Part16

1K 167 69
                                        

JungKook Pov*

حالا که موفق شده بود منو بترسونه نشسته هر هر میخنده...

جیمین صداش از آشپزخونه بلند شد:اگه موش و گربه بازیتون تموم شد بیایید اینجا...

ایستادم و بدون توجه به تهیونگ سمت آشپزخونه رفتم.

کنار جیمین نشستم و به قیافه پکر شده اش نگاه کردم:جیمین خوبی؟

سرشو بلند کرد و نامطمئن تکون داد:آره چرا بد باشم...

-:احساس میکنم ناراحتی...

جیمین لبخندی روی لبش نشوند:نه خوبم...

نامجون ام سر و کله اش پیدا شد:میبینم خلوت کردید

به محض ورودش تو آشپزخونه یونگی نامجون رو صدا کرد:بله؟

-:دارم میرم بیرون...

نامجون از پشت میز بلند شد:تو که حتی گوشی ام نداری،کجا میری این وقت شب...

-:لازم ندارم...جای خاصی نمیرم زود برمیگردم...

صدای بسته شدن در و شنید،نیم نگاهی به جیمین که تو افکار خودش غرق بود انداخت.

ـــــــــــ

نامجون به محض برگشت با جیمین چشم تو چشم بود،میدونست که میخواد بدونه کجا رفته:حتما تبدیل شده رفته جنگل...یکم تنها بمونه شاید براش بهتر باشه.

جیمین سرشو پایین گرفت و از جاش بلند شد:من میرم بخوابم شب بخیر...

منتظر جواب نموند و بیرون رفت.

ــــــــــــــــــــــــ

ساعت 5 صبح بود اما جیمین بیدار شده دیگه خوابش نمیبرد...
بلند شد و از اتاق بیرون زد،سمت اتاق یونگی رفت و بازش کرد وقتی اونو توی اتاقش ندید حدس زد هنوزم بیرونه...

با پوشیدن سویشرت و کلاهش از عمارت بیرون زد...نمیخواست دنبال یونگی بره فقط میخواست یکم قدم بزنه....

یه مسیر کوتاه از بیرون رفت،اما چون هنوزم ماجرای هاسکی رو فراموش نکرده بود خواست برگرده...

به آسمون که تازه خورشید قصد طلوع داشت نگاه کرد،اما همون حین چشمش به هلال ما افتاد...

درد بدی توی سرش افتاد و پایین تنش از بی حسی پیچید،روی زمین افتاد.

با باز شدن پلک هاش چشماش جز سیاهی چیزی نمیدید،ترسیده دستش رو به چشماش کشید،بازم هیچی...

نالید:چرا نمیتونم ببینم...کور شدم؟

اینقدر حس بد توی وجودش پیچید که نزدیک بود گریه اش بگیره...فکر کن یک لحظه بیرون از خونه توی مسیری که بدون چشمات مطمئن نیستی راه رو درست بری کور بشی...

کسی دنبالش میاد؟توی سیاهی به لباسش دست کشید،سنگ سفید یونگی باهاش نبود،لب گزید،چطور یادش رفته بود...

«𝗜𝗰𝗲 𝗦𝘁𝗼𝗻𝗲»Donde viven las historias. Descúbrelo ahora