🥭20.Everything happened very quickly

4.9K 791 158
                                        

🥭همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد🥭

🥭همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد🥭

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

∘₊✧──────✧₊∘

پلکهای خستش رو از همدیگه فاصله داد و چند ثانیه ای به سقف سفید رنگ اتاق خیره موند. نگاهی به کنارش انداخت و با دیدن جسم پسری که بدنش رو زیر لحاف گرم و سفید رنگ پنهان کرده بود، لبخندی زد. نگاهش رو توی اتاق چرخوند و به ساعت کوچک روی عسلی کنار تخت -که دوازده و پنج دقیقه رو نشون میداد- نگاه کرد.

دستش هنوز هم زیر سر امگا بود و حالا بیحس شده بود. بدنش رو به پسر نزدیک تر کرد و لحاف رو از روی صورت اون کنار زد. چتری های قهوه ای رنگ تهیونگ تقریبا چشمهاش رو پوشانده بودن و دهانش نیمه باز بود. پسر به آرومی نفس میکشید و جونگکوک احساس میکرد که قلبش داشت از قفسه ی سینش بیرون می پرید. این اولین باری بود که اینطور در کنار تهیونگ از خواب بیدار میشد و نمیخواست فرصت خیره شده به چهره ی آروم پسر رو از دست بده.

بدون اینکه برای کنترل لبخند بزرگش تلاشی بکنه، چتری های تهیونگ رو از جلوی پیشانیش کنار زد و به چهره ی غرق در خواب پسر خیره شد. به لطف پرده ی ضخیم و قهوه ای رنگ، نور خیلی کمی وارد فضای اتاق میشد و پرتوهای نور خورشید از پلکهای نازک و حساس امگا عبور نمیکردن.

آلفای جوان لبهاش رو به داخل دهانش کشید و بعد دست چپش رو به زیر لحاف برد و اون رو روی کمر امگا گذاشت تا پسر رو به خودش نزدیک تر احساس کنه. انگشتهای دست دیگرش -که هنوز هم زیر سر امگا بود- رو چند بار باز و بسته کرد تا حسشون رو برگردونه اما انگار اینکار بی فایده بود.

صورتش رو به صورت تهیونگ نزدیک تر کرد و حالا میتونست دقیق تر چهره ی پسر رو زیر نظر بگیره. از اون فاصله ی کم، میتونست موهای کرکی صورت تهیونگ رو تشخیص بده و همچنین میتونست مویرگ های نازکِ بنفش و سبز رنگ روی پلکهای نازکش رو هم ببینه. مژه های پرپشت و کوتاه پسر خیلی نرم به نظر میرسیدن و لبهاش به خاطر فشاری که بازوی راست جونگکوک به گونش وارد میکرد، جلو اومده بودن. در کمال ناباوری، جونگکوک برای اولین بار متوجه چند خال کوچک روی صورت تهیونگ شد. با اینکه چند ماهی میشد که باهم ارتباط داشتن، اما جونگکوک هیچوقت انقدر دقیق جزئیاتِ چهره ی پسر رو از زیر نظر نگذرونده بود.

𝐊𝐨𝐦𝐨𝐫𝐞𝐛𝐢 [𝐊𝐨𝐨𝐤𝐕]Stories to obsess over. Discover now