ای ژاپنیست، به معنای پرتوهایی از خورشید، که از لا به لای برگ درختان عبور میکنند و به زمین میتابند.
∘₊✧──────✧₊∘
کیم تهیونگ، امگای شیرینی که عطر انبه تمام وجودش رو در بر گرفته بود، فکرش رو...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
∘₊✧──────✧₊∘
هیچ چیز اونطور که جیمین فکرش رو میکرد پیش نرفت. وقتیکه به آپارتمانش برگشت، یونگی و جونگکوک اونجا رو ترک کردن و از لحظه ای که رایحه ی آلفا دیگه برای تهیونگ قابل احساس نبود، اون پسر از روی درد شروع به گریه کردن کرده بود.
تبِش بالا بود و عرق چتری های قهوه ای رنگش رو خیس کرده بود. گونه هاش از موج گرمایی که بدنش رو فرا گرفته بود صورتی رنگ شده بودن و از راه دهان، با صدا نفس نفس میزد و از درد به خودش میپیچید.
ملحفه ای که روی تخت رو پوشونده بود، از حرکت و تقلای زیادش تقریباً جمع شده بود و جیمین حتی نمیتونست مانع تهیونگ بشه تا از روی درد به لحاف و بالشتش چنگ نزنه.
دیدن تهیونگ اون هم در چنین شرایطی، برای بتا با شکنجه دادنش فرقی نداشت. جیمین و تهیونگ زمانی که امگا تنها چهار سال داشت و جیمین پنج ساله بود، باهم به صورت اتفاقی آشنا شدن و با وجود مهاجرت خانواده ی تهیونگ به ژاپن، اونها هیچوقت از هم جدا نشدن و همیشه صمیمی ترین دوستهای همدیگه بودن و کلمه ی 'خانواده'، شاید واژه ی مناسب تری برای بیان رابطه ی اونها بود.
-«میخوای برات آب بیارم؟ تشنه نیستی؟»
جیمین با غم محسوسی در صداش پرسید و به امگایی نگاه کرد که حالا از شدت درد نفس نفس میزد و قطرات اشک از گوشه ی چشمهاش ملحفه ی چروک شده ی زیرش رو خیس میکردن.
تهیونگ فقط سکوت کرد و به سقف اتاق خیره شد. دردش دوباره آروم شده بود اما پسر به خوبی میدونست که طولی نمیکشه تا دوباره گرمایی مثل گرمای آتش جهنم تمام بدنش رو فرا بگیره و باعث سنگین تر شدن نفسهاش بشه.
جیمین با نگاهی غمگین شده به امگای جوان خیره شده بود و واقعا نمیدونست که چکار باید بکنه. اون یک بتا بود و رایحش هیچ تاثیری در آروم کردن یک امگای مارک نشده نداشت و در این شرایط، فقط رابطه ی جنسی و یا رایحه ی یک آلفا میتونست امگا رو آروم بکنه.