نامجون با خشم برگشت. از شوکی که بهش وارد شده بود نفس نفس میزد؛ با لکنت پرسید:
"چ_چی گفتی؟"
"میدونستم با چه کسایی طرف میشم، ممکن بود بمیرم برای همین داخل دندونم چیپیاس گذوشتم که پلیس رد باند رو بزنه"
مرد بلندقد ایستاد و ناباورانه به جین نگاه کرد. زیر لب گفت:
"چیکار کردی جین؟!"
عصبی به موهاش چنگ زد و نعره کشید:
"همهی تلاشهام رو پودر کردی...."
جین پوزخندی زد و شانه بالا انداخت...نامجون مستاصل به در و دیوار نگاه کرد و در آخر چشمهاش به روی مردی که به او خیانت کرده بود ثابت ماند. با شنیدن صدای دویدن چشمانش را به هم فشرد.
"قربان...به کانکسهای اینچئون حمله شده..."
رئیس هان با دندانهای به هم فشرده وارد اتاق شد و با فریاد گفت:
"اون حروم زاده..."
هان اسلحهای که داخل دستش بود را بالا آورد و به سمت جین گرفت؛ اما قبل از هر اقدامی نامجون با عصبانیت اسلحهی داخل دست هان را گرفت و به طرفی پرتاب کرد، اسلحهای که در جیب پشتیاش بود را بیرون آورد و بر شقیقهی هان گذاشت و با دست دیگرش فک هان را فشرد:
"تا همینجا هم گُه اضافی زیاد خوردی...تو این گند رو بالا اوردی حالا هم تاوانش رو پس میدی..."
با صدای شلیک و افتادن جسم هان بر روی زمین، جین شوکه به نامجون زل زد. مابقی افراد هم ترسیده به رئیس بزرگ نگاه کردند...نامجون که از خشم نفس نفس میزد؛ بعد از چند ثانیه صورتش رو برگرداند و به جین نگاه کرد.
جین با نگاه وحشتناک نامجون، ترسید و در خود جمع شد. نامجون همانطور که به معشوقش زل زده بود لب باز کرد:
"سوبین، بمبها رو تو کل ساختمون کار بزار...دوست دارم آتیش بازی ببینم..."
جین میخواست به سمت نامجون حمله کند و تا خرخرهاش رو نجوئیده پا پس نکشه...بمب؟ میخواد چه غلطی کنه، همکارهای پلیسش رو بکشه؟؟
نامجون نیشخندی زد و گفت:
"خودت خواستی جین! حالا باید شاهد سوختن کل یگان ویژه باشی!!"
جین با عصبانیت فریاد زد:
"رواانیییی....آشغال...."
نامجون بلند خندید و گفت:
"هر چی تو بگی!"
سپس دوباره به سوبین نگاهی انداخت و ادامه داد:
"به نیروها بگو هر چه زودتر محلها رو تخلیه کنن...کسی تو ساختمان مرکزی نباشه، وسایل گرون بها رو هم با خودشون ببرن...گرفتی که چی میگم؟"
KAMU SEDANG MEMBACA
𝐁𝐈𝐆 𝐇𝐄𝐈𝐒𝐓 | 𝐊𝐎𝐎𝐊𝐕_ 𝐍𝐀𝐌𝐉𝐈𝐍✔️
Fiksi Penggemar♤ سرقت بزرگ💰💶♤ "چشمات وحشیه....اما منو یاد چیزی میندازه..." آب دهنش رو قورت داد، با لکنت لب باز کرد: "خوبه یا بد؟؟" " برام فرقی نداره...چون فراموشش کردم" "چرا؟؟" "چون...اون مُرده" (داستان از اونجایی شروع میشه که ۵ نفر تبهکار برای بزرگترین سرقت ۱۰...
