(سلام، بچهها متاسفانه من دزدی تا حالا نکردم😂 اطلاعاتم هم خیلی اندکه از روندش اگر جاهاییش به نظرتون غیر منطقی میومد دیگه به خوبی خودتون ببخشید🌷)
تا حالا توی هزارتو گیر کردی؟!...
بین انتخابهایی که انجام ندادی سردرگم میشی...انگار روی آب شناوری...
تهیونگ به دور و اطرافش نگاه کرد. آدمها روی زمین نشسته بودن و دستهاشون روی سرشون قرار داشت. پیرزنی که گوشهی بانک بود تلاش میکرد بشینه، اما جونکی با انتهای اسلحهاش به سر پیرزن ضربه زد تا سریعتر روی زمین بیوفته و دستش رو بزاره روی سرش... از کی تا حالا اینقدر بیرحم شده بود؟!
داخل دستش یه کلت قرار داشت... به بوگوم نگاه کرد؛ او اسلحهی قویتر و قطعا مرگبارتری داخل دستش داشت اما لبخندش به تهیونگ اطمینان بخش بود. جونگکوک و جین از پلههای اضطراری بالا اومدند و به سمت دفتر نایب رئیس بانک رفتند.
"از جات تکون نخور..."
جونگکوک با صدای بلندی داد زد و سر تا پای مرد رو ملاحظه میکرد. جین کنار گوش جونگکوک با صدای آرومی گفت:
"بانکها دکمه اضطراری دارن، برو جلو چک کن نزده باشه..."
جونگکوک با صدای خشنی لب باز کرد:
"از میز فاصله بگیر..."
نایب رئیس که از رئیس بانک، لاغرتر و تقریبا جوانتر بود کمی عقب رفت...جونگکوک به سمت او حرکت کرد و قسمت داخلی میز رو نگاه کرد. دکمه اضطراری زمانی زده میشه که بانک مرکزی دچار حادثهای شده باشه و به محض زده شدن دکمه، نیروهای پلیس، آمبولانس و آتش نشانی حاضر میشوند.
چشمهای جین مستقیم به نایب رئیس دوخته شده بود. هر حرکت اضافی مساوی بود با شلیک گلوله...البته به به بدنش، فقط جهت ترسوندن
جین ایرپاد داخل گوشش رو وصل کرد تا بتونه صحبت کنم:
"ما داخل اتاق هستیم..."
تهیونگ لب باز کرد:
"کامپیوترها رو چک کردم...محمولهی پول ساعت ۹ صبح رسیده و الان داخل انبار شماره ۳ نگهداری میشه..."
جین لب باز کرد:
"خیلی خب، وقتی اتاق مدیریت رو چک کردیم به سمت انبار میریم"
جونگکوک به سطح زیر میز دست کشید و با حس سطحی مربعی که هم سطح بقیهی سطح میز بود مشکوکانه دستش رو بیشتر اطراف اون قسمت کشید...
"دکمهی اضطراری رو پیدا کردم هیونگ"
با فشاری به سطح مربعی، جعبه مانند سوپپچ از میز بیرون اومد. در اون جعبهی کوچک مانند فنر خود به خود باز شد و دکمهی قرمز داخل جعبه خودش رو نشون داد...
ESTÁS LEYENDO
𝐁𝐈𝐆 𝐇𝐄𝐈𝐒𝐓 | 𝐊𝐎𝐎𝐊𝐕_ 𝐍𝐀𝐌𝐉𝐈𝐍✔️
Fanfiction♤ سرقت بزرگ💰💶♤ "چشمات وحشیه....اما منو یاد چیزی میندازه..." آب دهنش رو قورت داد، با لکنت لب باز کرد: "خوبه یا بد؟؟" " برام فرقی نداره...چون فراموشش کردم" "چرا؟؟" "چون...اون مُرده" (داستان از اونجایی شروع میشه که ۵ نفر تبهکار برای بزرگترین سرقت ۱۰...
