[Completed]
𝐊𝐨𝐦𝐨𝐫𝐞𝐛𝐢🌱🥭
[koh-mo-reh-bee] (n.)
کلمه ای ژاپنیست، به معنای پرتوهایی از خورشید، که از لا به لای برگ درختان عبور میکنند و به زمین میتابند.
∘₊✧──────✧₊∘
کیم تهیونگ، امگای شیرینی که عطر انبه تمام وجودش رو در بر گرفته بود، فکرش رو...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
♥︎♥︎♥︎
*آهنگ این پارت توی چنل قرار گرفته. سعی کنید با آهنگی که گذاشتم بخونیدش تا لذت بیشتری ببرید:)*
♥︎♥︎♥︎
-«الهه ی ماه تهیونگ تو داری گریه میکنی؟!»
با شنیدن صدای جونگکوک که نگرانی پسر رو به وضوح بازتاب میکرد، از جهان افکارش بیرون کشیده شد و با دیدن مردمک های دو رنگ شده ی آلفا، بزاقش رو قورت داد. دستی به صورتش کشید و با احساس خیس شدن انگشتهاش، چند باری پلک زد. حتی متوجه نشده بود که داشت گریه میکرد.
-«ته؟ تهیونگ عزیزم چی شده؟ تو... حالت خوبه؟ مـ..من نمیخواستم ناراحتت کنم فقط میخواستم بگم که تو فوق العاده ای و دوست دارم اون کوچولو هم مثل تو فوق العاده باشه.»
جونگکوک توضیح داد و تهیونگ میتونست صدای نفسهای سریع اون پسر رو بشنوه.
آلفای جوان طوری نفس نفس میزد که انگار اکسیژنی برای تنفس وجود نداشت و قلب تهیونگ سریع تر از قبل تپید. جونگکوک اونقدر نگرانش شده بود که به نفس نفس زدن افتاده بود؟
لبهاش رو با زبانش خیس کرد و با چشمهایی که حالا به خاطر اشکهاش می درخشیدن، به عنبیه های قرمز و قهوه ای شده ی پسر بزرگتر نگاه کرد:
-«ا..اینطور نیست جونگکوک؛ من ناراحت نشدم.»
-«پس... پس موضوع چیه؟ من... بیش از حدی که باید پیش رفتم؟ د..درد داری؟»
با قرار گرفتن دست نوازشگر جونگکوک بر روی کمرش، امگا لبخندی زد و سرش رو دوباره در سینه ی پسر بزرگتر پنهان کرد. عطر جونگکوک غلیظ شده بود و این به خوبی نگرانی اون پسر رو نشون میداد و باعث میشد که تهیونگ پیچش خوشایندی رو در شکمش احساس بکنه.
بینیش رو روی سینه ی برهنه ی جونگکوک کشید و زمزمه کرد: