×آخر پارت رو بخونید.
---
درحال قدم زدن بود و از میان مردم میگذشت.
هوا سرد شده، هر نفسش رو به بخار تبدیل میکرد.
دستهاش رو داخل جیپ پالتوش مشت کرد و به آسمان خیره شد؛ بغض، درست مثل تار های عنکبوت درون گلوش چسبیده بود و اون رو راحت نمیزاشت.روی اولین نیمکت کنار پیاده رو نشست، به رفت و آمدن مردم خیره شد.
دستش با حس گوشیاش، شئی مشکی رنگ رو خارج کرد و به صفحهاش که تصویر صورتش بود نگاه کرد.لحظهای با فکر به اینکه به شخصی زنگ بزند تپش قلبش رو چند برار میکرد.
مطمئن بود اون ازش ناامید بود.. چه انتظاری داشت.
لحظهای صبر کرد اما، اینبار بدون تعلل شمارهاش رو گرفت.همچنان منتظر ماند تا لحظهای که صدای گرم و خستهاش رو شنید.
×تهیونگ؟
شاید شنیدن صدای اون تلنگری بود برای ریختن اشک هاش.
+بابا..؟
اما صدایی از طرف دیگر گوشی نیامد.
هق هق های لرزانشو رها کرد و عاجزانه لب باز کرد:+بابا.. خواهش میکنم جوابمو بده!!
×چرا زنگ زدی پسر؟
صدای خسته و بی اهمیت پدرش، قلب کوچکش رو به لرزه مینداخت.
+چ.. چرا با.. ید زنگ نزنم بابا؟ من پسرتم باباا!!
غمگینی صدای پدرش کاملا مشهود بود.
×چطور پدری هستم که پسرش بدون اطلاع، ازدواج میکنه؟ مطمئنی که من پدرتم؟
دست هاش رو مشت کرد و ریزش اشک هاش بیشتر شد.
+بابا.. ازت خواهش میکنم اینطوری نگو.. من هنوزم بدون_
×من دیگه قطع میکنم.
تنها شنیدن بوق های ممتدد گوشی به گوشش میرسید.
سرش رو پایین انداخت و به ریختن اشک هاش ادامه داد.زندگی داشت با اون چیکار میکرد؟
::::::
با مشت محکم به میزش کوبید.
چندمین باری بود که تلفنش جواب داده نمیشد؛ تقریبا 1ماهی از آخرین تماسش با تهیونگ گذشته اما بعد از اون هیچ خبری ازش نداشت.با شنیدن صدای پیامک ایمیل، لبتاب روی میز رو سمت خودش کشید.
ایمیل از طرف برت بود.با دیدن متن پیام، اخم هاش درهم شد.
'زودتر دست به کار شو جئون، زمان کمه'
سرش رو به پشتیه مبل، تکیه داد و با اخم بازدم کلافهای کشید.
باید زودتر دست به کار میشد..صدای در اتاق، باعث شد سریع لب تاب رو خاموش کنه.
در رو باز کرد و مدلین رو دید.
متعجب بود که این وقت از شب، اون دختر اینجا چیکار میکرد؟

YOU ARE READING
mi.. sin♡[Kookv]
Romance~♡~ -ژنرال؟ هدف، موقعیت درجهات یا... دوردونهات؟ -شده قانون هم دور میزنم ولی..! از دور دونم نمیگذرم. ـــــــــــــــــــــــــــ بخشی از داستان: «میگی که تموم رفتارات علاقهاست از روی دوست داشتنه! ولی چرا حتی یکبار بهم نگفتی[دوستت دارم]؟» «حق ن...