21

609 84 4
                                        

توی ذهنم دنبال کلمات می‌گشتم تا بتونم بجای زل زدن به اون، جمله ای رو بهش بگم.

دسته ی چمدون رو پایین داد و با یه لبخند دوستانه گفت:
+ چیه؟چرا ماتت برده؟

دلم میخواست لبخند گرمش رو جواب بدم اما عضلات صورتم بهم یادآوری کردن که الان توی بدترین حالت ممکنم پس نمیتونن همکاری کنن و لبخند بزنن.

بعد از چند ثانیه گفتم:
_ خدایا...تو اینجا چیکار می‌کنی کیم نامجون؟اینجارو از کجا پیدا کردی؟

با دستش پشت گردنش ور مالید و خجالت زده گفت:
+ خب...پیداش نکردم...دنبالت کردم.

به سمتش رفتم و دوستانه بغلش کردم.

اون همچنان لبخند روی لب داشت.

_ اینم از مشام کارآگاهیت میاد نه؟

خندید و دنبال من داخل اومد.

+ نه راستش...یه مدت مرخصی گرفتم از کارم...میدونی دیگه خسته شده بودم یه جورایی...مغزم دیگه جواب نمی‌داد.

سرمو تکون دادم و منتظر ادامه ی حرفش شدم.

+ تصمیم گرفتم برای سفر بیام سئول..تو میدونی که این اولین بارمه اینجا میام...چندبار باهات تماس گرفتم ولی جواب ندادی.

اون همچنان با خجالت حرف میزد و حالت چهره ش منو به خنده می انداخت.

_اره...متاسفم خیلی درگیر بودم این مدت.

و بعد همه ی اتفاقات این چند روز مثل یک فیلم توی ذهنم تداعی شد.

+اشکالی نداره...یکدفعه اسم بیمارستانی که بهم گفته بودی یادم اومد...رفتم اونجا و گفتن که تو دیگه اونجا کار نمیکنی.

توی ذهنم اصلاح کردم: درواقع اخراج شدم.

نامجون سرفه ای کرد.
احتمالا بخاطر گرد و خاک های اینجا بود.

دلم میخواست بهش بگم یه جا بشینه، اما اینجا نه جایی برای نشستن داشت و نه اصلا شبیه خونه ای که قبلاً وجود داشت بود.

+ اونجا یه نفر بود که آدرس خونه ی تو رو بهم داد...یه خانم دکتر...خیلی شانس آوردم که اونو اونجا دیدم.

حتما جیسو بوده. توی بیمارستان اون فقط آدرس خونه ی من رو داره...البته اون و جونگکوک...

+ اومدم خونه ت ولی هرچقدر زنگ زدم کسی برنداشت. بی هدف رفتم روی نیمکت ایستگاه اتوبوس رو به روی اونجا نشستم...واقعا نمیدونم چرا این کارو کردم.بعد از چند دقیقه دیدم که تو اومدی...یکی دو بار صدات زدم ولی نشنیدی..من شوکه شدم وقتی توی اون وضعیت دیدمت..میدونی.....تو واقعا داغون بودی....

نگاهشو به زمین دوخت و من ناخودآگاه آهی کشیدم.

+ صلاح ندیدم بیام و جلوتو بگیرم. نگران...و البته کنجکاو شده بودم که چه اتفاقی برات افتاده. بخاطر همین صبر کردم و بعدش تو دوباره برگشتی با یه چمدون.

The lost dreamsDonde viven las historias. Descúbrelo ahora