DO NOT SMOKE 2

2.9K 440 11
                                        


کمی چشم هاش رو بست اما هنوز فرصت استراحت کردن به خودش رو نداده بود که صدای اون پسر رو مخِ پررو رو شنید.
-اهه جمن شی معمولا وقتی کسیو دستگیر میکنن نمیگن شما حق سکوت دارید و میتونید وکیل بگیرید ؟؟؟ تو کِی دراماها که همیشه اینارو میگن!! ولی شماها بدون گفتن اینا منو دستگیرم کردید، پس حقوق من چی میشه!؟
پسر پلیس که حالا به اسم خطاب شده بود عصبی و با جدیت غرید: نه اینجا کِی دراماست نه من یه بازیگرم! من جای این چرتو پرتا و وقت تلف کردن بابت این مضخرفات ترجیح میدم فقط دهن مجرمارو جوری ببندم که تا عمر دارن یادشون نره نباید زیادی حرف بزنن!
-اووه پلیس کوچولو زیادی اتیشت تنده!! فکر نمیکنی این همه خشن بودن به صورت کیوتت نمیاد؟؟
پارک جیمین که حالا بیشتر از قبل بخاطر خوش نمکی های پسر عصبی شده بود و احساس بدی داشت که جلوی زیر دست هاش اینطور باهاش صحبت شده با لحنی کاملا عصبی گفت : سرباز لی تو اون پشت چه غلطی میکنی اینو خفه کن اگه میخوای توبیخت نکنم . دلم نمیخواد تا اخر مسیر دیگه صدای این انگل رو بشنوم.
پسر با لحن حرص درار تری گفت: بیبی انقدر حرص نخور صورتت چروک میشه اونوقت دیگه ممکنه تایپم نباشی!
جیمین غرید: سرربااازز لیییی!!!
لی با صدای سر خورده ای گفت: ببخشید قربان دیگه نمیذارم حرفی از دهنش بیرون بیاد.
پارک جیمین زمزمه کرد: چوی یکم گاز بدهه لاکپشت که نمیرونی، عجله داریم.
چوی که تقریبا با پارک جیمین توی تیم صمیمی تر از لی بود و درجه ی بالاتری داشت زیر لب نق زد: باز این افتاد رو دنده ی غر زدن...
جیمین با اخمی رو به چوی گفت: چیزی گفتی چوی میدونی که گوشام میشنوه!؟
-گفت افتادی رو دنده ی غر زدن!
جیمین از بین دندون های کلید شدش گفت: لیییی سان هاااا ؟؟
لی با ارنجش ضربه ای محکم به پهلوی پسر پر حرف و اعصاب خورد کن کنارش کوبید و باعث شد اخش از درد در بیاد.
پسر دادی زد و گفت: وحشی دیوونه. همتون دیوونه اید. اصلا برای چی منو دستگیر کردید منکه کاری نکردم!!
سرباز لی که کنارش نشسته بود روش رو به سمت پنجره کرد و گفت:تو اداره مشخص میشه کاری کردی یا نه حالا هم تا برسیم لال شو.
جیمین دوباره چشم هاش رو بست و سعی کرد کمی اروم بشه. این پسر زیادی رو مغزش یورتمه رفته بود، امیدوار بود بازجوییش بیوفته گردن یه باز پرس دیگه چون میدونست خودش اعصاب این پسرو به هیچ عنوان نداره!
بعد از حدود ده دقیقه جلوی اداره پلیس منطقه ی خودشون بودن و چوی همراه با لی،پسر رو به بازداشتگاه منتقل میکردن. جیمین هم بعد از صحبت کوتاهی با چند تا از همکار هاش و در اوردن جلیقه ی ضدگلوله‌ش سمت اتاق رئیس‌ش راه افتاد. تقه ای به در اتاق زد و بعد با شنیدن صدای بمی که گفت بیا تو وارد اتاق شد.
طبق معمول مافوقش  پشت میزش نشسته بود و سرش رو داخل پرونده ای فرو کرده بود. لیوان قهوه‌ش کنار دستش بود و سیگار باریکی هم لای انگشتای کشیده ی دستش بود.

از نظر جیمین، این مرد پر جذبه ترین مردی بود که تا حالا دیده؛ یه مرد سخت کوش، جدی و قدرتمند. کسی که جیمین خیلی دوست داشت مثل اون باشه و جدی بودنش رو هم از این مرد یاد گرفته بود. همینطور این رو هم یاد گرفته بود که مثل اون، موقع کار جدی باشه و کنار خانوادش مهربون ترین و شوخ ترین و گرم ترین رفتار رو داشته باشه.
کمی جلو رفت و احترام نظامی گذاشت که صداشو شنید: اُه جیمین چندبار بگم وقتی تنهاییم نیازی به اینکار نیست.
جیمین دستی به موهاش کشید و اون هارو مرتب کرد و گفت:هیونگ به هرحال اینجا محل کارمونه من که نمیتونم مثل بیرون باهات رفتار کنم.

مرد پشت میز از جاش بلند شد،سیگارش رو توی زیر سیگاری خاموش کرد و همینطور که سمت جیمین میرفت گفت: هی پسر مشکلی نیست منو تو که این حرفارو باهم نداریم. مأموریت امروز چطور پیش رفت؟
جیمین خیلی معمولی گفت: به خاطر همین اومده بودم. خیلیاشونو دستگیر کردیم ولی چندتاییشونم تونستن در برن . یکیشون هم در حال فرار دستگیر کردیم.
-هان کجاست؟ چرا هنوز نیومده گزارش بده؟
جیمین با بی خبری گفت: احتمالا هنوز با اون مجرما درگیره!
-تلفات هم داشتیم یا نه همه سالمن؟؟
جیمین این بار با جدیت گفت: نه چون غافلگیرشون کردیم مهلت نداشتن که اسیب خاصی بهمون بزنن فقط هاجون و دوتا سرباز دیگه یکم زخمی شدن .
-فهمیدی قرار بود تو اون بار چه اتفاقی بیوفته؟؟ ما خیلی وقت بود اونجارو زیر نظر داشتیم ولی درمورد برنامه ی امشبشون چیزی دستگیرمون نشده بود.
جیمین جواب داد: هیونگ فکر میکنم قرار بوده بین اعضای دوتا باند بی سرو صدا تو اون بار یه معامله انجام بشه . هاجون میگفت دیده که رئیس باند رینگ (حلقه= ring) و افرادش وارد بار شدن اما اون یکی باند رو نتونسته بود تشخیص بده.
-که اینطور، اطلاعات دیگه ای نداری؟
جیمین جواب داد : نه هنوز من همین الان رسیدم اداره بهت که گفتم تا قبل این داشتم یکی از فراریارو دستگیر میکردم؛ اما الان میخوام برم بررسی کنم ببینم اونجا چه خبر بوده.
-باشه میتونی بری.راستی هان که اومد بگو بیاد اتاقم .
جیمین محکم گفت: بله اطاعت میشه.
عقب گرد کرد که از اتاق خارج بشه اما با یاد اوری چیزی برگشت و گفت: هیونگ مگه قرار نبود دیگه سیگار نکشی؟؟هیونگ سیگار کشیدن تو فقط برای خودت مضر نیس نکنه یادت رفته که من...
-جیمینا انقدر پشت سر هم حرف نزن اینروزا خیلی کمترش کردم یکم دیگه صبر کنی کامل ترکش میکنم فقط زمان میبره همین، وگرنه مگه میتونم اسیبی بهتون بزنم؟؟
جیمین زمزمه کرد: هیونگ میدونم سخته ولی بهتر نیست دیگه فراموشش کنی؟؟ فقط داری روز به روز بیشتر به خودت اسیب میزنی...
-اهه باور کن اگر اون بود محال بود سمت این سیگار لعنتی برم ولی به خاطر شماهم که شده  دارم ترکش میکنم.
و بعد لبخندی زد که چال گونه‌ش معلوم شد و جیمین از دیدن این صحنه حسابی ذوق زده شد. خوب یادش بود که تا دو سه سال پیش همیشه و هرروز این لبخندهارو روی لب هیونگش میدید ولی الان به ندرت پیش میومد هیونگش از این لبخندای عمیق تحویلش بده.
کمی به مرد رو به روش نگاه کرد و بعد گفت: هیونگ من دیگه میرم باید تو بازجویی کمک بقیه کنم و اطلاعات  جدید پرونده رو بررسی کنم پس فعلا.
دستی برای مرد تکون داد و درو باز کرد و از اتاق خارج شد. اتاق بازجویی طبقه ی دوم ساختمان اداره بود و باید میرفت اونجا تا با مجرم ها سروکله بزنه.به سمت پله های انتهای راهرو پیچید و از پله ها به طبقه ی دوم رفت و جلوی اتاق مورد نظرش ایستاد، بعد از چند ثانیه و اماده کردن خودش برای بازجویی وارد اتاق کنترل شد. افراد داخل اتاق احترام نظامی ای گذاشتن و جیمین فقط با حرکت دستش بهشون ازاد باش داد و از پشت شیشه مشغول بررسی بازجویی افرادی که تک به تک داخل اتاق میشدن شد.

〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️پارت دوم تقدیم به شما
ببخشید بدقولی کردم دیر گذاشتم  خیلی سرم شلوغ بود
کامنت برام بزارید نظرتونو‌بگید حتما
اون ستاره ی کوچولوی پایینم فشار بدید😘

My little policeman Stories to obsess over. Discover now