*30*

114 7 5
                                        

زندگی =بگایی

به خودم که دیگه نمیتونم دروغ بگم
زندگیم کلا بگاییه و تمام
پسر برگزیده
آقا خانم
من ریدم به این برگزیده بودنم
برگزیده بودن به قیمت چی
یا بهتره بگم به قیمت چه کسایی
عزیزام
کسایی که پاره تَن منن
عشقم
از وقتی که ولدمورت مارکش کرده روز به‌روز داره لاغر تر میشه
چشمایی که همیشه برق میزد الان گود افتاده
دنده‌هاش از روی پیرهنش کاملا معلومه
حتی میتونم بشمرمشون
اما
آاااااااااااااااااااااههههههههه
نمیتونم نزدیکش بشم
چون حضور اون حرومزاده
اون کثافتی که دوست‌پسرمو مارک کرده رو دارم درون خودم حس میکنم
درست مثل زالو که زره زره خون آدمو میمکه اون کثافت همین کارو با روح و جسمم میکنه
اما نمیتونم کاری انجام بدم
نباید مشکوکش کنم

تو این مدت جز از دور نگاه کردن دراکو کاری ازم ساخته نیست
مدام سعی میکنم خودمو با کتاب معجون شاهزاده دورگه سرگرم کنم
انقدر نکته‌هاش دقیقه که تونستم نصف بیشتر معجون‌های کتابو حفظ کنم
بخاطرش حتی تونستم معجون شانس از پرفسور اسلاکهورن جایزه بگیرم
هر وقت یاد اون روز می‌افتم نمیتونم جلوی لبخندمو بگیرم

فلش بک
اسلاکهورن :پاتر معجون عشق تو کاملا فوق‌العادس
هری:ممنونم پرفسور
اس(به دلیل گشادی پرفسور اسلاکهورن به اس تبدیل میشود...با تشکر): بهم بگو چه بویی رو احساس میکنی

هری:بوی اُکالیپتوس...کاج...یه خنکی خاصی رو حس میکنم
داشتم بوی معجونو توصیف میکردم که چشمم به دراکو خورد
ملاقش از دستش افتاده بودو حسابی سرخ شده بود
اس:شما حالتون خوبه جناب مالفوی
دراکو:آااا...اره فقط ملاقه از دستم افتاده
اس: عجب خواهشا دقت کنید ...بگید ببینم جناب مالفوی شما چه بویی حس میکنید
دراکو: لیمو ...عسل...دارچین...و...(شروع کرد به خوردن لباشو بازی کردن باهاشون)شکلات
اس:اینطور که معلومه کسی که دوسش داری آدم شیرینیه
طبق معمول سیس مغرورشو گرفتو دستشو تو جیبش کرد
دراکو:کسی چه میدونه پرفسور

پایان فلش بک

تو سالن سرسرا بودید
بازم دراکو نیومد
الان گشنشه
غذا میخوره
میخوابه
گرسنمه اما نمیتونم چیزی بخورم
از گلوم پایین نمیره
چطور عزیزم گرسنه باشه و من غذا بخورم
چندتا غذا رو یواشکی کوچیک کردمو بین دستمال پارچه‌ای جیبم گذاشتمو از سالن زدم بیرون
شاتس آوردم که رون و هرماینی مبصر شدن و کمتر حواسشون بهمه
نقشه غارتگرو از جیب ردام درآوردمو دنبال دراکو گشتم
نبود
پس چطوری حضورشو حس میکنم
وایسا
اتاق ضرورات
خوشه

میخوام جایی باشم که معشوقم هست
در ظاهر شد
ذهنمو قفل کردم و وارد اتاق شدم
اتاق مثل انباری بود
پر از وسایل
داشتم اتاقو رصد میکردم که چشمم به دراکو خورد
رو زمین نشسته بودو سرش کج افتاده بود
نفسم بند اومد
دویدم سمتش و رو دوتا زانوهام فرود اومدم
دستش
دستی که روش علامت مرگ‌خوار بودن حک شده بود الان پرشده از خراش
دستش تو خون غرق شده بود
سریع ورد لازمو خوندم
با جادو این بلاهارو سر خودش آورده
کار زیادی ازم ساخته نبود
چشمامو بستمو وسایلی که میخواستمو تو ذهنم تصور کردم
چون با جادو این بلارو سر خودش آورده
پس معجون هم تاثیری نداره
رو زخماش بتادین ریختمو با باند دستشو بستم
فقط یه معجون بهش دادم
خون زیادی از دست داده
اگه چیزیش بشه چی
تازه فهمیدم که دارم گریه میکنم
خونای رو زمینو با جادو پاک کردم
دداکو رو بغل کردمو سعی کردم فضای اتاقو عوض کنم

دیگه خبری از اون همه وسایل نبود
تخت خواب با رو تختی ابریشمی
کاناپه سرمه ای
شومینه
پنجره
از پنجره میشد دریاچه سیاه رو دید
دراکو رو رو تخت خوابوندمو روش پتو کشیدم

هری:دابی..دابی
درست جلوی چشمام ظاهر شد
دابی: دابی در خدمته هری پاتر 
هری:مرسی که اومدی...میشه یه‌مقدار غذای مقوی برام بیاری
دابی:حتما دابی به حرف هری پاتر گوش میکنه
بعد از حرفش بلافاصله ناپدید شد
چند دقیقه بعد با غذا ظاهر شدو رفت
حالم خوب نبود
سمت پنجره رفتمو بهش تکیه دادم
دریاچه سیاه
فکر کنم زندگی من سیاه‌تره
تاریک‌تره

چه سردرد تخمی دارم
چشمامو که باز کردم تازه تونستم همه چیزو تجزیه و تحلیل کنم 
جوری نفستمو دم و بازدم کردم که ریه‌هام درد گرفت
من چیکار کردم
کار درست بود
اصلا چطوری اومد رو تخت
از جام که بلند شدم دیدمش
معلومه که میتونم از پشت تشخیصش بدم
این مدت نتونستم باهاش حتی حرف بزنم
حالا چطوری خودمو توجیح کنم
چطوری بگم حالم از خودم بهم میخوره

دراکو:هری
هری:اصلا منو میشناسی
دراکو:چ..چی؟منظورت....
هری:جناب دراکو مالفوی میخواستم بدونم اصلا چیزی از۴ سال گذشته به خاطر میاری ....به خاطر میاری چندساله باهم رابطه داریم ....به...بخاطر میاری که حاضرم واست هم زندگی کنم هم بمیرم ....اما بیشتر از اینکه دلم بخواد بمیرم میخوام که با توی لعنت شده زندگی کنم ...(دیگه پشتش بهم نبود چشم تو چشم بودیم و از چشمامون خون میبارید اومد سمتمو با انگشتش به وسط سینم ضربه زد) تو کثافت میدونی که حاضرم نفسمو بدم که ...یوقتی نفست بند نیاد....حاضرم زیر بار فشار این زندگی پاره بشم اما تو چیزیت نشه....چرا...فقط محض رضای خداااااا بگوووووووو چرااااااا

دیگه گریه نمیکردیم زجه میزدیم
به هق‌هق افتاده بودمو
دستامو سمت بازوش بردمو آروم لمسش کردم
دراکو(با هق‌هق):ه...ههریییی
هری(با هق‌هق):بگو چراااااا میخواستی بمیرییی
دراکو(سرشو به دو طرف تکون میده):قسم میخورم ...قسم میخورم ...به جون...هق..به جون خودت که...هق...عزیز تری...هق‌هق...ترینمی نمی...نمیخواستم بمیرم
طاقت نیاوردمو سرمو تو شکمش قایم کردمو از ته دل زجه زدم ...با دستام محکم بغلش کردم و صداش میزدم
هری
هری
نمیخواستم بمیرم
نمیخواستم

نمیدونم چقدر تو اون وضع موندم
اما گریه‌‌م بند اومده بود
هری با دستاش صورتمو قاب گرفتو چشم تو چشم شدیم
هری:پس چراا؟
دراکو:چون...چونکه کثیفم...بدنم با این مارک پر از کپه کثافت شده ...میدونم پاک نمیشه...فقط میخواستم تا جایی که میشه ازشو محو کنم
هری:من اون حرومی رو میکشم...اونوقت این مارک با گذر زمان محو میشه ...فهمیدی

با سرم حرفشو تایید کردم
به چشماش نگاه کردم
اگه
اگه بخوام حالت صورتشو توصیف کنم
فاک
با اینکه بیروحه اما
این پسر
خیلی جذابه
چونمو اروم تو دستش گرفتو سرمو سمت بالا گرفت
با دست دیگش آروم رد اشک‌هامو پاک کرد
هری:هر چقدر هم که دلیلت موجه باشه ...(دستشو رو شونه‌هام گذاشتو سمت عقب حولم داد...اروم پاهاشو رو تخت گذاشتو وسط پاهام نشست...سوشو تو گردنم برد...فاک...دم‌وبازدم‌هاش خیلییی عمیقه) بهتره بدونی که حتی اگر همه داروندارمم باشی ...با کاری که کردی (سرشو از گردنم بی رون آورد...سرشو به سمت شونش کج کردو به چشمام زل زد) دلیل نمیشه تنبیهت نکنم ..هوم

با دستش به وسط سینم ضربه زد و رو تخت پرتم کرد
حالا کاملا خوابیده بودم
دستامو محکم گرفتو با دستاش بالای سرم قفلش کرد
هری:وقت وقت تنبیه زندگیم
________________
اگه نمیزنین سلام
  😶
👉👈

Our Life[Drarry]Where stories live. Discover now