ووت یادت نره عسل من🍯
🖇️🖇️🖇️🖇️🖇️🖇️🖇️🖇️
LITTLE BONNIE
جونگکوک لپ تاپ رو روی پای جیمین قرار داد و گفت: ببین جیمین به نظر من که این دندونی خیلی خوشگله، هم صورتیه هم شکل خرگوشه.
جیمین نگاهی به دندونی مورد نظر جونگکوک انداخت و گفت: اومم نه من پایینیش رو بیشتر دوست دارم، طرح جوجهس بیا همینو بگیریم.
جونگکوک غر زد: ولی این خوشگل تره ببین حتی اکلیل های صورتی هم داره...
جیمین وسط حرفش پرید و گفت: خب زرده هم اکلیل های طلایی داره و جوجهش زیادی کیوته...
تهیونگ پوفی کشید و گفت: فقط دوتاشو بخرید لازمه انقدر بحث کنید؟؟ چند وقت دیگه حتی استفاده هم نمیکنه ازش.
جونگکوک جواب داد: همینکارو میکنیم.
دوباره سرش رو توی لپ تاپ فرو کرد و با دقت عجیبی مشغول چک کردن سایت وسایل بچه شد.
جیمین نگاهی به جونگکوک و صفحه ی خریدش انداخت و با دیدن شصت تا وسیله ی انتخاب شده فریاد زد: چیکار میکنی جونگکوک شصت تا وسیله چیه که گذاشتی تو سبد خرید؟؟؟؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهش رو از
اسکیرین لپ تاپ بگیره لبخندی زد و گفت: دخالت نکن عزیزم دارم برای دخترم خرید میکنم.
و روی لباس دیگه ای کلیک کرد و توی سبد خرید قرارش داد.
جیمین دوباره گفت: هی وایسا اول، مینجی این همه وسلیه لازم نداره همین الانشم اتاقش داره میترکه و دوم، جونگکوک محض رضای فاک تو حتی سایزاشونم نگاه نمیکنی این لباسی که الان انتخاب کردی سایزش صفره و برای نوزادای چند روزهس نه مینجی که نزدیک هشت ماهشه...
جونگکوک با چشم های گرد شده و چهره ی بامزه ای جیمین رو نگاه کرد و گفت: اوه مگه باید سایزشم انتخاب میکردم؟؟
جیمین ضربه ی ارومی به پیشونیش کوبید و تهیونگ با خنده گفت: واقعا که خنگی پسر.
جویو درحالی که با مینجی از پله ها پایین میومد گفت: هی چطوری میتونی به دونسنگ من بگی خنگ اون خیلیم باهوشه. جیمین، داروهای مینجی رو بهش دادم و پوشکش هم با اینکه اولین بارم بود این کارو میکردم، عوض کردم!
جیمین با لحن مهربونی گفت: خیلی ممنونم جویو.
مادر جیمین در حالی که داخل اشپزخونه برای مهمون ها قهوه اماده میکرد گفت: ممنونم دخترم میذاشتی من انجامش بدم.
جویو لبخند گرمی زد و گفت: اینطور نیست، من وقت گذروندن با مینجی رو خیلی دوست دارم. مثل برادر زاده ی خودمه و خیلی دوست داشتنیهه.
همه دست به دست هم داده بودن و گوشه ای از کارها و مسئولیت های جیمین رو دست گرفته بودن تا هم جیمین تنها نباشه و هم با این وضعیت جسمانی مشغولیت شدیدی درمورد مینجی نداشته باشه.
به درخواست مادر جیمین اجوما برای اون روز نیومده بود و مادر جیمین خودش مسئولیت مراقبت از جیمین رو به عهده گرفته بود.
طی این دو سه روز هوسوک به اپارتمان خودش نقل مکان کرده بود و برای سر زدن به جیمین توی خونهش رفت و امد میکرد و نامجون و جین هم هرروز بعد از کارشون همراه با یوری به جیمین سر میزدن و اجازه ی اینکه جیمین لحظه ای به چیز های منفی فکر کنه رو بهش نمیدادن.
جویو با دیدن اینکه جای خالی ای جز کنار تهیونگ برای نشستن باقی نمونده به اون سمت رفت و نشست، مینجی ای که دست هاش رو برای بغل کردن تهیونگ باز کرده بود به اغوش تهیونگ داد و یقه ی پیراهن گلبهی رنگش رو مرتب کرد.
تهیونگ برای بار چندم بود که دختر رو میدید و کاریزما و نوع رفتار جویو براش جالب و جذاب به نظر میرسید. بی اختیار نگاهش به صورت جویو که با ارایش کمی زیباتر شده بود کشیده شد. هربار که دختر رو میدید به نحوی تحت تاثیرش قرار میگرفت. با یک دستش مینجی رو روی پاش نشوند و دست دیگهش روبه موهای کوتاه و پشمکی مینجی کشید.
مادر جیمین با فنجون های قهوه و ظرفی از کوکی های خونگیش از اشپز خونه بیرون اومد و با دیدن تهیونگ و جویو که کنار هم نشسته بودن لبخندی زد و گفت: تهیونگ، به نظرم دیگه باید دست به کار بشی!
تهیونگ ابرویی بالا انداخت و متعجب پرسید: برای چی باید دست به کار بشم؟
مادر جیمین قهوه رو جلوی جویو گرفت و چشمکی به تهیونگ زد و با اشاره ی سر جویو رو نشونش داد و گفت: برای ازدواج! جویو شی؟ شما مجردید مگه نه؟
نیم نگاهی به تهیونگ انداخت و ادامه داد: هواجانگ خیلی خوشحال میشه که عروسی به زیبایی و با وقاری جویو براش ببری!
اه کوتاهی کشید و گفت: کاش من هم میتونستم عروسی مثل جویو داشته باشم...
با نگاه خیره ی جیمین و چهره ی وا رفته ی جونگکوک خنده ی مضطربی کرد و گفت: البته با اینکه هنوز عادت نکردم ولی داماد خیلی خوبی دارم و... منظورم جیهیونه.
جونگکوک نفس اسوده ای کشید و سرش رو توی لپ تاپ فرو کرد. جیمین هم چشم غره ای رفت و مشغول راهنمایی جونگکوک شد تا یک سری وسایل رو حذف کنه و یک سری از وسایل رو هم سایز درست مینجی رو انتخاب کنه.
تهیونگ نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: الان هیونگا و اری و مادرم هم میرسن. خاله وقت داری قبل از اینکه بیان یکم حرف بزنیم؟
مادر جیمین سری تکون داد و تهیونگ بعد از سپردن مینجی به جویو همراه با زن به طرف اتاق طبقه ی بالا رفت.
ČTEŠ
My little policeman
Fanfikceهی پلیس کوچولو منتظرم باش از اینجا که بیام بیرون کلی کار باهات دارم .حق نداری تا اون موقع با کسی قرار بزاری . منتظرم بااااش . . . . . تو با من قرار میذاری پارک جیمین حالا میخوای پلیس باش یا هر چیز دیگه من تورو بدستت میارم مطمئن باش 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰...
