🥭06.Old and sad memories

5.6K 944 144
                                        

🥭خاطرات قدیمی و غم انگیز🥭

🥭خاطرات قدیمی و غم انگیز🥭

Ups! Gambar ini tidak mengikuti Pedoman Konten kami. Untuk melanjutkan publikasi, hapuslah gambar ini atau unggah gambar lain.

∘₊✧──────✧₊∘

دو هفته ای میشد که تهیونگ کارش رو در کافه شروع کرده بود؛ اون اکثر اوقات به عنوان گارسون کار میکرد و سفارشها رو میگرفت اما گاهی پشت صندوق می ایستاد و بعضی وقتها هم میزها رو تمیز میکرد.

کار در کافه سخت بود و برای رضایت مشتری ها به دقت زیادی نیاز بود اما خوشبختانه جونگکوک و یونگ هو بهش کمک میکردن تا راحت تر کارها رو پیش ببره.

تهیونگ، جونگکوک، یونگ هو و پسری که مسئولیت آماده کردن سفارشها رو درکنار یونگ هو به عهده داشت، روزهای فرد به کافه میرفتن اما روزهایی هم بودن که کافه شلوغ تر میشد و یا مشتری ها جشن میگرفتن و اونها میتونستن به صورت داوطلبانه به کافه برن و به بقیه ی کارکنان کمک کنن.

مثل شنبه ی هفته ی قبل که تهیونگ، جونگکوک و پسری که جیسونگ نام داشت، مجبور شدن تا بعد از نیمه شب توی کافه بمونن و کافه رو بعد از یک مهمانی تولد چند ساعته، برای روز بعد آماده و مرتب کنن.

وقتی که آخرین مشتری ها هم از کافه خارج شدن، یونگ هو تابلوی «باز است» رو برگردوند و درحالیکه کیف رو دوشیش رو روی شانش می انداخت، نگاهی به تهیونگ و جونگکوک -که داشتن صندوق رو مرتب میکردن- انداخت:

-«من زودتر میرم. شبتون بخیر.»

-«شبت بخیر هیونگ.»

تهیونگ لبخند زد و پسر بتا وقتیکه برای جونگکوک سری تکون داد، متقابلا لبخندی به امگا زد.

-«خیلی خب کُلش شد پنج میلیون و نهصد و هشت هزار وون.»

جونگکوک گفت و تهیونگ که تا اون لحظه مشغول بررسی کردن رسید ها بود، تایید کرد:

-«درسته.»

-«دیگه بهتره بریم؛ دیر شده از اتوبوس جا میمونیم.»

جونگکوک گفت و بعد از اینکه پولها رو توی پاکت زرد رنگی گذاشت و از امن بودن جای اونها در گاوصندوق آقای کانگ مطمئن شد، کاپشنش رو برداشت و منتظر تهیونگ موند تا اون پسر هم سویشرت سبز رنگش رو بپوشه.

𝐊𝐨𝐦𝐨𝐫𝐞𝐛𝐢 [𝐊𝐨𝐨𝐤𝐕]Cerita yang bikin terobses. Temukan sekarang