سهون یکی از خطرناکترین رئیس باند مواد مخدر و چانیول همکارو مثل برادرش!
اونا تو مسیری قدم برداشتن که دیگه راهی برای برگشت ندارن....
°°°°°°°
_من یه پسر ۱۸ ساله تنها بودم... هیشکیو نداشتم،تنها کسایی که داشتم دردا و کینه هایی بود که بزرگ شدنو بزرگ شدن...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
درحال حاظر هیچی بر وفق مرادش نبودو این بیشتر عصبیش میکرد،دلش میخواست مثل قبلنا لوهان همه جوره و به دور از بقیه در اختیارش باشه،یاقی بودنشو دیگه نمیتونست تحمل کنه، اون حق نداشت باهاش اینجوری رفتار کنه! از گوشه چشم نگاهش کرد،همچنان سرش پایین بودو جیکش در نمیومد. لوهان با اکراه سرشو بلند کرد تا حداقل بفهمه مقصد سهون کجاست، با دیدن مسیری که بیشتر شبیه مسیرای روستایی بود شوکه شد، نکنه سهون به حدی عصبی بود که میخواست بکشتش...به هرحال آدم کشتن برای اون مثل آب خوردن بود،سرشو به دو طرف تکون داد تا افکار احمقانه رو از خودش دور کنه:
_م...میگم....
_ببند
کمربندشو سفت گرفتو ادامه حرفشو خورد:
_ک..کجا میریم
_گفتم خفه
_معذرت میخوام
_نخوا
_لطفا اینجوری نباش
_اینم تو نمیتونی تعیین کنی
لوهان با ناراحتی سرشو پایین انداختو دیگه سکوت کرد. سهون بالاخره یجا پارک کرد،پیاده شدو ماشینو دور زد و لوهانو یه دست از ماشین پیاده کرد، لوهان با دیدن دری که سهون بازش میکرد چشماش بزرگتر از حد عادی میشدن، در به روی باغ بزرگی که بیشتر شبیه جنگل بود باز شد،این امکان نداشت...اینجا هنوز نابود نشده بود... سهون دست لوهانو گرفتو پشت سر خودش کشید:
_و...وایسا...برای چی اومدیم اینجا
سهون به سمت ویلا حرکت میکردو حرفی نمیزد، از پله های ویلا بالا رفتو درشو باز کرد و بدون اینکه خودش وارد بشه لوهانو داخل هل داد:
_اون تو همه درا بازن ولی من مجبورم این در خروجیو قفل کنم که نتونی بیای بیرون
_ب...برای چی
سهون به کبودی صورت لوهان که بخاطر سیلی محکمش به وجود اومده بود خیره شد،با یادآوری اون لحظه قلبش فشرده میشد،ولی برای رام کردنش لازم بود خشن تر پیش بره، نیشخند ترسناکی زد:
_چون تو از الان به بعد گروگان منی....هیچی از چند سال پیش تا الان عوض نشده...فقط بعضی چیزا به فراموشی سپرده شدن