CONTROVERSY19

1.4K 196 51
                                        

❤️🥺وووت یادت نره کوچولو
👾👾👾👾👾👾👾👾👾👾👾

CONTROVERSY

با ناراحتی توی اتاقش نشسته بود و‌ مدارک جدید پرونده رو بررسی میکرد. ذهنش زیادی مشغول بود و نمیتونست  روی جزئیات تمرکز کنه. درد پایین تنه اش هم دست به دست مشغولیت های ذهنی‌ش داده بود و بی تمرکزیش رو دو برابر کرده بود.
نمیدونست باید خوشحال باشه یا ناراحت، بترسه یا به چیزی اهمیت نده.
بعد از ده سال برادرش رو از نزدیک دیده بود. همیشه عکس هاش رو نگاه میکرد و از فضای مجازی دنبالش میکرد اما در واقعیت... همه چیز خیلی متفاوت تر بود!
بار ها دستش به سمت دایرکت مسیج برادرش رفته بود که بهش پیام بده اما چیزی باعث پشیمونی‌ش شده بود.
میترسید، میترسید که برادرش پسش بزنه یا نخواد با اون ارتباطی داشته باشه، که... همینم شد.
هربار یاد این می افتاد که می خواست جیهیون رو بغل کنه و اون خودش رو کنار می‌کشید، بغض به گلوش چنگ می‌انداخت.
نمیفهمید چرا هروقت اتفاقات قشنگ و روز های قشنگی داره بعدش یه چیزی میشه که همه چیز رو خراب می‌کنه.
نمیخواست به موارد منفی فکر کنه اما حالا با اومدن جیهیون کمی هم میترسید. میترسید از اینکه پدرش سراغش بیاد.
میترسید حالا که ارامش نسبی ای توی زندگیش داره اون هیولا خرابش کنه.
بزرگترین ترسش پدرش بود و بیشترین دل‌شکستگی‌ش، مادرش...
جیهیون تقصیری نداشت اون هم پیش اون مادر و پدر بزرگ شده بود.
اما قلب جیمین میشکست.
هوفی کشید و موبایلش رو برداشت و از اتاقش بیرون رفت.
هنوز سه ساعت تا پایان شیفتش مونده بود و ساعت روی اسکرین موبایلش عدد 1:30 شب رو نشون میداد.
وارد اتاق بازجویی شد و مردی که جلوش نشسته بود رو برانداز کرد.
تمام احساسات و زندگی شخصیش رو پشت اون در گذاشته بود و وارد اون اتاق شده بود؛ الان، سرگرد پارک جیمین بود.
نگاهی به تتوی شمشیر شکسته ی روی دست مرد انداخت.
صندلی فلزی پشت میز رو بیرون کشید و پرونده ی توی دستش رو روی میز انداخت و با تکون دادن سرش و ارامش خاصی که نمیدونست از کجا سر و کله‌اش پیدا شده گفت: خب، میشنوم .
-....
با نگرفتن جوابی خودکاری از داخل کشوی میز بیرون اورد و ورق کاغذی رو جلوش گذاشت. همونطور که ماهرانه خودکار رو بین انگشت هاش میچرخوند به صندلی تکیه داد و گفت: سکوتو انتخاب کردی؟
مرد رو به روش با پررویی جواب داد: واضح نیست؟
جیمین لبخندی زد و با تهِ خودکار روی میز ضرب گرفت و با خونسردی گفت: اشکالی نداره من کاملا ادم صبوریم...
حرف جیمین هنوز تموم نشده بود که مرد با صدایی که از حرص میلرزید گفت: هیچوقت دستت به رئیسم نمیرسه!
جیمین دست از ضربه زدن با خودکار روی میز برداشت و هردو دستش رو روی میز قرار داد و خودش رو جلو کشید. با دست راستش گردن مرد رو به روش رو گرفت و جایی نزدیک صورت خودش نگه داشت، چشم هاش رو به چشم های مرد دوخت و با نگاه نافذی توی چشم هاش و صدای اروم اما محکمی گفت: همین الانشم اونقدری اطلاعات دارم که رئیستو در عرض یک ساعت دستگیر کنم ولی به محض اینکه دستگیرش کنم، اونی که نوک این هرم لعنتی نشسته یکی دیگه رو جایگزین میکنه!!
گردن مرد رو با ضرب رها کرد و از بین دندون های کلید شده‌ش گفت: موش عوضی، سر دسته ی واقعیتون کیه؟
مرد با چشم های درشت و کریه‌ش به جیمین نگاه کرد و با وفاداری مسخره ای گفت: هرگز نمیفهمی، هیچکس نمیدونه که اون کیه!
بعد هم انگار چیز خنده داری گفته باشه بلند خندید و دندون های شکسته ی زرد رنگش رو به رخ کشید.
جیمین یک بار چشم هاش رو بست و باز کرد و با پوزخندی که حالا روی لب هاش نقش بسته بود گفت : زیادی مطمئنی، میدونی تا همین الانش هم دو نفر از اعضای باندتون به ازای مجازات کمتر و محافظت از جونشون، به همه چیز اعتراف کردن، مقاومتت بی جاس...
از جاش بلند شد و قبل از اینکه از اتاق خارج بشه در ادامه ی حرفش گفت: مخصوصا که میدونی به محض بیرون گذاشتن پات از اینجا کارت تمومه!
در رو باز کرد و گفت: بهتره به همکاری کردن با ما فکر کنی، به نفع خودته!!
و از اتاق بازجویی بیرون اومد و نگاهی به گوشی‌ش انداخت؛ سه تا میسکال از جونگکوک!
نگران به صفحه ی گوشیش نگاه کرد و به محض اینکه خواست اسم جونگکوک رو لمس کنه، چهارمین تماس از طرف جونگکوک برقرار شد و به سرعت جواب داد:‌ جونگکوکا...
صدای بم جونگکوک توی گوشش پیچید: جیمینم.
جیمین که ارامش رو از صدای جونگکوک تشخیص میداد کمی خیالش راحت شد و ‌نفس عمیقی کشید.
جونگکوک با صدای بم و ارومش پرسید: حالت خوبه عزیزم؟
همونطور که به سمت اتاقش میرفت گفت: نمیدونم، هم خوبم هم بد.
جونگکوک مردد گفت: نمیدونم باید بگم یا نه ولی حال برادرتم خوب به نظر نمیاد هرچند، دوست دارم با مشت بزنم تو صورتش!
بعد با صدای اروم تری پرسید: درد نداری؟؟
جیمین که داخل راهرو های اداره راه میرفت بی توجه به بخش دوم حرف های جونگکوک پرسید: چرا چیزی گفته؟
- نه، ولی خب... یجوری نگاهم میکنه که انگار رقیب عشقیشم و از وقتی مینجی بیدار شده نمیذاره من دستم بهش بخوره.

My little policeman Stories to obsess over. Discover now