VALENTINE23

934 137 12
                                        


دو هفتس پارتو اماده کردم ولی انقدر فیلتر شکنم مسخره بازی درمیاورد نشد اپ کنم🩶
ووت یادت نره زیبا🕊️
🌙🌙🌙🌙🌙🌙🌙🌙

VALENTINE

بعد از روز خسته کننده و پر از تنشی که برای اولین بار توی زندگیش تجربه کرده بود، خسته و درمونده به سمت کمد های توی رختکن رفت و لباس هاش رو از توی کمد در اورد.
با صدای زنگ موبایلش بیخیال پوشیدن لباس هاش شد و موبایلش رو از توی ساک بزرگش بیرون کشید.
بعد از وصل تماس صدای بم نامجون توی گوشش پیچید.
-چطوری جونگکوکا؟ تمرین خوب پیش میره؟
خودش رو روی صندلی بزرگ چوبی وسط رختکن انداخت و دستی به موهاش کشید.
با صدایی که خستگی‌ش رو به خوبی نشون میداد گفت: خوبه هیونگ، مشکلی ندارم.
-عالیه، امیدوارم به عنوان کسی که منتخب منه، سربلندم کنی!
نامجون توانایی دیدن جونگکوک رو از پشت تلفن نداشت اما با این حال جونگکوک لبخند زد و سرش رو تکون داد.
-نگران نباش هیونگ، کاری میکنم هم تو و هم خانوادم بهم افتخار کنن.
نامجون به گرمی گفت: میدونم که میکنی. راستی! نظرت درمورد یه ملاقات خصوصی با پارک جیهون چیه؟

*
چند دقیقه ای از تماسش با نامجون نگذشته بود که عکس جیمین روی صفحه ی موبایلش خود نمایی کرد و باعث شد جونگکوک بلافاصله دکمه ی پاسخ رو لمس کنه.
با پخش صدای نگران اما ارامش بخش جیمین توی گوشش، پیش خودش اعتراف کرد که جیمین میتونه با صداش هم کاری کنه که جونگکوک هزاران بار در برابرش اغوا بشه!
جیمین با نگرانی پشت تلفن پرسید: هی جونگکوک میشنوی صدامو؟ خوبی؟؟ چرا جواب نمیدی؟؟
جونگکوک به سرعت به خودش اومد و برای اینکه جیمین رو بیشتر از این نگران نکنه گفت: خوبم، خوبم عزیزم نگران نباش چیزی نیست. یه لحظه فقط... صداتو که شنیدم به این فکر کردم که تو فقط با حرف زدنت میتونی منو جادو کنی. برای همین چند لحظه ای گیر جادوی صدات افتادم و نتونستم چیزی بگم.
جیمین خنده ی ملایمی کرد که قلب جونگکوک رو به تپش انداخت و گفت: کم لاس بزن جئون، من دیگه برات سرگرد پارک نیستم که بخوای با لاس زدن مخمو بزنی؛ من دوست‌پسرتم پسره ی خنگ!
جونگکوک به لحن بامزه ی جیمین خندید و گفت: درست احساس میکنم؟؟ به نظرم از وقتی خونه موندی مهربون تر شدی!!!
جیمین اروم و مهربون گفت: بیا اینطور بگیم که از وقتی خودتو بهم ثابت کردی دارم جیمین واقعی رو نشونت میدم، چیزی که واقعا هستم! نه چیزی که برای پنهان کردن خودم ساخته بودم.
جونگکوک مفتخر از چیزی که شنیده بود گفت: تو یه هدیه ی بزرگ برای منی جیمین، هم تو هم مینجی. شما دلیل منید. خودت نمیدونی  ولی تو همین الانشم نا خواسته خیلی منو تغییر دادی! و من بابتش خوشحالم. برای تو حاضرم تا اخر دنیا کارایی رو انجام بدم که هرروز بهت ثابت کنم چقدر دوست دارم.
جیمین معترض گفت: هی بس‌کن دیگه داری اشکمو در میاری. عاا...عایی... یا پارک مینجی داری چیکار میکنی...؟؟؟؟؟
جونگکوک متعجب پرسید: چی‌شده؟؟ مینجی چیزیش شده؟؟
جیمین دوباره اخی گفت و ادامه داد: تا الان روی پام نشسته بود و داشت شیر میخورد، شیرش که تموم شد شیشه رو پرت کرد و وایساد و شروع کرد کشیدن موهام...
جونگکوک بلند خندید و با دیدن هاریم که داشت وارد رختکن می‌شد دستش رو به نشونه ی سکوت جلوی صورتش نگه داشت و مانع حرف زدن هاریم شد و سریع به جیمین گفت: عزیزم من بهت زنگ میزنم باید برم.
تلفنش رو قطع کرد و گفت: شما اینجا چیکار می‌کنید؟ مگه اینجا رختکن اقایون نیست؟
هاریم طعنه امیز پرسید: با دوست‌دخترت حرف میزدی؟؟ چه جراتی داری که با همچین ماموریتی دوست‌دختر هم داری!
جونگکوک هم مثل خودش جواب داد: چه حرف های بی ربطی، مسخره نیست که اومدید اینجا تا همچین چیزیو بگید؟
هاریم جواب داد: اینجا رختکن مردونه‌س اما فعلا کسی به جز تو اینجا نیست منم اومدم دستور فرمانده رو بهت بدم، فردا لازم نیست بیای ، فرمانده ها یه جلسه ی فوری و مهم دارن که فردا رو نمیتونن اموزشت بدن.
جونگکوک پوزخندی زد و گفت: هوم ممنون. حالا اگه بری بیرون ممنونت میشم میخوام لباسامو عوض کنم. در ضمن، نه راستش از چیزی نمیترسم، جرات من قابل تحسینه اما همش از وجود دوست‌پسرم نشأت میگیره.
هاریم شونه ای بالا انداخت و بدون اینکه چیزی بگه رختکن رو ترک کرد.
جونگکوک خسته و بی حوصله وسایلش رو جمع کرد و بعد از عوض کردن لباس هاش از سالن خارج شد. قبل از اینکه سوار موتورش بشه صدای اس ام اس موبایلش توجه‌ش رو جلب کرد پس چند ثانیه ای مکث کرد و باکس پیام رو باز کرد.
-سلام جونگکوکا، همونطور که خواسته بودی همراه جین هیونگ به کار هات رسیدگی کردیم. تا هفته ی دیگه خونه ای که انتخاب کردی اماده میشه، اکثر وسایل هم تا اخر ماه برامون پست میشه پس نگران چیزی نباش. مراقب جیمین و مینجی کوچولوی من و همینطور خودت باش.
بعد از خوندن پیام، تشکری تایپ کرد و کلاه کاسکتش رو روی سرش گذاشت و به سمت اداره ی پلیس راه افتاد.
بعد از طی کردن مسیر طولانی ای، چشمش به چیز خاصی پشت ویترین یک فروشگاه خورد و مسیرش رو عوض کرد و موتورش رو جلوی اون فروشگاه پارک کرد.

My little policeman Stories to obsess over. Discover now