Part14

924 170 63
                                        

با هر بوسه اش روی گردنم...
تنم از حس خوب پر میشد،اما کنار لذت از حس کردن چیزی اذیت میشدم،میخواستم افکارمو عقب بزنم و فراموشش کنم ولی هر بوسه اش منو یاد اون موضوع مینداخت.

بوسه هاش به خط فکم رسید،از خودم دورش کردم،باید از سوال توی ذهنم مطمئن میشدم،با لحنی که شک و تردید از صدام میریخت بهش گفتم: این بوس هات برای منه یا چیزی به اسم امگات؟

یونگی کلافه شد:میشه اینقدر خودتو از اون جدا نکنی؟تو همون امگایی و همون گذشته مال توئه...

چیزی که نمیخواستمش اتفاق افتاده بود،تمام توجه اش فقط به خاطر ظاهرم و امگایی بود که درونم ناخواسته وجود داشت...

درون قلبم احساس سنگینی میکردم،پسش زدم و از روی تخت بلند شدم:اما من خودمو از اون جدا میبینم،من دختر نیستم و حتی اگه گرگی ام داشته باشم دیگه امگای تو نیست...

از اتاق بیرون زدم به پذیرایی که رسیدم صداش از بالاهای شنیدم:همونجا وایسا....

نا خواسته ایستادم همون دقایق نامجون ام داخل ویلا شد: چخبره؟

یونگی از بالای پله ها پایین اومد و روبه روم ایستاد:فکر میکنی امگای من نیستی؟

-:نیستم
-:هربار این حرفو تکرار میکنی که تو امگای من نیستی و اون آدم نیستی،میخوایی بهت نشون بدم هرکسی ام باشی هنوزم مال منی؟

نامجون انگار هدفش و فهمیده بود: نه یونگی تمومش کن آسیب میبینه....

با جدیت به نامجون نگاه کرد:دخالت نکن نام

قدمی عقب برداشتم خیلی براش سخت بود که بگه از من خوشش میاد نه از امگایی که مُرده؟

بازم چشمای آبی یخی گرگش و نشونم داد:جوابمو بده جیمین...

تپش قلب داشتم اون چشما اصلا دوستانه و با نرمش بهم نگاه نمیکرد،با حس ترس من نامجون منو سمت خودش کشید و به یونگی غرید:تمومش کن یونگی،اصلا از چیزی که تو سرته استفاده نکن خوب میدونی بهش صدمه میزنی...

حالا صدای عربده یونگی کل عمارتو برداشت:خودش میخواد بهش ثابت کنم که همون امگا و آدم لعنتیه،هربار که میخوام باهاش مدارا کنم خودش نمیخواد...

در حالی برق عصبی چشماش دیوونه وار به چشم میخورد به گرگش تبدیل شد و من اون لحظه واقعا از یونگی ترسیده بودم...

نامجون ام جلو چشمم تبدیل شد و دوتاشون رو به روی هم ایستادن،از این وضعیت داشتم دیوونه میشدم...

همون لحظه ام تهیونگ سر رسید و با دیدن اون دوتا توی این وضعیت شوکه شد:بچه شدید مگه دارید چه غلطی میکنید؟

نگاه گرگ یونگی روی من برگشت و من ترسیده قدمی عقب رفتم،نگاهش برق دیوونگی اون شب اول و داشت که بهم حمله کرده بود...

«𝗜𝗰𝗲 𝗦𝘁𝗼𝗻𝗲»Donde viven las historias. Descúbrelo ahora