[Completed]
𝐊𝐨𝐦𝐨𝐫𝐞𝐛𝐢🌱🥭
[koh-mo-reh-bee] (n.)
کلمه ای ژاپنیست، به معنای پرتوهایی از خورشید، که از لا به لای برگ درختان عبور میکنند و به زمین میتابند.
∘₊✧──────✧₊∘
کیم تهیونگ، امگای شیرینی که عطر انبه تمام وجودش رو در بر گرفته بود، فکرش رو...
Ups! Gambar ini tidak mengikuti Pedoman Konten kami. Untuk melanjutkan publikasi, hapuslah gambar ini atau unggah gambar lain.
∘₊✧──────✧₊∘
وقتیکه آسانسور متوقف شد و درهای فلزی اون از همدیگه فاصله گرفتن، جونگکوک امگا رو به دنبال خودش کشید و به سمت راهرویی که اتاقهاشون در اون قرار داشتن، حرکت کرد.
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگه، پا به پای آلفای جوان حرکت میکرد و گهگاهی هم نگاهش رو به دستهاشون میداد. جونگکوک انگشتهاش رو بین انگشتهای خودش جای داده بود و گاهی با انگشت شستش، روی دستش رو نوازش میکرد.
وقتیکه به اتاقهاشون رسیدن، آلفای جوان نگاهش رو به چهره ی تهیونگ داد و بعد سعی کرد تا سکوت بینشون رو بشکنه اما اینکار سخت تر از اون چیزی بود که فکرش رو میکرد پس لبهاش رو به داخل دهانش کشید و فقط زمزمه کرد:
-«فردا... فردا میبینمت.»
تهیونگ طوری که انگار خیلی هم مایل به جدایی نبود، سری تکون داد و لبهاش با لبخند نه چندان طبیعی ای انحنا پیدا کردن. جونگکوک هنوز هم دستش رو نگه داشته بود و تهیونگ از اعماق وجودش دوست داشت که کمی بیشتر با پسر بزرگتر وقت بگذرونه.
بعد از چندین روز، بالاخره تونسته بود در حضور جونگکوک راحت باشه و حتی در چند ساعت اخیر، چیزهایی رو تجربه کرده بود که زمانیکه دوستهای خیلی نزدیکی شده بودن هم نتونسته بود تجربشون بکنه و امگا واقعا دوست نداشت که به این زودی به اتاقش برگرده.
وضعیت جونگکوک هم بهتر از تهیونگ نبود. آلفای جوان بالاخره تونسته بود احساساتش رو به پسر کوچکتر اعتراف کنه و حالا احساس میکرد که دوست داره زمان بیشتری رو با تهیونگ بگذرونه اما ساعت از ده شب گذشته بود و هوا سرد بود و اونها ناچاراً مجبور شده بودن به هتل برگردن.
تهیونگ با حالت عجیبی گلوش رو صاف کرد و دستش رو از دست جونگکوک بیرون کشید:
-«میبینمت؛ شب بخیر.»
جونگکوک بزاقش رو قورت داد و نفسش رو حبس کرد. نباید اجازه میداد رابطه ی تازه شکل گرفتشون مثل قبل سرد بشه. انگار که باز هم دیواری بینشون قد علَم کرده بود و مانع از نزدیکیشون میشد و جونگکوک نمیخواست همه چیز دوباره خراب بشه پس هول شده مچ دست چپ امگا رو گرفت و وقتیکه تهیونگ نگاه متعجبش رو بهش داد، سرش رو جلو برد و گونه ی پسر رو سطحی بوسید.