part 18

3.8K 327 2
                                    

جونگکوک بهت زده به تهیونگ نگاه کرد زبونش از تعجب به حرف زدن نمیچرخید بعد از کمی از تجزیه و تحلیل کردن حرف تهیونگ گفت
-چ... چی؟ دوباره بگو
تهیونگ لبخند تلخی زد و سرشو از روی پای جونگکوک بلند کرد و به سختی به تخت تکیه داد و سرشو نزدیک سر جونگکوک کرد و کنار گوشش زمزمه کرد
-عاشقت شدم
جونگکوک سر تهیونگ رو نزدیکتر کرد و لباشو روی لبای تهیونگ گذاشت و با هیجان شروع بوسیدن لبای تهیونگ کرد قطره اشکی از چشم جونگکوک چکید 
تهیونگ هم اون رو همراهی کرد 
جونگکوک لب پایین تهیونگ رو وارد دهنش کرد و مک زد
-طعم بهشت میدی 
تهیونگ از درد ناله ای کرد 
-با تو بودن منو بهشتی کرد 
جونگکوک از لب تهیونگ گازی گرفت 
-باورم نمیشه. من بیدارم؟ اگه یه خواب باشه دلم نمیخواد از این خواب شیرین بیدار بشم 
تهیونگ دستشو توی موهای جونگکوک برد 
-بیداری اگه خواب باشه منم دوست ندارم از این خواب بیدار بشم. تو عشق واقعی رو به نشون دادی 
-طعم لبات منو مست میکنه 
تهیونگ لبخندی زد
-شاید چون برای اینکه واسه ی جا افتادن شراب صبر کردی
جونگکوک دوباره محکم لباشو روی لبای تهیونگ کوبید و بار دیگه بوسشون این دفعه با شدت بیشتری از سر گرفته شد 
جونگکوک زمزمه کرد
-بعضی دردا التیام پیدا نمیکنه ولی با قدرت عشق کمرنگ تر میشه
تهیونگ که بغض کرده بود چیزی نگفت و بوسشون رو ادامه داد
با زنگ خوردن گوشی جونگکوک مجبور به قطع بوسه شدن 
جونگکوک گوشیو برداشت و با دیدن اسم نامجون بلند گفت
-خروس بی محل 
و جواب داد
-بله
نامجون از اونور خط گفت
-تونستم یکی از خدمتکارای شرکت هوسوک رو بخرم بهم گفت که از مکالمه تلفنی هوسوک شنیده که برادرش امشب میرسه کره. هوسوک هم گفت چون که یکم کار داره یکی از افرادشو میفرسته دنبالش 
جونگکوک پوزخندی زد 
-پس تو باید خودت اون فرد باشی 
جونگکوک نمیتونست پیش تهیونگ کاملا مسئله رو توضیح بده و میدونست که نامجون منظورشو گرفته
نامجون چشمی گفت و جونگکوک گوشی رو قطع کرد 
جونگکوک دستی به گردنش کشید و به سمت تهیونگ رفت و با دیدن نگاه سوالی تهیونگ بغلش کرد 
-مربوط به کارای شرکت بود 
و شروع به بوسیدن گردن تهیونگ کرد... 
تهیونگ کمی تو بغل جونگکوک جابجا شد و با تردید گفت
-گفتی مشکلت با خانوادت بزرگتر از چیزیه که من میدونم
با زبونش کمی لبشو خیس کرد و ادامه داد
-نمیخوام فضولی کنم ولی کنجکاو شدم بدونم اگه دوست داری بگو
و نگاهی به چهره جونگکوک که در هم رفت انداخت
-ببخشید نباید میپرسیدم
جونگکوک که با یاداوری گذشته حالش گرفته شده بود لب به سخن باز کرد
-بالاخره که باید بهت بگم چون تو همه چیز منی 
تهیونگ با این حرف جونگکوک ته دلش قنج رفت 
-من یه برادر داشتم از من ۷ سال بزرگتر بود درست ۱۲ سال پیش از دستش دادم
تهیونگ با تعجب کمی سرش رو بالا برد و به چهره سرخ شده جونگکوک نگاه کرد و با استرس دستشو روی دست جونگکوک گذاشت
-جونگکوک نمیخواد ادامه بدی حالت خوب نیست
جونگکوک بدون توجه به حرف تهیونگ ادامه داد 
-من اون موقع ۱۶ سالم بود و برادرم ۲۳ سالش بود. تو دانشگاه با یه دختر اشنا شده بود و عاشق هم شده بودن. دختره پدر و مادرش مرده بودن و مادربزرگ پیرش زندگی میکرد و کسی رو نداشت وضع مالیشون هم خوب نبود. من از تماسای تلفنیش با اون دختر فهمیدم که عاشق شده چند ماهی گذشت که بالاخره داداشم قضیه رو به پدر و مادرم گفت و گفت که عاشق اون دختره و برن خواستگاریش. پدر و مادرم وقتی از وضعیت دختر خبردار شدن کاملا مخالفت کردن ولی برادرم روی تقمیمش مصمم بود طوریکه هر روز تو خونمون جر و بحث بود تا اینکه بالاخره پدرم زد به سیم اخر و گفت اگه ادامه بده از همه چیز محرومش میکنه تا اینکه یه روز که از خواب پا شدم نامه ای کنار اینه دیدم و اون از طرف برادرم بود اون با اون دختر فرار کرده بود و بعد از چند ماه خبر مرگش بهمون رسید برادرم کارگر یه جایی شده بود و با کارفرما دعواش میشه و مرد هلش میده برادرم سرش میخوره به لبه میز و... 
تهیونگ که اشک تو چشماش حلقه زده بود با قطع شدن حرف جونگکوک بهش نگاه کرد که صورتش و گوشاش کاملا سرخ شده و انگار نمیتونه نفس بکشه چند بار تکونش داد تا جونگکوک به خودش اومد تهیونگ شقیقه جونگکوک رو ماساژ داد
-حالت خوبه؟ 
جونگکوک نگاهی به صورت گریان تهیونگ انداخت و دستشو بوسید 
-خوبم. من وقتی ۱۸ سالم شد و دانشگاه قبول شدم به خوابگاه رفتم و یه کار برای خودم پیدا کردم هم کار میکردم هم درس میخوندم من خیلی سختی کشیدم تا تونستم به این موقعیت برسم 
تهیونگ دستشو توی موهای جونگکوک فرو برد 
-تو خیلی مرد قوی ای هستی بهت افتخار میکنم
جونگکوک لبخند تلخی زد و به ارومی سر تهیونگ رو بوسید 
با زنگ خوردن گوشیش اون رو برداشت و جواب داد و بعد از مکامله ی کوتاهی با نامجون گوشی رو قطع کرد نامجون درست طبق انتظارش پیش رفته بود با از سر راه برداشتن اون فردی که هوسوک فرستاده بود خودش رو جای اون شخص جا زد و تونست نظر جین رو جلب کنه و اون رو با خودش ببره ولی نه پیش برادرش هوسوک بلکه توی زیرزمین یه خونه متروکه که جونگکوک دستور داده بود 
تهیونگ با دیدن جونگکوک که از جا بلند شد و سراسیمه مشغول اماده شدن شد پرسید
-چیزی شده کجا میری؟ 
جونگکوک نیشخندی زد
-میرم تا برای عوض کردن سرنوشتمون بجنگم
-منظورت چیه؟ 
جونگکوک پیش تهیونگ رفت و پیشونیش رو بوسید 
-اینده خوبی پیش رومونه
بالاخره به اون خونه متروکه رسید و با دیدن نامجون داخل حیاط به سمتش رفت
-چخبر؟ 
نامجون دستاشو تو جیبتش فرو برد 
-هیچی دهنشو باز کردم خیلی داد و بیداد کرد دوباره بستم 
جونگکوک سری تکون داد و به نامجون اشاره کرد تا همراهش بیاد 
نامجون هم پشت سرش راه افتاد و جونگکوک وارد اون زیرزمین تاریک و نمور شد
با دیدن جین که دست و پاش و دهنش بسته بود و با خشم بهشون نگاه میکرد پوزخندی زد و به طرفش رفت
-پس تو برادر عزیز هوسوکی؟ درسته جانگ سوکجین؟ 
جونگکوک با شنیدن صداهای نامفهومی از جین پارچه ای که به دهنش بسته بودن رو محکم بیرون کشید و پاره کرد
-حالا میتونی حرف بزنی
جین اب دهنش رو تف کرد و با عصبانیت به جونگکوک نگاه کرد 
-توی عوضی کی هستی چی از جونم میخواین 
نامجون با عصبانیت میخواست به سمت جین بره که جونگکوک دستشو روی سینه ی نامجون گذاشت و جلوشو گرفت به جین نزدیکتر شد
جین ابروهاشو بالا انداخت
جونگکوک نیشخندی زد و گردنشو چرخی داد
-داداشت بخشی از زندگی منو نابود کرد منم میخوام همین کار رو کنم
جین خودش رو روی صندلی تکون داد و داد زد
-من نمیفهمم چی میگی من سالهاست که توی لندن زندگی میکنم و درس میخونم و گهگاهی میام و به خانوادم سر میزنم. بعدشم هوسوک هیچوقت همچین کاری نمیکنه
جونگکوک سعی کرد خودشو کنترل کنه
-تهیونگ من و بچم قربانی حرص و طمعای برادرت شدن اینقدر جانب دارانه در موردش حرف نزن اون یه کثافت پست فطرته
جین خواست چیزی بگه که با زنگ خوردن گوشیش به جونگکوک و نامجون نگاه کرد
-گوشیمو بدین حتما هوسوکه نگرانم شده 
جونگکوک با دیدن گوشی جین روی میز زنگ زده ی کنار دیوار به سمتش رفت و گوشی رو برداشت و محکم روی زمین کوبید و گوشی خورد شد
جین عصبی با بینی که از خشم باز و بسته میشد داد زد
-چیکار میکنییی
جونگکوک روی خورده ها و تیکه های گوشی جین راه رفت و دستاشو پشت کمرش حلقه زد و به نامجون اشاره کرد که یه صندلی از اون زیرزمین براش بیاره
نامجون صندلی رنگ و رو رفته ای براش اورد و جونگکوک ازش گرفت و درست مقابل جین صندلی رو گذاشت و برعکس روی صندلی نشست
-میدونی من مثل برادرت عوضی نیستم که کسایی رو که هیچ دخلی به یه ماجرا یا خصومتی ندارن و کاملا بیگناهن رو وارد بازی کنم و بهشون اسیب بزنم چون این کارا فقط از یه کثافت بر میاد برای همین با زبون خوش بهت میگم میخوام در مورد برادرت همه چیز رو بدونم از سیر تا پیاز زندگیش از روزی که بدنی اومده تا الان
جین نیشخند کجی زد
-فکر کردی کی هستی که بخوای یا بتونی بلایی سر من بیاری یا تهدیدی برای هوسوک باشی 
جونگکوک از جاش بلند شد و قهقهه ای به ظاهر خونسرد زد
-به تو و داداشت میفهمونم من کی ام این بلبل زبونی و جواب ندادنت میذارم پای ترست پس چند ساعتی بهت فرصت میدم امیدوارم به خودت بیای وگرنه نمیتونی فکرشم کنی که چه چیزایی در انتظارته و به نامجون گفت که دهنش رو ببنده و بعد از خروج از زیرزمین به نامجون اشاره کرد که در زیرزمینو قفل کنه
-من میرم خونه و برمیگردم یکم که گذشت برو پیشش و به زبون خوش حالیش کن که به حرف بیاد 
نامجون چشمی گفت و جونگکوک عینک افتابی نامجون رو که به جیبش اویزون بود رو برداشت و به چشمش زد
-اینم پیش من گرو. فعلا 
و خنده بلندی کرد و از اون خونه خارج شد
***

Sinful love |kookv|Nơi câu chuyện tồn tại. Hãy khám phá bây giờ