یونگی میخواست به روی خودش نیاره اما چهره توهم و دردناکش به جیمین نشون میداد چقدر داره اذیت میشه...کنارش نشست و بدون اینکه نگاهش کنه پرسید: چی داره اذیتت میکنه،زخمت؟...جین؟...شایدم نامجون رفیق چندساله ات...
یونگی تیشرت سالم اما خونی شده ی تنش رو دراورد و زمین انداخت:نمیدونم جیمین...نمیدونم...
جیمین درگیری افکار یونگی رو فهمیده بود پس روبه روی چشمای طوفانی یونگی ایستاد:شایدم من اذیتت میکنم!
یونگی متعجب به جیمین نگاه کرد اما با حس برق خنده ی تو چشماش یه تای ابرو هاشو بالا انداخت:الان وقت شوخیه واقعا؟
جیمین بی توجه شونه هاشو بالا انداخت:ببخشید که شوخی برای اومدنش وقت قبلی نگرفته...
یونگی با دیدن تلاش جیمین برای عوض کردن حالش خندید و به پای زخمیش اشاره کرد:بهتره؟
جیمین به پاهاش که یونگی بسته بودش نگاه کرد... پاهاشو بالا گرفت و تکون داد:یه زخم کوچیک بود دیگه...چیزی نشده که...
یونگی با یادآوری رایحه دردی که اون لحظه حس کرد چهره اش در هم فرو رفت:خوب دروغ میگی جیمین...
تقه کوچیکی به در خورد و جونگکوک در و باز کرد:معذرت میخوام دیر وقت اومدم اینجا اما جین میخواد با یونگی حرف بزنه...ظاهرا الان یکم بهتره میتونه حرف بزنه و حرکت کنه...
جیمین با شنیدن این خبر نفسشو با آسودگی بیرون داد و شکاک به یونگی نگاه کرد و قضیه مارک رو یادش اومد...زمانی که یونگی خواست سمت جونگکوک بره دستشو کشید:نمیتونی مارکش کنی یونگی...
یونگی از فرط تعجب ابروهاش بالا پرید:چی؟
جیمین با جدیت دست یونگی رو فشرد:هرچی که هست نمیتونی تو مارکش کنی...
یونگی اخم کرد و بدون توجه به حضور جونگکوک براش توضیح داد:بزار یبار این موضوع رو برات توضیح بدم جیمین..من یه آلفای رهبرم و ممکنه چند امگا و همزمان مارک کنم...
به هلال ماه روی گردنش اشاره کرد:اما من تنها به امگای تو اجازه دادم تا منو مارک کنه...اینکه من متقابل تورو مارک نکردم دلایل خودمو دارم اما یا من باید اینکارو انجام بدم یا تهیونگ...باید اینم بگم تهیونگ یه آلفای رهبر نیست و تنها حق مارک یه امگارو داره...اگه تهیونگ مارکش کنه تاثیرات جنسی و عاطفی زیادی روی هم میزارن که من با اینکه میخوام از جین محافظت کنم اما نمیخوام همین ذره کوچیک علاقه اشون رو از هم بگیرم...حتی ممکنه تهیونگ بخاطر مارک علاقه و کشش بهش پیدا کنه و این ریسک و نمیکنم جیمین...
یونگی با حس آفرودیت جونگکوک سمتش چرخید اما زمانی که اخم و لب های جمع شده اش رو دید،آروم کنار گوشش زمزمه کرد:اینم یادت بمونه برادر دوست داشتنیت به تهیونگ بی میل نیست.
ESTÁS LEYENDO
«𝗜𝗰𝗲 𝗦𝘁𝗼𝗻𝗲»
Fanfiction🐺❄سنگ یخ 🐺❄ژانر:عاشقانه،اسمات،امگاورس،فانتزی 🐺❄کاپل اصلی:یونمین 🐺❄کاپل فرعی: نامجین،(تهکوک"ورس") ❄🐺خلاصه: جیمین یا باید برای زندگی جدیدش میجنگید...یا خودش و تسلیم آلفای برف زندگی گذشته اش میکرد که به شدت کینه ای بود.... ـــــــــ نامجون باید د...
