[Completed]
𝐊𝐨𝐦𝐨𝐫𝐞𝐛𝐢🌱🥭
[koh-mo-reh-bee] (n.)
کلمه ای ژاپنیست، به معنای پرتوهایی از خورشید، که از لا به لای برگ درختان عبور میکنند و به زمین میتابند.
∘₊✧──────✧₊∘
کیم تهیونگ، امگای شیرینی که عطر انبه تمام وجودش رو در بر گرفته بود، فکرش رو...
Ups! Gambar ini tidak mengikuti Pedoman Konten kami. Untuk melanjutkan publikasi, hapuslah gambar ini atau unggah gambar lain.
∘₊✧──────✧₊∘
جیمین درحالیکه قسمتی از ساندویچ کره ی بادام زمینی و عسلش رو گاز میزد، قهوه ساز رو روشن کرد و بعد مقداری شیر توی مخزن اون ریخت.
با شنیدن صدای پایی برگشت و به تهیونگی نگاه کرد که با موهایی ژولیده و لباس خواب زرد رنگی که توی تنش چرخیده بود، پشت کانتر آشپزخانه روی یکی از صندلی های بلند و چوبی نشست.
-«صبح بخیر تهیونگ؛ زود بیدار شدی!»
جیمین گفت و بعد گاز دیگه ای از ساندویچش زد.
تهیونگ درحالیکه به یک نقطه ی نامشخص خیره شده بود، سرش رو تکون داد و بعد با صدایی گرفته زمزمه کرد:
-«ساعت گذاشته بودم.»
جیمین ماگ حاوی قهوه ای که آماده کرده بود رو جلوی امگا گذاشت و بعد ماگ آبی رنگی رو جلوی قوه ساز گذاشت تا برای خودش هم قهوه درست کنه.
-«من میتونم همزمان به هشت نفر سیلی بزنم.»
تهیونگ بعد از سکوت کوتاهی جمله ای که روی ماگ، دقیقا در کنار هشت پای کارتونی و آبی رنگی نوشته شده بود رو خوند و بعد به جیمینی نگاه کرد که حالا با گیجی بهش نگاه میکرد.
-«چند سالته جیمین؟»
تهیونگ با خنده گفت و بعد ماگ رو چرخوند تا چیزی که دیده بود رو به بتای مو صورتی نشون بده.
جیمین با فهمیدن منظور تهیونگ تک خنده ای کرد و بعد ماگ آبی رنگ رو برداشت و روبروی تهیونگ، پشت یکی از صندلی ها نشست:
-«یونگز خریدش؛ وقتی که دیدمش یک ماه تمام به خاطرش مسخرش کردم.»
-«جفتت... جفتت خیلی خوب و مهربون به نظر میرسه.»
تهیونگ کمی از قهوه ی شیرین شدش رو نوشید و جیمین سبد نونها رو به سمت پسر هُل داد: