ووت بده جوجو🙈
👾👾👾👾👾👾👾👾
لباس های تماماً مشکی استراحتش رو پوشید و با خونسردی تمام بدون توجه به دوربین مدار بسته ای که داخل اتاق کوچیکش بود، روی تخت دراز کشید.
داشت فکر میکرد که چطور بدون جلب توجه گوشی موبایل رو از ساکش بیرون بیاره و اطلاعاتی که بدست آورده رو توی روزهای آینده گزارش بده.
درب اتاق با صدای تقه ای که بهش وارد شد به صدا در اومد و باعث شد جونگکوک تن خستهش رو از روی تخت بلند کنه تا به شخصی که پشت درب اتاق ایستاده بود برسه.
با باز کردن در شوکه به کسی که رو به روش ایستاده بود خیره شد.
انتظار دیدن هر کسی رو داشت به جز شخصی که حالا جلوش بود.
چطور امکان داشت اون جلوش ایستاده باشه؟ اصلا اونجا چیکار میکرد؟
دست شخص رو به روش روی سینهش نشست.
-نمیخوای بزاری بیام داخل جونگی؟
چشم های جونگکوک تا حد نهایت باز شده بود و حرکت کردن براش حتی سخت تر از حرف زدن بود.
با فشار آرومی که بهش وارد شد از جاش تکون خورد و از جلوی در کنار رفت و اجازه ی ورود رو داد.
در رو پشت سر هردو نفرشون بست و با صدای ضعیفی پرسید: تو... اینجا چیکار میکنی سونو؟! فکر میکردم ...خیلی قبل تر...
پسر توی حرفش پرید و گفت: خیلی قبل تر از اینجا رفته باشم؟ بیخیال جونگی، من نیومدم در مورد گذشته حرف بزنم.
کت مشکی رنگش رو در اورد و روی تخت جونگکوک انداخت و ادامه داد: امروز وقتی توی قفس دیدمت برای یه لحظه به چشم هام شک کردم. باورم نمیشد برگشته باشی.
جونگکوک به دیوار پشت سرش تکیه داد و دست به سینه به پسر رو به روش نگاه کرد. دیگه اون حس خوب قبلا رو به پسر رو به روش نداشت و احساس میکرد این شخصی که جلوش ایستاده نسبت به یک سال و نیم پیش انقدر تغییر کرده که براش هیچ آشنایی ای جز آشنایی ظاهری نداره.
پسر کمی نزدیکش شد و با لبخند زیباش گفت: خوشحالم که دوباره میبینمت، بالاخره میتونم بعضی شبها از دست اون پیرمردهای کثیف فرار کنم و بیام پیش یکی که قابل اعتماده.
جونگکوک یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و با تعجب پرسید: منظورت چیه؟
کمی اخم کرد و با صدای جدی ای پرسید: دقیقا داشتی تو این مدت چه غلطی میکردی که از وسط اون کثافت ها سر در آوردی؟
سونو خودش رو به جونگکوک رسوند و دست هاش رو دور گردنش حلقه کرد و توی نزدیک ترین فاصله ازش ایستاد.
پشت گردن جونگکوک رو نوازش کرد و گفت: ناراحت شدی که با اونا وقت گذروندم؟ جونگی، بگو که توهم مثل من نتونستی رابطمونو فراموش کنی.
جونگکوک کمی پسر رو از خودش دور کرد و گفت: رابطه ی ما خیلی وقت پیش تموم شده سونو. علاقه ای ندارم انقدر خودت رو بهم نزدیک کنی.
سونو دوباره به جونگکوک نزدیک شد و مظلومیت رو چاشنی چهرهی زیبا و دلفریبش کرد و گفت: چرا؟ قبلا که خیلی دوست داشتی اینجوری نزدیکت باشم. یادت رفته؟
انگشت اشارهش رو روی قلب جونگکوک گذاشت و چشم هاش رو به چشم های براق جونگکوک دوخت و پرسید: یا کسی جای من رو توی قلبت گرفته؟
جونگکوک دست سونو رو گرفت و پایین اورد و گفت: هرچیزی که بین ما بوده برای گذشتهس سونو، ممنون که برای سلام کردن بهم اومدی اما دیگه باید بری. از دیدنت خوشحال شدم!
سونو نفس عمیقی کشید و خودش رو روی تخت جونگکوک پرت کرد و گفت: بدجنس نباش جونگی، میدونی مجبور شدم چندتا قرص تو نوشیدنی اون پیرمردای احمق بریزم تا امشبو از دستشون فرار کنم؟
جونگکوک خنده ی هیستیریکی کرد و گفت: هیچ معلوم هست تو این یک سال چه کارهایی کردی؟ چه اتفاقی افتاده که از سونوی گارسون تبدیل به همچین کسی شدی!
سونو ارنجش رو تکیه گاه سرش کرد و با لحن بی حسی گفت: داشتن یه عالمه بدهی سخته جونگکوک، و پول در اوردن ...حتی از اون هم سخت تره! یه وقتایی مجبور میشی کار هایی که دوست نداری و انجام بدی. البته دیگه بهش عادت کردم و...گود نیوز، نصف بدهی هام هم پرداخت کردم.
جونگکوک موهاش رو با کش سری که دور مچش انداخته بود بست و دستی به صورتش کشید. احساسی که به سونوی حال حاضر داشت چیزی مابین ترحم و تاسف بود.
سعی کرد با لحنی که ترحم رو داخل خودش انعکاس نمیده حرف بزنه: میتونستی از من پول بخوای! بهت قرض میدادم.
سونو روی تخت نشست و گفت: چقدر از تو پول میگرفتم؟ مگه اونموقع که اینجا بودی کم ازت قرض گرفتم؟ خودت هم میدونی که چقدر از زیر بار قرض بودن و ترحم متنفرم.
جونگکوک سری تکون داد و خواست چیزی بگه که سونو ادامه داد: اینجا کسی به من ترحم نمیکنه! هرچقدر که بهشون خدمات بهتری بدم اونا هم پول بیشتری میدن و کسی اینجا نیست که از سر دلسوزی به من پول اضافه تری بده! حداقل غرورم حفظ میشه.
جونگکوک هم روی تخت نشست و گفت: غرورت حفظ میشه؟ جوری حرف میزنی که انگار نمیدونم چه درخواست های غیر انسانی ای میکنن!
سونو سرش رو روی شونه ی جونگکوک گذاشت و گفت: چندبار اول سخت به نظر میرسه اما بعدش عادت میکنی!
سرش رو از روی شونه ی جونگکوک برداشت و دوباره لبخند زیباش رو روی لب هاش اورد و گفت: تو چیزی نمیخوای؟
دستش رو روی رون پای جونگکوک گذاشت و همونطور که نوازش میکرد ادامه داد: میتونم باهات رایگان حساب کنم، میدونی که خیلی بهت مدیون و بدهکارم!!
جونگکوک دستش رو پس زد و گفت: بس کن سونو، از این کارا خوشم نمیاد.
سونو دست هاش رو به نشونه ی تسلیم بالا گرفت و گفت: خیلی خب خیلی خب. دیگه اذیتت نمیکنم. فقط بزار امشب رو اینجا بمونم. نمیخوام برگردم به اون اتاق کذایی.
جونگکوک پوفی کشید و نگاهش رو به جای دیگه ای از اتاق داد و گفت: برات دردسر میشه اگر بفهمن اینجایی.
سونو دوباره دراز کشید و سرش رو روی پای جونگکوک گذاشت.
چشمکی بهش زد و گفت: نگرانش نباش اینجا هیچکس نمیتونه به من چیزی بگه!
دست جونگکوک رو گرفت و نقشهای نامعلومی با سر انگشت هاش روی ساعد دستش کشید و با همون لبخند زیبا گفت: حالا بگو ببینم دوستپسرت از من خوشگل تره؟؟ چند سالشه؟؟ زودباش تعریف کن برام.
YOU ARE READING
My little policeman
Fanfictionهی پلیس کوچولو منتظرم باش از اینجا که بیام بیرون کلی کار باهات دارم .حق نداری تا اون موقع با کسی قرار بزاری . منتظرم بااااش . . . . . تو با من قرار میذاری پارک جیمین حالا میخوای پلیس باش یا هر چیز دیگه من تورو بدستت میارم مطمئن باش 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰...
