سلام بفرمایید پارت جدید
♡♡♡♡♡
ته با اونیکی دستش که ازاد بود پفیلا برداشتو گفت:خنگی؟خب با این دستم برمیدارم...برداشت خوردو خندید
جیمین نگاهی به دست ته که تو دستش بود انداخت...محو خندید
سرشو بالا اوردو به صورت ته نگاه کرد
برای مدتی بهش خیره شده بود
ته حواسش به فیلم بود و تا خواست به سمت جیمین برگرده جیمین سریع سرشو برگردوندو نگاهشو به روبه روش داد
هنوز داشت لبخند میزد
...................
کوکی اعصابش خورد بود
کتشو پوشید و از ویلاش که روی اب بود بیرون اومد تا کمی قدم بزنه
اروم اروم قدم میزدو فکر میکرد
با صدا زده شدن اسمش توسط کسی سرشو به سمت صدا برگردوندو کارگردانو رو به روش دید
کارگردان یه مرد تقریبا مسن بود که خیلی با کوک خوب رفتار میکرد...همیشه سر تمام اعضای تیم داد میزد اما هیچوقت سرکوکی نه...
جانگ کوک لبخند زدو بهش نزدیک شد
کارگردان:اینجا چیکار میکنی جانگ کوکی؟
کوک:خوابم نمیبرد...اومدم یکم قدم بزنم
کارگردان:یه رستوران همین اطراف هست...میخوای بریم یه چیزی بخوریم؟
کوک خندید:نه شما برین بخوابین کارگردان لی
کارگردان:نه...راستش منم خوابم نمیبرد
اینجا خوش ابو هواست...یه رستوران سر باز همین اطرافه که الان خلوته... کسی اونجا نیست...بیا بریم یچیزی بخوریم
کوک:باشه
همراهش رفت
باهم رفتن روی یه مبل نشستن و گارسون براشون دو گیلاس مشروب اورد
لی:به نظر ناراحت میای
کوک:معلومه...از کار خسته شدم
لی:پارک جیمین شی خیلی سختگیره نه؟
کوک چشم غره ای رفتو گفت:کاش فقط سختگیر بود
لی:اگه من جای اون بودم هیچوقت پسری مثل تورو اذیت نمیکردم...تو با استعدادو فوق العاده ای
دستشو رو شونه ی کوکی گذاشتو چند بار محکم به شونش زد
کوک:بچه هم داری کارگردان؟
لی خندید:من حتی همسر هم ندارم
کوکی ابروشو داد بالا و گفت:اهان...
یکم از مشروبش نوشیدو ساکت بود
هرچند وقت یکبار گوشیشو چک میکرد تا پیاماشو ببینه
لی دستشو روی رون پای کوکی گذاشتو گفت:شاید به سنم نیاد ولی میدونستی من طرفدارتم؟
کوک نگاهش روی دست لی رفت
YOU ARE READING
dance with devil
Fanfictionاون مهربون بود... جذاب بود... انگاری توی چشمهاش هزارتا ستاره طلوع کرده بود و میتونست تمام شبهامو روشن کنه... حرفهاش شیرین بود و لبخنداش یه دنیای متفاوت... درست مثل تیکه ای از بهشت.... من انتخابی به جز عاشق شدن نداشتم....
