Part19

957 168 87
                                        

همشون بعد از گذروندن شب به سئول و عمارت برگشته بودن جیمین که کنار جونگکوک نشسته بود مشغول کار کردن با گوشیش بود....



با حس کردن اینکه جونگکوک همش تکون میخوره،بهش نگاه کرد:چته جونگکوک آرومت بگیره..



جونگکوک سرشو به شونه جیمین فشرد:جیمین تمام بدنم میسوزه،نمیتونم تحملش کنم...



جیمین نگران با دیدن اینکه باهاش شوخی نمیکنه گوشی و کنار گذاشت پیشونی جونگکوک رو لمس کرد،با چشمای درشت شده اش گفت:اما تب نداری که...



تهیونگ که زیر چشمی از دور حواسش به جونگکوک بود سمتش اومد و کنارش نشست سر جونگکوک رو سمت خودش برگردوند: چطور میسوزه؟



جونگکوک با دست تهیونگ روی چونه اش نشست انگار آب سرد روی آتیش ریختن آروم شد،اما به محض بلند شدنش باز هم پوست بدنش به گز گز افتاد،ناامید دوباره روی مبل نشست و خودش دست تهیونگ و گرفت،تهیونگ شوکه شده دستش رو عقب کشید اما جونگکوک باز برای گرفتن دستش جلو رفت،تهیونگ شکه شده بود:چته بانی؟



جونگکوک خسته شده نالید:نمیدونم هرکوفتی هست وقتی دستتو میگیرم اوکی میشه...



تهیونگ به جیمین که مثل خودش شوکه شده بود نگاه کرد،با پایین اومدن نامجون از پله جیمین صداش کرد:جونگکوک یجوری شده..



نامجون با ابرو های بالا پریده روی مبل نشست:من میدونستم همچین خبری میشه...



جونگکوک :چخبری مثلا؟


-:یادمه گفتی ماه دیگه تولدته که 25 سالت کامل میشه و فاصله ات تا تولدت داره کمتر میشه،این جز همون تغییرات که گفتیم،حالا اینکه اینجوری دست تهیونگ رو چسبیدی رو نمیدونم...



جونگکوک دست تهیونگ رو ول کرد اما باز بخاطر گزگز پوستش و سوزشش دوباره دستش رو گرفت که باعث خنده جیمین و نامجون شد...



تهیونگ با شیطنت دست جونگکوک و فشرد:اینجا یه بانی داغ کرده داریم...



جونگکوک اخم کرد:از هرچیزی برای مسخره کردنم استفاده کن..



جونگکوک بین دوراهی دست تهیونگ رو ول کرد و کنار نامجون نشست و دستشو گرفت اما هیچ تاثیری نداشت...



ناامید ولش کرد با دیدن یونگی که از پله پایین اومد سریع سمتش دویید و دستش رو گرفت،یونگی خواست دستش رو بیرون بکشه اما جونگکوک محکم گرفتش:چته جونگکوک دستم رو ول کن.



جونگکوک که حالا از شر اون همه سوزش درد راحت شده بود و احساس خنکی میکرد گفت:خواهش میکنم بزار دستتو بگیرم تمام بدنم میسوزه اما دستت و گرفتم از بین رفت...



یونگی متعجب دستش رو روی گونه ی جونگکوک کشید:اوه میبینم یه گرگ کوچولو داره بیرون میاد...

«𝗜𝗰𝗲 𝗦𝘁𝗼𝗻𝗲»Where stories live. Discover now