اون مهربون بود...
جذاب بود...
انگاری توی چشمهاش هزارتا ستاره طلوع کرده بود
و میتونست تمام شبهامو روشن کنه...
حرفهاش شیرین بود
و لبخنداش یه دنیای متفاوت...
درست مثل تیکه ای از بهشت....
من انتخابی به جز عاشق شدن نداشتم....
جیمین دلیل این رفتار ته رو نفهمیدو سرشو برگردوندو رفت
ته با لج زیر لب غرغر میکرد... فکر کرده واقعا امپراطوری چیزیه؟ یعنی چی که نمیشه وارد اتاقش بشیم؟...نباید از رعدو برق بترسم؟...خودش از هیچی نمیترسه؟...ایش...بیچاره کوک که اینهمه با این وقت گذرونده
تا به اتاقش برسه غر زدو محکم درو پشت سرش بستو داد زد:هیچکس مزاحمم نشه
رو تخت بزرگ خودشو پرت کردو دست به سینه و اخم کرده به روبه روش خیره شد ...............
تا بعد از ظهر تهیونگ هیچکسو تو اتاقش راه نداده بود...حتی خدمتکارایی که براش غذا میاوردنو فرستاده بود برن اما حالا بدجور گرسنش شده بود
از روی تختش پاشدو از اتاق بیرون رفت
خدمتکار:چیزی لازم دارین؟
ته:نه فقط میخوام یکم بگردم
خدمتکار:هرجور مایلین
ته از پله ها پایین رفت
سالن بزرگیو رد کردو وارد یه سالن دیگه شد
خیلی جای خوشگل و ساده ای بود برعکس بقیه ی قسمتای خونه
Oups ! Cette image n'est pas conforme à nos directives de contenu. Afin de continuer la publication, veuillez la retirer ou mettre en ligne une autre image.
ازون قسمت هم گذشتو به جای دیگه ای رفت
انتظار نداشت جیمینو تو اون حال ببینه اما جیمین پاهاشو روی مبل دراز کرده بودو یه کتاب دستش گرفته بود داشت میخوند
عینک دایره ای شیکی که به صورتش زده بود جذابیتشو بیشتر میکرد
Oups ! Cette image n'est pas conforme à nos directives de contenu. Afin de continuer la publication, veuillez la retirer ou mettre en ligne une autre image.