UNKNOWNBOY27

420 62 16
                                        

ووت بده کوچولو🩷
🧚‍♀️🧚‍♀️🧚‍♀️🧚‍♀️🧚‍♀️🧚‍♀️🧚‍♀️🧚‍♀️

گونه ی دخترش رو بوسید و لباس های آبی رنگش رو تنش کرد.
با بزرگ تر شدن مینجی شیطنت های بامزه‌ش هم بیشتر شده بود و حالا مدام در برابر پوشیدن لباس هاش مقاومت می‌کرد.
به تازگی یاد گرفته بود که چطور از تخت پایین بیاد یا با کمک گرفتن از وسایل راه بره.
دندون های کوچولوش کم کم داشت درمیومد و سفیدی اون دوتا دندون خرگوشی وقتی می‌خندید کاملا معلوم می‌شد.
جیمین لبخندی به شیطنت دختر کوچولوش که سعی می‌کرد از تخت پایین بره زد و مینجی رو از روی زمین بلند کرد.
دخترک تنها با پوشکی که بهش بسته شده بود توی آغوشش بود و از بوسه های پدرش که روی بدنش می‌نشست قهقهه می‌زد.
مدت زمانی که جیمین بخاطر آسیب دیدگیش خونه مونده بود، رابطه‌اش با مینجی خیلی بهتر شده بود و توی زمانی که مشغله ی کاری نداشت کاملا یاد گرفته بود چطور باید از دخترش مراقبت کنه.
فارغ از تمام چیز هایی که این مدت ذهنش رو درگیر کرده بود، فارغ از اینکه شغلش رو از دست داده بود و پارتنرش بدون اطلاع اون پا داخل خطر گذاشته بود، دخترش رو می‌بوسید و توی هوا می‌چرخوند.
با لبخند عمیقی روی لب هاش از حرکت ایستاد و به چشم ها و لب های خندون دخترکش نگاه کرد.
بوسه ای به پیشونی مینجی زد و گفت: معجزه کوچولو، چیکار کردم که لایق داشتن توام؟ چیکار کردم که تو فرشته ی من شدی؟
مینجی انگار که کلمات جیمین رو فهمیده باشه خندید و دستش رو به صورت پدرش رسوند و رو روی لب های پر و برجسته ی پدرش گذاشت.
جیمین بوسه ای به کف دست مینجی زد و سرش رو نزدیک گوش مینجی نگه داشت و گفت: تو زیباترین هدیه ای برای من، عاشقتم مینجی. شنیدی تو‌ت فرنگی؟
مینجی این‌بار قهقهه ای زد و صدای نامفهومی از خودش در اورد.
جیمین همونطور که مینجی رو در آغوش گرفته بود گفت: خیلی خب دختر شیطون من، دیگه وقتشه لباس هات رو بپوشی.
مینجی رو روی تخت گذاشت و قبل از این‌که دوباره از دستش فرار کنه شلوارش رو بهش پوشوند و بلیز آبی روشن طرح‌دارش رو هم تنش کرد.
دخترک رو جلوش نشوند و موهای پشمکیش رو شونه کرد و با کش سر های آبی کوچیکش بست.
وقتی از آماده بودن مینجی خیالش راحت شد عروسک هاش رو دستش داد و خودش هم لباس هاش رو پوشید.
نگاهی به ساعت انداخت و با دیدن این‌که هنوز یک ساعت وقت داره نفس آسوده ای کشید.
طبق معمول این چند روزش هودی و شلوار مشکی رنگش رو پوشید و کت چرمش رو هم همراهش برداشت.
کاپشن آبی رنگ مینجی رو هم برداشت و دختر در آغوش گرفت.
از پله ها پایین رفت و بعد از برداشتن سوییچش از خونه خارج شد.
مینجی رو روی زمین گذاشت و دست های کوچولوش رو گرفت تا خودش راه بره.
دکمه ی آسانسور رو فشرد و بعد از کمی صبر کردن، همراه با دخترش وارد اسانسور شد.
مدتی بود که آجوما پیششون نمی‌اومد و مادر جیمین مسئولیت نگهداری مینجی رو برای وقت هایی که جیمین سر کار می‌رفت به عهده گرفته بود.
بعد از رسیدن به پارکینگ مینجی رو روی صندلی کودک نشوند و خودش هم پشت فرمون جا گرفت.
دخترش رو پیش مادرش گذاشت و بعد با عجله به سمت باشگاه یونگی راه افتاد.
اون‌وو و یونگی هردو منتظرش ایستاده بودن به محض رسیدنش سوار ماشین شدن و به سمت black lion راه افتادن.
اونوو با دیدن جیمین داخل ماشین متعجب پرسید: جیمین شی؟ شما هم با ما میاید؟
یونگی به جای جیمین جواب داد: جیمین دوست منه برای همین فکر کردم دیدن همچین مسابقاتی براش جالب باشه.
اون وو سری تکون داد و گفت: چه جالب که جونگکوک دوست پسرش رو باهات آشنا کرده هیونگ، هیچ‌وقت این‌کارو نمی‌کرد.
یونگی لبخند کمرنگی زد و گفت: جیمین فرق می‌کنه، وگرنه به توهم معرفی‌ش نمی‌کرد.
اون وو هم خندید و تایید کرد: حتما همینطوره.
*
جونگکوک از حمام کوچیک داخل اتاقش بیرون اومد و با دیدن سونویی که دوباره به اتاقش اومده بود و روی تختش لم داده بود اخمی کرد.
با بالاتنه ی لخت به دیوار کنارش تکیه داد و گفت: هنوز که اینجایی! مگه تو کار نداری؟
سونو به سمتش برگشت و با لبخند بزرگی گفت: امروز کار نمی‌کنم و تایمم آزاده.
خیسی موهاش رو با حوله گرفت و گفت: سه روز گذشته رو همش اینجا بودی. خودت خسته نشدی؟
سونو لب هاش رو جمع کرد و سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد.
جونگکوک پوفی کشید و به سمت ساک ورزشی‌ش رفت، تی شرتی از داخلش بیرون کشید و تنش کرد.
همونطور که مشغول جا به جایی وسایل‌ش بود گفت: امشب میرم قفس...
سونو با این‌که جونگکوک نمی‌تونست ببینتش ابرویی بالا انداخت و گفت: امشب؟ مشکلی نداری با اینکه تند تند مسابقه بدی؟
جونگکوک سری تکون داد و گفت: من خوبم، مشکلی هم ندارم. اگه امشب بی‌کاری، برای دیدن مسابقه...

My little policeman Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora