SURPRISE
ویدیویی که براش فرستاده شده بود رو لمس کرد و بعد زیبا ترین چیزی که میتونست طی اون دو هفته ببینه روی صفحه ی موبایلش پدیدار شد.
صدای خنده های مینجی و بدو بدو کردنش انقدر بهش حس خوبی داده بود که تصمیم گرفت اون رو به سونویی که کنارش نشسته بود هم نشون بده.
موبایلش رو به سمت سونو گرفت و گفت: اینجارو ببین سونو، توتفرنگی ای که ازش برات گفته بودم داره راه میره!
لبخند بزرگی زد که دندون های خرگوشیش به زیبایی به نمایش گذاشته شد.
سونو لبخندی به ذوق جونگکوک زد و ویدیوی در حال پخش رو نگاه کرد.
دختر بچه ی کوچولویی توی روروئکش این طرف و اون طرف میدوید و میخندید.
بعد تلوزیون روشن شد و تصویری از جونگکوک و مردی که سونو اون رو نمیشناخت روی صفحه ی تلوزیون پخش شد.
جونگکوک با چشم های درشت و براقش به صفحه ی موبایلش خیره شده بود.
به خوبی اون روز رو به یاد داشت که روی پای جیمین لم داده بود و با مینجی روی شکمش بازی میکرد و سر اینکه مینجی زودتر چه کسی رو صدا میکنه با جیمین کلکل می کرد.
اون روز یکی از شیرین ترین روز های زندگیش بود.
همچنان چشم هاش روی تصویر تلوزیون بود که مینجی به سمت تلوزیون رفت و دست های کوچولوی نرمش رو روی صورتش که توی تلوزیون بود گذاشت.
کاری که مینجی کرده بود شوکهش کرد اما چیزی که باعث شد نفس کشیدن از یادش بره و به یکباره کل تنش یخ کنه شنیدن کلمه ای بود که از دهن دختر بچه بیرون اومد.
مینجی مدام پاهاش رو به زمین میکوبید و با ذوق و خنده مدام کلمه ی ددی رو تکرار میکرد
کلمه ای که جونگکوک چند ثانیه ی قبل توی ویدیو داشت می گفت و از مینجی میخواست که تکرارش کنه!
نمیدونست چه احساسی داره یا درواقع داره چه احساساتی رو تجربه میکنه!
تنها چیزی که میدونست این بود که این بهترین اتفاق زندگیش توی بیست و پنج سالی بود که زندگی کرده بود.
باورش نمیشد که همچین چیزی رو داره میشنوه چون تصورش هم نمیکرد که روزی توی زندگیش بچه ای داشته باشه و اون بچه با این کلمه خطابش کنه.
هر لحظه احساسات بیشتری به قلبش هجوم می اورد و باعث شده بود متوجه این نشه که چشم هاش تقریبا خیس شده و مدام داره ویدیو رو میزنه عقب تا فقط صدای مینجی رو بشنوه!
با خودش فکر می کرد اگر اون شب توی بیمارستان جیمین رو به کل فراموش میکرد و دیگه باهاش ادامه نمیداد میتونست چنین لحظه های قشنگی رو تجربه کنه؟ میتونست متوجه بشه که زندگی سه نفرشون چقدر میتونه شیرین باشه؟ میتونست بفهمه که وجود و جیمین و مینجی چقدر به راه و زندگیش روشنایی و عشق بخشیدن؟
داشت فکر میکرد اگر اون شب توی خونه ی جیمین از سر درد بیدار نمیشد و صدای مینجی رو نمیشنید و از خونه ی جیمین میرفت چه چیزی حالا جلوی روش قرار داشت.
توی دلش به خودش اعتراف کرد : مینجی خودش بود که باعث شد انقدر عاشقش باشم!
مابین اشک هایی که از چشم هاش پایین میریخت با خنده گفت: این پدر و دختر تمام قلب من رو مال خودشون کردن.
سونو نگاه مهربونی به ذوق جونگکوک انداخت و با انگشت هاش اشک های جونگکوک رو پاک کرد.
لبخند زیبایی به جونگکوک زد و گفت: خوشحالم که تو به اون چیزایی که میخواستی رسیدی جونگی! فکر میکنم تو اون عشقی که دنبالش بودی رو پیدا کردی و من از این بابت برای تو خیلی خوشحالم.
جونگکوک اشک جدیدی که میون خنده هاش پایین افتاده بود رو پاک کرد، موهای سونو رو بهم ریخت و گفت: میدونی کی از الانمم میتونم خوشحال تر باشم؟
سونو شونه هاش رو به نشونه ی ندونستن بالا انداخت و جونگکوک گفت: وقتی تمام این چیزا تموم بشه و با جیمین برم امریکا. من به هیچکس نگفتم ولی با پولایی که این سال ها در اوردم توی امریکا یه خونه خریدم. میخوام اونجا با جیمین ازدواج کنم و راحت زندگیمو بگذرونم.
کمی مکث کرد و گفت: بعد از اینکه همه ی اینا تموم شد، تورو هم از این باشگاه لعنت شده میارم بیرون و با جیمین اشنا میکنم، حتی، حتی میتونیم همه باهم بریم امریکا اینجوری توهم از همه ی این سختی هایی که توی زندگیت کشیدی رها میشی.
سونو دست هاش رو دو طرف صورت جونگکوک گذاشت و لپ هاش رو فشار داد. خندید و گفت: از ذوق زیاد داری عقلتو از دست میدی جونگی! من با شما کجا بیام؟ در ضمن من یه دلیل برای اینجا موندن و تلاش کردن هام دارم!
جونگکوک همونطور که لب هاش به سمت جلو اومده بود پرسید: چه دلیلی؟
سونو صورت جونگکوک رو رها کرد و از نوشیدنی توی لیوانش خورد، لبخند دلنشینی همراه با کمی غم روی لب هاش نقش بست و گفت: من یه برادر دارم که باید برای خوشبختی اون تمام تلاشم رو بکنم. اگر از اینجا برم یا از اون باشگاه هیچوقت نمیتونم چیزایی که میخوام رو براش فراهم کنم.
جونگکوک با تعجب گفت: نمیدونستم که برادر داری!
سونو بار دیگه لیوانش رو پر کرد و گفت: دارم، یه برادر سه ساله ی کوچولو دارم...
وقتی از برادرش حرف می زد نوع لبخند هاش با همیشه فرق داشت، زیباتر بود.
YOU ARE READING
My little policeman
Fanfictionهی پلیس کوچولو منتظرم باش از اینجا که بیام بیرون کلی کار باهات دارم .حق نداری تا اون موقع با کسی قرار بزاری . منتظرم بااااش . . . . . تو با من قرار میذاری پارک جیمین حالا میخوای پلیس باش یا هر چیز دیگه من تورو بدستت میارم مطمئن باش 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰...
