[Completed]
𝐊𝐨𝐦𝐨𝐫𝐞𝐛𝐢🌱🥭
[koh-mo-reh-bee] (n.)
کلمه ای ژاپنیست، به معنای پرتوهایی از خورشید، که از لا به لای برگ درختان عبور میکنند و به زمین میتابند.
∘₊✧──────✧₊∘
کیم تهیونگ، امگای شیرینی که عطر انبه تمام وجودش رو در بر گرفته بود، فکرش رو...
Ups! Gambar ini tidak mengikuti Pedoman Konten kami. Untuk melanjutkan publikasi, hapuslah gambar ini atau unggah gambar lain.
∘₊✧──────✧₊∘
دو هفته ای میشد که تهیونگ کارش رو در کافه شروع کرده بود؛ اون اکثر اوقات به عنوان گارسون کار میکرد و سفارشها رو میگرفت اما گاهی پشت صندوق می ایستاد و بعضی وقتها هم میزها رو تمیز میکرد.
کار در کافه سخت بود و برای رضایت مشتری ها به دقت زیادی نیاز بود اما خوشبختانه جونگکوک و یونگ هو بهش کمک میکردن تا راحت تر کارها رو پیش ببره.
تهیونگ، جونگکوک، یونگ هو و پسری که مسئولیت آماده کردن سفارشها رو درکنار یونگ هو به عهده داشت، روزهای فرد به کافه میرفتن اما روزهایی هم بودن که کافه شلوغ تر میشد و یا مشتری ها جشن میگرفتن و اونها میتونستن به صورت داوطلبانه به کافه برن و به بقیه ی کارکنان کمک کنن.
مثل شنبه ی هفته ی قبل که تهیونگ، جونگکوک و پسری که جیسونگ نام داشت، مجبور شدن تا بعد از نیمه شب توی کافه بمونن و کافه رو بعد از یک مهمانی تولد چند ساعته، برای روز بعد آماده و مرتب کنن.
وقتی که آخرین مشتری ها هم از کافه خارج شدن، یونگ هو تابلوی «باز است» رو برگردوند و درحالیکه کیف رو دوشیش رو روی شانش می انداخت، نگاهی به تهیونگ و جونگکوک -که داشتن صندوق رو مرتب میکردن- انداخت:
-«من زودتر میرم. شبتون بخیر.»
-«شبت بخیر هیونگ.»
تهیونگ لبخند زد و پسر بتا وقتیکه برای جونگکوک سری تکون داد، متقابلا لبخندی به امگا زد.
-«خیلی خب کُلش شد پنج میلیون و نهصد و هشت هزار وون.»
جونگکوک گفت و تهیونگ که تا اون لحظه مشغول بررسی کردن رسید ها بود، تایید کرد:
-«درسته.»
-«دیگه بهتره بریم؛ دیر شده از اتوبوس جا میمونیم.»
جونگکوک گفت و بعد از اینکه پولها رو توی پاکت زرد رنگی گذاشت و از امن بودن جای اونها در گاوصندوق آقای کانگ مطمئن شد، کاپشنش رو برداشت و منتظر تهیونگ موند تا اون پسر هم سویشرت سبز رنگش رو بپوشه.