پایان

457 57 22
                                    

_واقعا برات متاسفم

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.


_واقعا برات متاسفم....صدبار نگفتم از این شوخیای مسخرت نکن؟!

_نه نگفتی تا حالا....و اینم میشه اولین باری که میگی

_پوووف واقعا که...

سهون دوباره پقی زد زیر خنده

_ده دیقه ای آماده شدی که شدی وگرنه دیر بجنبی خوابم میبره تو ماشین

اینو گفتو لوهانو رو میز تنها گذاشت. با اینکه خیلی خسته بودو انرژی زیادی از دست داده بود،ولی باید به بکهیون سر میزد تا از حالش مطمعن شه.

٭★٭★٭

ساعت از سه شب گذشته بودو اون هنوز بیدار بود،
ناله های بکهیون تو خواب داشت دیوونش میکرد، اون پسر درد داشتو چانیول نمیتونست براش کاری انجام بده... دیگه نمیتونست بی توجهی کنه... بلند شدو به سمت اتاق رفت...در باز بودو بدن ضریف بکهیون روی تخت مچاله شده بود،صدای ناله های بی جونش قلبشو میفشرد،جلوتر رفتو بازوشو گرفت و بلندش کرد

_بک

_ن...نه....برو... ل..لطفا برو...

چانیول بی توجه به اعتراضش بلندش کردو رو پاهاش نشوندش:

_بک درد داری؟

_نمیخوام ضعفمو ببینی....میتونم تحملش کنم لطفا برو...

چانیول بغضشو قورت دادو بیشتر بکهیونو به خودش چسپوند:

_اشکالی نداره من تو این وضعیت ببینمت... راحت باش...اگه خواستی بالا بیاری بالا بیار...اگه خواستی داد بزنی داد بزن...حتی میتونی منو بزنی تا کمی دردتو تخلیه کنی....ولی من هیچ جا نمیرم...

بکهیون به لباس چانیول چنگ زد:

_برام قرص بیار...خ...خواهش میکنم...اگه قرص بخورم بهتر میشم

چانیول بوسه ای رو موهاش زد:

_اینو ازم نخوا.... نمیتونم با دستای خودم نابودت کنم...بک فقط یه ماه....دکتر گفت اگه یه ماه طاقت بیاری اعتیادت از بین میره...

_نمیتونم بخوابممممم.... داره رو مغزم میرهههه اعصابمو خورد میکنهههه...

چانیول دستاشو دور بکهیون حلقه کرد تا نیفته:

🔞گروگان Hostage🔞Where stories live. Discover now