[Completed]
𝐊𝐨𝐦𝐨𝐫𝐞𝐛𝐢🌱🥭
[koh-mo-reh-bee] (n.)
کلمه ای ژاپنیست، به معنای پرتوهایی از خورشید، که از لا به لای برگ درختان عبور میکنند و به زمین میتابند.
∘₊✧──────✧₊∘
کیم تهیونگ، امگای شیرینی که عطر انبه تمام وجودش رو در بر گرفته بود، فکرش رو...
Ops! Esta imagem não segue nossas diretrizes de conteúdo. Para continuar a publicação, tente removê-la ou carregar outra.
∘₊✧──────✧₊∘
بدنش رو بیشتر زیر لحاف کِرِمی رنگش برد و اخمی به خاطر سردرد عذاب آورش کرد. امروز سه شنبه بود و باید به کافه میرفت اما هنوز چند ساعت تا شروع شیفت کاریش وقت داشت.
کمی غلت خورد و بعد با کلافگی لحاف رو از روی سرش کنار زد و بدن خستش رو به سمت آشپزخانه کشوند. مطمئن بود که توی یخچال یک قوطی از قرص آسپرین گذاشته اما از بخت بدش هر چقدر که گشت، اون قوطی لعنت شده رو پیدا نکرد.
با کلافگی بدنش رو روی کاناپه ی قهوه ای رنگ انداخت و با دستهاش کمی سرش رو فشار داد تا به خیال خودش از درد طاقت فرسای اون کم بکنه. سرش اونقدر درد میکرد که حتی صدای عقربه ی ثانیه شمار ساعت دیواری چوبی هم مثل صدای ناقوس کلیسا به نظر میرسید و باعث میشد تا سرش بیشتر از قبل نبض بزنه.
خیلی کم پیش میومد که تهیونگ با سردرد از خواب بیدار بشه اما حدس زدن اینکه به خاطر مشغله ی زیاد این اواخر بدنش حتی ضعیف تر از قبل شده، کار سختی نبود.
بعد از اینکه چند دقیقه روی کاناپه ی سه نفره و قهوه ای رنگ دراز کشید، به سختی بلند شد و تصمیم گرفت که برای گرفتن مُسکن، به سراغ جونگکوک بره.
سویشرت سبز رنگش رو به تن کرد و بعد از اینکه صندل های عسلی رنگش رو هم پوشید، کلید خونه رو توی جیب سویشرتش انداخت و از واحدش بیرون رفت و بعد سلانه سلانه پله ها رو بالا رفت و خودش رو به آپارتمان جونگکوک رسوند. با دو انگشت اشاره و میانیش در چوبی رو به صدا در آورد و طولی نکشید که آلفا با بالا تنه ای برهنه و حوله ی کرمی رنگی که دور کمرش پیچیده شده بود، در رو باز کرد.
قطرات آب از موهای مشکی رنگ جونگکوک بر روی شانه ها، کمر و سینش میریختن و به خوبی میشد حدس زد که آلفا به تازگی از حمام بیرون اومده بود.
جونگکوک با دیدن تهیونگی که کمی رنگش پریده بود و بیحال به نظر میرسید، ابرویی بالا انداخت: