THE PAST
صبح زود روز تعطیل از خواب بیدار شده بود و با کمی کسلی از تخت گرم و نرمش دل کند.
بعد از گرفتن دوش کوتاهی و پوشیدن شلوارکش با بالاتنه ی لخت از پله ها پایین رفت و وارد اشپز خونه شد.
بستهی نون تست رو از توی یخچال همراه با کمی مربای توت فرنگی بیرون اورد و تست هارو داخل دستگاه گذاشت.
موبایلش رو از توی جیبش بیرون کشید و همونطور که روی صندلی پایه بلند پشت ایلند مینشست تاریخ رو از بالای صفحهی گوشیش نگاه کرد و بعد وارد صفحهی چتی شد و پیامی رو تایپ کرد:
.
" امروز ساعت 5:35 دقیقه از خواب بیدار شدم. من همچنان درگیر پروندهای هستم که باهم روش کار میکردیم، اما باید بهت بگم که من خیلی به حل کردن این پرونده نزدیک شدم. (داریم موفق میشیم)! من مراقب همه چیز هستم، همه ی چیزی که برام به یادگار از خودت گذاشتی. نگران هیچ چیزی نباش. من تنها نیستم، تهیونگ و اجوما خیلی کمکم میکنن. برادرت هم همیشه سراغمو میگیره. چهار ماه از رفتنت میگذره ولی اینجا هیچ چیزی عوض نشده. میدونم که حالا حالت خوبه و خوشحالی و دیگه درد نمیکشی؛ من مقدر شدم که تا اخر عمر مراقب امانتیت باشم. خوشحالم که خوشحالی منم خوشحالم و ازت ممنونم.
باید برم.
~چیم
.
بعد از تموم کردن صبحانهش و اماده شدن برای رفتن به سرکار منتظر اومدن اجومایی که هرروز به خونهش میومد موند و با اومدن اجوما از خونه خارج شد و سوار ماشینش شد و به سمت کافه ای که توی مسیرش بود حرکت کرد.
توی راه دعا میکرد روز خسته کننده ای نداشته باشه! هفته ی اخیر یکی از خسته کننده ترین و پرکار ترین هفته های کاریش بود.
وقتی به کافه رسید سفارش هاش رو ثبت کرد و بعد از چند دقیقه دوباره به راه افتاد.
بعد از پارک کردن ماشین و برداشتن قهوه ها و ورود زدن و کارای روتینِ همیشگیش به سمت اتاق نامجون راه افتاد تا هم قهوهای که براش خریده بود رو بهش بده هم سری بهش بزنه.
تقه ای به در اتاق وارد کرد و بعد از اجازه ی ورود، وارد اتاق شد.
احترام نظامیای گذاشت و بعد قهوه ها رو بالا آورد و گفت: هیونگ، قهوه گرفتم برات!
نامجون تشکری کرد و پرسید: ممنونم جیمین. چیزی شده این وقت صبح اینجایی؟
جیمین شونه ای بالا انداخت و گفت: نه، چیزی نشده! چطور؟
نامجون دستی به موهاش کشید و گفت: بهت گفته بودم لازم نیست روزای تعطیل مثل بقیه صبح زود بیای!
جیمین روی صندلی نشست و کمی از آیس امریکانویی که برای خودش سفارش داده بود نوشید و گفت: اوه بیخیال هیونگ چه فرقی میکنه. من فقط میخوام زودتر این پرونده رو تموم کنم.
بعد لحن شیطون و کنجکاوی به خودش گرفت و گفت: خب حالا بگو ببینم هیونگ، کجا بودی دیروز؟؟
نامجون دستش رو پشت سرش برد و کمی گردنش رو خاروند و بعد گفت: جای خاصی نبودم فقط رفته بودم به یکی سر بزنم همین!
نامجون کمی خندید و گفت : هی جیمین اونجوری نگاهم نکن بچه، سر قرار نرفته بودم .چند بار باید بگم اگه با کسی قرار بزارم اولین نفر تورو در جریان میزارم؟؟
جیمین کمی فکر کرد و گفت: نمیدونم شاید باید هرروز بهم بگی تا یادم بمونه و دست از سرت بردارم.
و بعدش هردو خندیدن. جیمین با دیدن خنده های نامجون پیش خودش ارزو کرد اون همیشه همینطور بخنده. زیاد پیش نمیومد که بتونه خنده های هیونگش رو ببینه.
از جاش بلند شد و در حالی که به سمت در میرفت گفت: من دیگه دارم میرم هیونگ... خیلی کار دارم. راستی شب میخوایم با تهیونگ و خواهرش بریم بار، باهامون میای؟؟
نامجون سری به نشونه ی مخالفت تکون داد و گفت: بهتون خوش بگذره.
.
جیمین تقریبا تا ساعت 10 صبح مشغول کار های مختلف خودش توی اتاقش بود و گزارشاتی که به دستش رسیده بود رو بررسی میکرد.
با صدای در سرش رو از کلاسور های روی میزش بیرون کشید و به شخص پشت در اجازه ی ورود داد.
با ورود شخص پشت در از جاش بلند شد و خوشحال از دیدن همکارش به سمتش رفت.
بعد از بغل کردن مردی که دستش اسیب دیده بود و چند خراش روی صورتش از چند روز پیش باقی مونده بود گفت: ببین کی اینجاست، هاجون چه خبر پسر؟ بهتری؟ کی مرخص شدی؟
هاجون متواضعانه سر خم کرد و گفت: ممنون هیونگ، بهترم. دیروز مرخص شدم.
جیمین دستی به بازوی سالم پسر زد و گفت: خوبه که برگشتی! زخمت بهتره؟
هاجون دست زخمیش رو بالا اورد و گفت: اینطور به نظر میاد.
بعد با لحن شوخی ادامه داد : حداقل میتونم تکونش بدم!
جیمین لبخندی زد و گفت: خوبه... خوبه، خوشحال شدم که برگشتی اینجا کلی کار رو سرمون ریخته بود! بیا بشین کمی صحبت کنیم.
هاجون سری تکون داد و روی صندلی جلوی میز جیمین نشست و پرسید: از کسایی که دستگیر کردیم تونستید اطلاعاتی بدست بیارید؟؟
جیمین روی میزش رو مرتب کرد و گفت: یه چیزایی تونستیم پیدا کنیم. مشاور باند رینگ رو دستگیر کردیم در حالی که غرق خون پشت بار افتاده بود. وقتی رسوندیمش بیمارستان دیر شده بود و دکترا نتونستن کار زیادی بکنن...
YOU ARE READING
My little policeman
Fanfictionهی پلیس کوچولو منتظرم باش از اینجا که بیام بیرون کلی کار باهات دارم .حق نداری تا اون موقع با کسی قرار بزاری . منتظرم بااااش . . . . . تو با من قرار میذاری پارک جیمین حالا میخوای پلیس باش یا هر چیز دیگه من تورو بدستت میارم مطمئن باش 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰...
