part 38🔞

647 57 34
                                        

"میدونی، حالا میتونم بگم...مثه بقیه زندگی میکنم"

تهیونگ با لبخند معذبی گفت...هنوز هم بخاطر کشتن کوین بدنش رعشه‌های کوتاهی داره؛ اما جین هیونگش گفت دیر یا زود مجبور میشه آدم بکشه، چه بهتر که اولین بارش یه حروم زاده باشه!...البته صادقانه پیش خودش اعتراف میکرد که این حرف‌ها آرومش نمیکنه...

بوگوم به پسرکی که حالا داخل چشمهاش شجاعت رو می‌دید لبخندی زد و پرسید:

"میدونی چیه، هر کدوممون داستان منحصر به فرد خودمون رو داریم...من و جونکی از بچگی با هم بودیم، در واقع...منو اون پس‌مونده‌های خانواده‌امون هستیم"

بوگوم از ادامه صحبت کردن ممانعت کرد؛ اما تهیونگ که حس صمیمت خاصی به بوگوم از اویل هم‌کاریشون داشت لب زد:

"فردا روز آخریه که هم رو میبینیم...و محض اطلاعت، من تو رو از اول دوست خودم میدونستم و میدونم"

بوگوم، بعد از سر کشیدن ته مانده‌ی جام با تردید ادامه داد:

"من...من...از نوجوانیم شروع شد؛ یه حس نامحدود به آرایش کردن خودم، تغییر چهره! من عاشق این بودم که با اون رنگ‌های جادویی خودم رو طوری تغییر میدادم که به جنسیتم شک میکردن...آروم آروم از بازی عجیبی که راه انداخته بودم خوشم اومد، تغییر قیافه میدادم یه بار پیرمرد میشدم یه بار یه دختر زیبا...مردم رو گول میزدم؛ حس خوبی بهم میداد"

"من درکت میکنم بوگوم...هک کردن سیستم‌ها هم به من حس قدرت میداد، حس اینکه بقیه‌ی مردم جلوی تو ناتوان میشن...شخصیت ضعیفم رو اینطوری ق_قایم میکردم"

بوگوم لبخندی زد و گفت:

"از اول که دیدمت، انگار خودم رو دیدم...فرق من و تو این بود که من جونکی رو کنارم داشتم! جونکی از خانواده‌اش طرد شده، شاید باورت نشه فقط به این دلیل خانواده‌اش تحویلش نمیگیرن که شرکت اضافه‌ای برای جونکی ندارن! اون همیشه بله قربان‌گوی برادراش بود در صورتی که جونکی از همه‌ی برادراش باهوشتره؛ خلاصه که هر دومون زخم خورده‌ی خانواده‌هامونیم...اما برای هم خانواده شدیم، مثل تو و جونگکوک"

تهیونگ لیوان مشروبش رو به پسر کنارش زد و گفت:

"پس به سلامتی خانواده‌هامون..."

در همین حین جونگکوک و جین در موقعیت‌های مختلفی قرار داشتند. جونگکوک به بلیط‌های پرواز داخل دستش نگاه میکرد، با موبایلش شماره‌ای را گرفت و پوکی به سیگار داخل دستش زد:

"معذرت میخوام ته...استرس دارم نمیتونم به قولم عمل کنم!"

سیگار رو در اولین فرصت ممکن ترک میکرد! اما حالا نه...هنوز هم یه باجگیر بود پس باید پرستیژش رو حفظ میکرد. صدای ناله‌ی دختر از پشت گوشی اومد:

𝐁𝐈𝐆 𝐇𝐄𝐈𝐒𝐓 | 𝐊𝐎𝐎𝐊𝐕_ 𝐍𝐀𝐌𝐉𝐈𝐍✔️Donde viven las historias. Descúbrelo ahora