MYJUNGKOOK14

1.6K 217 47
                                        

ووت یادت نره غنچه ی من💋
🧬🧬🧬🧬🧬🧬🧬

MY JUNGKOOK

بعد از رفتن اجوما و جویو، جونگکوک و جیمین هردو جلوی تلوزیون نشسته بودن.
جونگکوک روی کاناپه دراز کشیده بود و مینجی رو روی شکمش نشونده بود.
دست چپش دور مینجی حلقه شده بود و دست راستش رو توی موهای جیمینی که روی زمین نشسته بود و به کاناپه تکیه داده بود میچرخوند.
تلوزیون در حال نشون دادن فیلم سینمایی قطار بوسان بود و زامبی ها از هر جایی به مردم حمله میکردن و با دندون هاشون اون هارو تیکه پاره میکردن.
جیمین محو دیدن فیلم بود و اسنکی رو توی دستش گرفته بود و ازش میخورد، گه گاهی هم کمی از اسنک رو توی دهان جونگکوک میگذاشت.
مینجی با دیدن دست پدرش که به سمت دهان جونگکوک میرفت برای خوردن اون خوراکی ها دهانش رو باز میکرد اما چیزی نصیبش نمیشد.
جونگکوک با دیدن این صحنه خنده ای کرد و با لحن مخصوص خودش گفت: جیمین شی! فکر کنم مینجی گرسنشه!!
جیمین خم شد و از روی میز ظرف پوره ی مینجی رو برداشت و همونطور که محو تلوزیون بود به دست جونگکوک داد.
جونگکوک مینجی رو بلند کرد و خودش هم از حالت دراز کش به حالت نشسته در اومد و مینجی رو روی شکمش نشوند و به ارومی قاشق کوچولوی مینجی رو توی پوره فرو برد و توی دهانش گذاشت.
چهره ی مینجی با خوردن پوره به حالت بامزه ای درومد و باعث شد لبخند دندون نمایی روی لب های جونگکوک نقش ببنده و چشم هاش از ذوق برق بزنه.
تلفن جیمین به صدا در اومد و باعث شد جیمین فیلم رو استپ کنه و جواب تلفنش رو بده.
وقتی تلفن رو جواب داد صدای تهیونگ توی گوشش پیچید : سلام جیمینی خوبی؟؟ مینجی من خوبه؟؟ سریع حرفمو میزنم برای دو سه روز دیگه برنامه ی پیک نیک چیدم و نمیتونم قبول کنم که نیای!
جیمین با تعجب گفت: برنامه ی پیک‌نیک؟؟ برای چی؟؟ با کی؟؟ ته میدونی که نمیتونم بیام... کلی کار دارم.
تهیونگ توی حرفش پرید و گفت: خب مرخصی بگیر نامجون هیونگ که بهت نه نمیگه. زنگ بزن بهش و به هیونگ هم بگو که بیاد. اها راستی به جونگکوک هم بگو بیاد.
-اما...
تهیونگ نذاشت جیمین حرفش رو بزنه و دوباره گفت: اما و اگر نیار، بزار باد به کله‌ت بخوره. همش تو خونه ای!! دیگه باید برم عجله دارم.
و بعد بدون اینکه منتظر حرفی از جانب جیمین باشه تلفن رو قطع کرد.
چند دقیقه ی بعد جیمین به ناچار با هیونگش تماس گرفت و اون هم موافقت کرد و به جیمین گفت که خودش هم قرار نیست سرکار بره میخواد به دیدن پسرش بره و شاید هم کمی بگردونتش که جیمین هم پیشنهاد داد اونا هم پیششون بیان و توی پیک نیک کوچولوشون شرکت کنن نامجون هم بی چون و چرا قبول کرده بود.
جیمین با فکری که به سرش زد بعد از تموم کردن مکالمه‌ش با نامجون شماره ی جین رو گرفت: الو... جین هیونگ..!
صدای گرم و صمیمی جین توی گوشی تلفن پیچید و به گوش جیمین رسید و لبخند ملایمی رو به لب هاش اورد.
جیمین نمیدونست که به چه بهانه ای به جین بگه که همراهشون بیاد اما باز هم مصمم بود که جین هم باشه تا پسر و همسرش رو ببینه و بیشتر از همه، جیمین دوست داشت که اون خانواده رو دوباره به هم پیوند بده.
صدای گرم جین توی گوشش پیچید:هی... چطوری جیمین؟ چیشده که به من زنگ زدی؟ مشکلی پیش اومده؟
- اوه نه هیونگ، چه مشکلی؟ میخواستم حالت رو بپرسم.
جونگکوک پوره ی تموم شده ی مینجی رو روی میز گذاشت و مینجی رو بغل کردو باهاش بازی میکرد، مکالمه ی جیمین کنجکاوش کرده بود.
جیمین مِن مِنی کرد و گفت: میگم جین هیونگ برای پس فردا برنامت چیه؟
-صبح دوتا دادگاه دارم و باید به چندتا پرونده رسیدگی کنم ولی بعدش تا ساعت چهار کاری ندارم چطور؟
جیمین سریع گفت: خب ما، یعنی منو دوستام...
نگاه خیره ی جونگکوک رو که دید کمی جمله‌ش رو تصحیح کرد و گفت: منو دوستام و دوست پسرم میخوایم بریم پیکنیک و خوشحال میشم که بعد از دادگاهت بیای و بقیه ی کاراتو کنسل کنی و با ما وقت بگذرونی.
-خب این بیشتر شبیه یه دستور بود تا دعوت و حتما هم نمیتونم مخالفت کنم درسته؟
جیمین خنده ی ملایمی کرد و گفت: زدی تو خال هیونگ.
-و چرا باید از دستورت اطاعت کنم سرورم؟؟
جیمین خندید و جواب داد: چون یه چیزی برات دارم که باید حتما به خاطرش بیای.
-اوه پس سورپرایزه؟ باشه ساعت چند؟ کجا؟ و چه چیزایی بیارم؟؟
-اوه واقعا چیزی لازم نیست بیاری هیونگ ما همه چی میاریم فقط خودت بیا، ادرسو برات میفرستم. ساعت یازده اینجا باش.
جین باشه ای گفت و کمی بعد تلفن رو قطع کردن.
جونگکوک با کنجکاوی پرسید: با کی حرف میزدی؟
- با ‌جین هیونگ.
جونگکوک بازهم کنجکاوانه پرسید: خب جین هیونگ کیه؟؟
-همون وکیلی که برای بیرون اوردنت به دیدنت اومد و پرونده‌ت رو پیگیری میکرد!‌
جونگکوک اهانی گفت و پرسید: خب الان چرا با ما داره میاد؟؟
-چون جین هیونگ همسر نامجون هیونگ منه...
کوک با تعجب زیادی به جیمین نگاه کرد و گفت: همسر نامجون هیونگت؟؟؟؟؟
بعد شوکه تر پرسید: نامجون هیونگ شوهر داره؟؟؟؟

My little policeman Stories to obsess over. Discover now