Part25

990 171 54
                                        

با ورود نامجون به عمارت،یونگی که به طرز آشفته ای روی مبل نشسته بود از جا پرید:زود بگو چخبره.
نامجون با باز کردن یکی از دکمه های کتش روی مبل روبه روی یونگی نشست:باور کن منم بدتر از توام یونگی پس بهتره یکم درک کنی،من نمیدونم پرفسور کیه و چه کاره اس فقط میدونم اون سه تا پسر ساده بخاطر آزمایش و برگردوندن تو یه قرارداد امضا کردن،اینکه محتوای قرار داد چی بوده خودشونم نمیدونن و این عصبیم کرده...وقتی جین گفت تنها یه بند قرارداد که راجب محفوظ موندن آزمایش بوده رو خوندن بعدش امضاش کردن واقعا میخواستم سه تاشون رو تا میتونم بزنم،امروز صبح همون دوستشون به جین زنگ زد و گفت پرفسور دنباله ی آزمایش رو میخواد بگیره و جنازه ی گرگی که جای تو خاک کردن رو بیرون کشیدن……جین دیشب مارک شده مطمئنم حالش خوب نیست اینکه اینجوری رفت اونجا واقعا داره دیوونم میکنه.

یونگی با پوشیدن بارونی که روی دسته ی مبل گذاشته بود راهش رو سمت خروجی کج کرد،اما نامجون مانعش شد:کجا میری یونگی،جیمین گفته هرجوری هست اینجا بمونی و خودتو نشون ندی.
-برو کنار نامجون....بکش کنار،دارم دیوونه میشم،جفت من دیشب مارک شده مثل جفت تو حالش خوب نیست...جیمین ترسیده نامجون هنوزم میتونم حس کنم حس ترس و دردی که داره تحمل میکنه...

نامجون محکم نگهش داشت:یبار از دست دادیمت یونگی،نمیزارم بازم همون اشتباه و تکرار کنی و با سر بپری تو دل دردسر....

یونگی با خشم غرید و دست نامجون رو پس زد:اگه هزار بار بمیرم حتی یبارم حاضر نیستم دردی که جیمین زندگی گذشته اش کشیده دوباره تجربه کنه...بازم کارما بهم یه فرصت داده تا جیمین جفت حقیقی من باشه حالا که جفتمه نمیتونم بزارم بازم بشکنه یا آسیب ببینه...نه حالا که من واقعا عاشقش شدم...

صداش شکسته شد:من عاشق جیمینم...من نمیتونم از دستش بدم...اون برام با جی یون خیلی فرق داره...حتی نمیتونم یه ثانیه دوری ازش رو تحمل کنم...خواهش میکنم نامجون فقط بریم از اون خراب شده برگردونیمشون و از سئول بریم...

_منم موافقم...
نگاه گرگ برفی و بلوبری به تهیونگ روی پله ها افتاد،وقتی نگاه کنجکاو سه آلفارو دید پله های باقی مونده رو پایین اومد:یه خبر و الان فهمیدم و نمیدونم گفتنش درسته یا نه ولی....جی اون توی سئوله،دارم احتمال میدم دنبال جیمین اومده،این یه احتماله ولی...

_نه نه...بازم نه....با جیمین نه...نمیتونم بزارم باهم روبه رو بشن

ـــــــــــــــــــــــــــ
_وقت بخیر پرفسور

جین درحالی که با استرس نگاهشو بین آدمای اتاق میچرخوند سر صحبت رو باز کرد.پرفسور بدون لبخند پرونده رو سمت جین پرت کرد و مستقیم به قفسه سینه اش برخورد کرد: کیم سوکجین احمق...با همدستای بدتر از خودت من و دور میزنی؟

«𝗜𝗰𝗲 𝗦𝘁𝗼𝗻𝗲»حيث تعيش القصص. اكتشف الآن