تهیونگ با حس یه چیزی که انگار از پشت بهش چسبیده هول زده از خواب بیدار شد و به سختی روش رو به طرف اون چیز برگردوند با دیدن چهره ی غرق در خواب جونگکوک دستشو به زور و با تقلای زیاد از دورش باز کرد
-لعنتیِ هرکول
جونگکوک با هول از خواب بیدار شد
-چیشده؟ خوبی؟
تهیونگ اخمی کرد
-اگه تو اجازه بدی ولی نمیذاری که خوب باشم همش رو اعصابمی
جونگکوک تکخندی زد
-تو مال منی بچه ی من تو شکمته هیچوقت نمیتونی وجود من رو نادیده بگیری یا انکار کنی فهمیدی بیبی
تهیونگ با عصبانیت از جاش بلند شد
-به من نگو بیبی مردک سادیسمی
و به سمت دستشویی داخل اتاق رفت
جونگکوک لبخندی به لجباز بودن پسرک زد جدا از لجبازیاش واقعا شیرین و دوست داشتنی بود چجوری میتونست ازش دل بکنه
تهیونگ از توالت خارج شد. جونگکوک نگاهی به پسر انداخت
-تو که هنوز لباسای بیرونت تنته گفتم لباسای منو بپوش تا برات لباس بگیرم
تهیونگ با پاش لگدی به پایه ی تخت زد
-من بمیرمم لباسای تو رو تنم نمیکنم
جونگکوک اخم غلیظی کرد
-دیگه حق نداری نه به خودت اسیب برسونی نه این حرفا رو بزنی تا وقتی که من نخوام حتی نمیتونی بمیری. و در ضمن این پاکت که کنار تخته توش چند دست لباسه که به جیمین گفتم برات بگیره نمیخوای که تا ابد اون لباسا تنت باشه توش میپوشی میدونی که نمیتونی از اینجا فرار کنی گفتم واست حوله و مسواک و از اینجور چیزا بگیره حموم اتاق رو میتونی استفاده کنی
تهیونگ که از حرفای مرد خسته شده بود لعنتی ای زیر لب زمزمه کرد و بین حرفای جونگکوک با شنیدن اسم جیمین پوزخندی زد اون جیمین رو محرم اسرارش میدونست نگو که جاسوس جونگکوک بوده
-به تو ربطی نداره من چیکار میکنم به زودی از این برزخ نجات پیدا میکنم اونوقت حالیت میشه که باید کم چرت و پرت بگی
جونگکوک بیخیال نیشخندی زد و از اتاق خارج شد
تهیونگ ناراحت و عصبی خودش رو روی تخت انداخت
خودش هم از وضعیتش ناراضی بود و دوست داشت حموم بره و به نظافتش برسه پس به سمت پاکت رفت و بازش کرد با دیدن حوله ای بنفش و چند دست لباس راحتی تو خونه اعم از لباسا و شلوارای گشاد نفس راحتی کشید خوبه حداقل جیمین تو این مورد به فکرش بوده حوله و مسواک رو برداشت و به سمت حموم رفت، وان رو پر از اب ولرم کرد و لوسیون رو داخل اب ریخت و داخل وان نشست با خوردن اب به پوستش حس خاصی گرفت و سعی کرد بیشتر پاهاش رو دراز کنه
دوست داشت حداقل برای نیم ساعت با خیال و فکری اسوده بدون فکر کردن به اینده و این بچه و اون مرد روانی براش بگذره
بعد از حموم کردن و مسواک زدن حوله رو دور خودش پیچید و از حمام خارج شد با دیدن فرد مقابلش شوک شد
-هی تو اینجا چیکار میکنی؟ در زدن بلد نیستی یادت ندادن نباید بی اجازه وارد اتاق بشی
جونگکوک دستی تو موهاش کشید و پسر رو برانداز کرد
-نمیدونستم برای وارد شدن به اتاق خودمم باید اجازه بگیرم
تهیونگ دستش رو مشت کرد
-برو بیرون میخوام لباسمو عوض کنم
جونگکوک از روی تخت بلند شد و به سمت پسر رفت تهیونگ قدمی به عقب برداشت جونگکوک به پسر نزدیکتر شد و دستی روی گونه ی پسرک ترسیده کشید و با صدای اروم و بمی زمزمه کرد
-چرا از من فرار میکنی هوم من پدر بچت و صاحبتم
تهیونگ دستش رو گرفت و از روی گونش کشید پایین
-اینقدر این جمله ی مزخرف رو به زبون نیار تو هیچکاره ی من نیستی فهمیدی فکر کردی تنها راه سقط کردن بچه دکتر رفتنه کلی راه خونگی دیگه هست
جونگکوک با شنیدن حرفای تهیونگ به سرعت سرخ شد و با عصبانیت مچ دست پسر رو محکم گرفت که پسر از درد ناله ای کرد
-حق نداری یه بار دیگه اینا رو به زبونت بیاری چه برسه به انجام دادنش! اگه ببینم کاری کردی زندگی رو برات زهر میکنم رسوای عالمت میکنم کاری میکنم یه روز خوش نداشته باشی
تهیونگ که از درد به خود میپیچید و هر ان امکان میداد که استخونای دستش میشکنه با صدای گرفته گفت
-اخ اخخخخ ولم کن دست از سرم بردار از جونم چی میخوای
جونگکوک دوباره مچ دستش رو فشار داد
-فهمیدی
تهیونگ تند تند سر تکون داد و جونگکوک با عصبانیتی که تهیونگ تو این یکی دو روز از اون تا به حال ندیده بود دستش رو ول کرد و از اتاق خارج شد
تهیونگ با درد و حالی زار روی تخت نشست و شروع به گریه کرد چقدر بیچاره بود که سرنوشتش به این مرد گره خورده بود به طرف لباسها رفت و تیشرتی قهوه ای گشاد با شلوار سفید گشاد پوشید و روی تخت دراز کشید و به اینده ی نامعلومش فکر کرد
بعد از دقایقی مرد با سینی صبحانه وارد اتاق شد
و نگاهی به مچ دست پسر که قرمز شده بود و رد انگشتاش روش خودنمایی میکرد انداخت
-واقعا متاسفم تهیونگ دست خودم نبود حرفت خیلی بد بود قبول کن. از کوره در رفتم
تهیونگ اشکاش رو پاک کرد و سرش رو به سمت پنجره برگردوند
جونگکوک به سمت پسر متمایل شد
-تهیونگ لطفا این کارو نکن عذرخواهی کردم دیگه حالا بیا صبحونتو بخور بعدشم دستتو برات پماد میزنم اصلا میبرمت دکتر
تهیونگ هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد و جونگکوک برای اینکه پسر راحت باشه از اتاق خارج شد.
باید به سرعت قضیه رو به خانواده هاشون میگفت نباید بیشتر از این معطل میکرد...
از قبل اماده شده بود برای همین از خانه خارج شد و در رو پشت سرش قفل کرد
تهیونگ با شنیدن صدای در چشاش رو محکم بست و بالشت رو به طرفی پرت کرد
جونگکوک کلید زاپاس رو زیر گلدون کنار در گذاشت و حین اینکه سوار ماشین شد به جیمین زنگ زد و بهش گفت که کلید رو کجا گذاشته و بیاد به تهیونگ سر بزنه
بعد از قطع کردن تلفن به سوی خونه پدریش روند
خیلی به اونجا رفت و امد نمیکرد یعنی دل خوشی ازشون نداشت فقط وظیفش دونست که بهشون اطلاع بده
بعد از رسیدن به اون عمارت ماشینش رو پارک کرد و بعد از سلام و احوالپرسی با نگهبان وارد شد مسیر حیاط رو طی کرد و به داخل عمارت رسید خدمتکار پالتوش رو گرفت و تعظیمی کرد
-پدر و مادرم کجان
خدمتکار قامتش رو راست کرد
-دارن صبحونه میخورن بفرمایین راهنماییتون کنم
جونگکوک دستش را به معنای نه بالا برد
-نیازی نیست خودم میرم
و به سمت اشپزخونه رفت
خدمتکارا با دیدن جونگکوک سریع تعظیم کردن
پدر و مادرش با دیدن جونگکوک لبخندی زدن
مادرش همونطور که قهوشو مزه مزه میکرد گفت
-به به ببین کی اینجاست بعد چند وقت اومدی عجیبه چی تو رو به اینجا کشونده پسرم
جونگکوک متوجه حرفای کنایه امیز مادرش شد دلیل این رفتارای جونگکوک و باعث و بانیش همین دو نفر بودن
پدرش چشم غره ای به زنش رفت
-بیا بشین جونگکوک. ماریا واسه جونگکوک قهوه بیار
خدمتکاری جشمی گفت و مشغول قهوه ریختن برای جونگکوک شد
پدرش روزنامشو بست و به جونگکوک نگاهی انداخت
-چیزی شده؟ مشکلی پیش اومده؟
جونگکوک دکمه کتش رو باز کرد
-من میخوام ازدواج کنم
پدر و مادرش هر دو شوکه شده بهش نگاه کردن
-چی میگی؟ با کی؟ چرا با این عجله؟
جونگکوک پوزخندی به پدرش زد
-عاشق شدم و الان اون پسر ازم حاملس میخوام زودتر ازدواج کنیم تا براش حرف در نیارن
مادرش با دهنی باز نگاهش کرد
-جونگکوک تو عاشق یه پسر شدی و اون الان حاملس؟
جونگکوک اخمی کرد
-فکر کنم درباره گرایشم بهتون گفتم و اره حاملس میدونین که تو بعضی پسرا این امکان وجود داره
مادرش اهی کشید
-پدر و مادرش کین خانوادش با اصل و نسبن؟
جونگکوک عصبی دستاشو مشت کرد
-این چیزا مهم نیست مهم عشق بینمونه من با این پسر ازدواج میکنم فقط خواستم بهتون اطلاع بدم اگه دوست داشتین تو مراسم ازدواجم باشین
جونگکوک با اتمام حرفش از مقابل نگاهای متعجب پدر و مادرش از جا بلند شد و قصد خروج از انجا رو کرد
***
جیمین با رسیدن تاکسی به خونه ی جونگکوک پولش رو حساب کرد و به نگهبان که اون و یونگی رو میشناخت چون جزو دوستای جیمین بود اشاره ای کرد که در ورودی اصلی رو باز کنه
جیمین با باز شدن در تشکری کرد و به سمت اسانسور رفت بعد از رسیدن به طبقه ی پنجم به سمت گلدون رفت و کلید زیرش رو برداشت و درو باز کرد
تهیونگ با شنیدن صدای در فکر کرد که باز مرد اومده پس روی تخت دراز کشید و پتو رو روی سرش کشید
جیمین نگاهی به خونه انداخت و با ندیدن کسی حدس زد که تهیونگ تو اتاق باشه پس به سمت اتاق رفت و در رو باز کرد اون تهیونگ رو میشناخت تهیونگ هیچوقت وقتی خواب بود پتو رو روی سرش نمیکشید مگه اینکه میخواست تظاهر به خوابیدن بکنه
-هی تهیونگ میدونم بیداری
تهیونگ با شنیدن اسم جیمین با عصبانیت از جاش بلند شد
-تو، توی جاسوس اینجا چیکار میکنی؟
جیمین که انتظار این رفتارا و حرفا رو داشت نفس عمیقی کشید
-اومدم بهت سر بزنم
تهیونگ روش رو برگردوند
-برو من نیازی به سر زدن تو ندارم. نکنه اون مردک ترسیده که بچه رو سقط کنم تو رو فرستاده نگهبانیمو بدی
جیمین دلخور کنار تهیونگ روی تخت نشست
-تهیونگ من هر کاری کردم صلاحتو میخواستم. باور کن جونگکوک مرد خوبیه من از رفتاراش فهمیدم که یه حسایی بهت داره اینقدر لجبازی نکن. من نمیخواستم یه بچه ی بیگناه سقط بشه تازه میتونی اینو یه برگ برنده ببینی برای خلاص شدن از خانوادت
تهیونگ با تندی سزش رو به طرف جیمین چرخوند
-این مرد از خانوادم بدتره منو رسما تو خونش زندونی کرده
جیمین دستشو روی دست تهیونگ گذاشت
-تهیونگ اون فقط، میترسه که اسیبی یه خودت و بچه نزنی
تهیونگ دست جیمین رو پس زد و انگار گوش شنوایی برای حرفاش پیدا کرده با دلخوری و عصبانیتی که از جیمین داشت شروع به صحبت کرد
-تو میدونی که خانوادم از وقتی که فهمیدن من قابلیت باردار شدن رو دارم منو محدود کردن که مبادا بدنامی ای براشون به بار بیارم من امسال سال اخر دبیرستانمه و چند ماه دیگه ازمون ورودی به کالج رو دارم میدونی این رو به عنوان یه شانس برای خلاص شدن از دستشون در نظر میگرفتم ولی این مرد گند زد به همه چیز
جیمین با ناراحتی سرشو تکون داد
-میدونم تهیونگ، میدونم. ولی جونگکوک میخواد باهات ازدواج کنه
-اولا که ما همو نمیشناسیم و دوما فکر کردی خانوادم قبول میکنن؟ اونا منو مایه ی ننگ خانواده میدونن اگه این خبر رو بشنون سر به تنم نمیذارن
جیمین لبخند تلخی زد
-میتونین با هم اشنا بشین باهاش وقت بگذرون جونگکوک هیچی کم نداره مطمئنم اگه تو یه موقعیت بهتر بود حتما ازش خوشت میومد چون جونگکوک تایپ ایده الته. درباره ی خانوادت هم نگران نباش جونگکوک همه چیز رو درست میکنه اون هیچوقت به در بسته نخورده
تهیونگ نگاهی به جیمین انداخت نمیدونست چیکار کنه واقعا گیج و سردرگم شده بود دوست داشت بخوابه و وقتی از خواب پا میشه همه چیز مثل قبل باشه هر چند بد بود ولی از این وضعیت الانش بهتر بود
تهیونگ دوست داشت بچه ای داشته باشه ولی نه با این وضع و شرایط حتی نمیدونست چی درسته چی غلط پس سرش رو روی شونه ی جیمین گذاشت و شروع به گریه کرد جیمین با دستش کمر تهیونگ رو نوازش کرد و دلش به حال تهیونگ سوخت اون هنوز سنی نداشت که این همه سختی میدید ولی جیمین جونگکوک رو میشناخت اون بهترین فرد برای تهیونگ بود...

YOU ARE READING
Sinful love |kookv|
Romanceتهیونگ با شکمی برامده کنار جیمین نشست و شروع به گریه کرد جیمین دلداریش داد -نگران نباش تهیونگ. خودم درستش میکنم جونگکوک باید بچشو قبول کنه باید پای کثافت کاریش بمونه Name: Sinful love Chanel: Kookvmoment Couples: Kookv, Yoonmin Writer: Maedeh وضع...