[Completed]
𝐊𝐨𝐦𝐨𝐫𝐞𝐛𝐢🌱🥭
[koh-mo-reh-bee] (n.)
کلمه ای ژاپنیست، به معنای پرتوهایی از خورشید، که از لا به لای برگ درختان عبور میکنند و به زمین میتابند.
∘₊✧──────✧₊∘
کیم تهیونگ، امگای شیرینی که عطر انبه تمام وجودش رو در بر گرفته بود، فکرش رو...
¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.
∘₊✧──────✧₊∘
جونگکوک بزاقش رو قورت داد، چند باری دهانش رو باز و بسته کرد و سعی کرد کلمات رو در کنار هم بچینه:
-«باید... باید باهم حرف بزنیم.»
تهیونگ دست سرد شده ی جونگکوک رو گرفت و با نگرانی ای که هر لحظه روحش رو بیشتر آزرده میکرد، پرسید:
-«اتفاقی افتاده؟»
آلفای جوان سرش رو به طرفین تکون داد و نگاهی به دختری که داخل کیوسک ایستاده بود، انداخت:
-«لطفا سفارش ما رو لغو کنین.»
و بلافاصله، دست امگای گیج شده رو گرفت و به سمت مقصدی نامشخص پا تند کرد.
نمیتونست اجازه بده که تهیونگ نوشیدنی هاشون رو سفارش بده چون در هر صورت جیمین و یونگی به هتل برگشته بودن و نیازی به سفارش دادن نبود و حالا پسر مجبور بود درمورد تصمیمش به امگا بگه چون بهانه ای برای توجیح این کار دو بتا نداشت.
-«جونگکوک چه اتفاقی افتاده؟ چرا سفارش رو لغو کردی؟ محض رضای الهه ی ماه کجا داریم میریم؟!»
تهیونگ پشت سر هم می پرسید و سعی میکرد تا قدمهاش رو با قدمهای سریع و بلند آلفا هماهنگ کنه اما آلفا بی توجه به پسر، به راهش ادامه میداد.
وقتی که به قسمت انتهایی ساحل شِنی رسیدن، جونگکوک از حرکت ایستاد و سعی کرد نفس های عمیقی بکشه و اضطرابش رو کنترل کنه. صدای موج های خروشان دریا حالا از هر زمان دیگه ای بلند تر به گوش میرسید و باد سردی که از سمت ساحل به سمت دریا جریان پیدا کرده بود، به تن دو پسر لرز می انداخت.
جونگکوک به اقیانوس خیره شده بود و با وجود اینکه به خاطر تاریکی هوا نمیتونست چیز زیادی از اون رو ببینه، اما میتونست انعکاس نور ماه -که از هر زمان دیگه ای درخشان تر به نظر میرسید- رو بر روی آب تشخیص بده.