*29*

134 5 9
                                        

با مادر و پدرمون به پیک نیک اومدیم

انقدر حالم خوبه که اصلا دلم نمیخواد به چیزی فکر کمم

مخصوصا به امتحانای روز دوشنبه
همینطوری که داشتم بازی میکروم چشمم به لیلی افتاد

از شدت عصبانیت داشتم دندونامو به‌هم میسابیدم
دختره عوضی
گلی که تو دستش بودو به یه پروانه تبدیل کرد
سریع رفتم پیششو کوبیدم رو دستش

پتونیا: تمومش کن عجیب‌الخلقه...اگه بازم بخوای به کارات  ادامه بدی به پدر و مادر میگن
لیلی:صبر کن...بهم بگو کدوم کارم عجیبه...جادو کردنم ...یا...متفاوت بودم ...اینکه دنیارو اونطور که من میبینم تو نمیتونی‌بینی ...بهم بگو خواهر ...دردت چیه ...
نکنه بهم حسودی میکنی
سریع ازش فاصله گرفتمو پشتمو بهش کردم
منو حسادت ...هه مزخرفه
پتونیا:عادی بودن بهتر از عجیب بودنه
دیگه موندنو جایز ندونستمو شروع کردم به دویدن
چرا انقدر هوا سرده
پتونیا:مامان....بابا...کجایین هوا خیلی سرد شده
لیلی:اونا اینجا نیستن
پتونیا:جییییغ
درست کنارم وایساده بود
اما اخه ...چطور

به صورتش نگاه کردم
چشماش
انگاری....بیروح شده بودن
پتونیا:بس کن
با دستاش شروع کرد با موهام بازی کردن
لیلی:خواهر ...تو خیلی ترسو شدی
پتونیا:کمتر مزخرف بگو
همین که پشتمو بهش کردم تا به راهم ادامه بدم دوباره دیدمش
درست روبه‌روم وایساده بود
پتونیا:تمومش کن
دیگه اشکم در‌اومده بود
لیلی:خواهر عوضی من...من تورو ترسوندم ...دارلینگ ...تو چندبار بچه منو ترسوندی ‌...
ها...جواب بده
به بچه من چقدر گرسنگی دادی
چند بار کتکش زدی
چند بار با آبجوش اونو تنبیه کردی
هنوزم اونو مثل یه کلفت نگاه میکنی

صورت لیلی از شدت عصبانیت حسابی سرخ شده بود

خواستم از دستش فرار کنم که فهمید
تا بخوام به خودم بیام یه طرف صورتم سوخت ...افتادم رو چمنا

با دستاش گلومو حسابی فشار میداد

دیگه دوتامون بچه نبودیم
چهره لیلی درست مثل زمانی بود که زنده بود
اما من پیرتر شده بودم
توانایی پس زدنشو نداشتم

فشار دستاش داشت بیشتر میشد
لیلی:برات نقشه‌ها دارم پتونیا...تو چی راجبم فکر کردی ...تمام این سالها صبر کردم تا بتونم بیام به خوابتو همه چیزو برات یاد آوری کنم ...
بچه منو مثل یه تیکه گوشت انداختی جلوی سگای هار ...بیچاره... بزار بهت نشون بدم که شوهر خودت هم مثل اون سگا بوده و هست

به سمت راستم اشاره کرد
مسیح
چیزی که میدیدم دروغ محض بود
شوهرم هم با دوتا مدیراش در حال رابطه بودن
نمیتونستم باور کنم
پتونیا:داری دروغ میگی
فشار دستاشو بیشتر کرد
لیلی:به خودت بگو که همه اینا دروغه ...اما پدر خونده هری... از تو شوهرت نمیگذره...

Our Life[Drarry]Où les histoires vivent. Découvrez maintenant