«27»

152 23 15
                                        

به احتمال زیاد فردا پسر کوچکتر را مرخص می کردند و تهیونگ فقط امروز را وقت داشت تا کاری که بر سرشان امده بود را تلافی کند او نمیخواست جانگکوک کوچکترین چیزی از ماجرا بفهمد.!

حال تهیونگ در ساختمان نیم کاره پدرش منتظر او بود.

_چه عجب از اون بچه یتیم دل کندی؟
با صدای نحس پدرش ب سمت او بازگشت.
_دیگه..نمی خوامش.
پوزخند زد.
_میدونی که باورت ندارم تو ضعیف تر از چیزی هستی که میدونم.
او نیز ابرویی بالا انداخت.
_احتیاجی به اینکه باورم کنی ندارم پس!..فقط آدرس جئون و بده...میخام سریعتر برش گردونم..رو دلمه.

شاید بلاخره پسر بی عرضه اش سر عقل آمده بود و قصد داشت راه پدرش را در پیش بگیرد.
_میگم ارسالش کنن برات.

........................
_بازهم میگم کاری که میخوای انجامش بدی درست نیس..میتونه به جرم حمل اسلحه بندازتت پشت میله ها متوجهی؟!.
برای بار صدم این کلمات از لبان جین خارج می شد اما کجا بود ان گوش شنوا!.
اما جین خبر نداشت چیزی که درون ذهن تهیونگ خطور می‌کرد چیزی فراتر از یک تهدید تو خالی است.
جین تنها فردی بود که تهیونگ میتوانست بهش اعتماد کند جین بارها در زندگی تنیجری اش حمایتش کرده بود.

پس با یک قرار عجله ای تمام بلاهایی که روی سر ان پسرک معصوم اوار شده بودند را برایش تو ضیح داد و او با کمال میل حاضر ب کمک تهیونگ شده بود اما..جایی در اعماق قلبش احساس خطر می کرد.

_مراقبم.
تنها کلمه ای که از زبانش خارج شد.

....................

عمارت را از نظر گذراند و پا به داخل ان گذاشت.
وارد مکانی که دفتری بزرگ با کلی میز و صندلی به اصطلاح  که شرکت داخلی برای خودش بود شد،مرد تقریبا مُسنی پشت میز بزرگ قهوه ایی رنگ نشسته بود.
_پس تو تهیونگی!.
سری تکان داد و سعی کرد دندان هایش را به هم نفشارد و دستانش را مشت نکند.
_قهرمان کوچولوی جانگکوک،خب..کجاست؟! قرار بود بهم برشگردونی.

_فکر نمی کنی این تویی که خیلی کوچیکی؟! خودت و پشت یه مش قول بیابونی قایم میکنی..خیال رئیس بودنم داری؟!.

_ میبینم که دلتم،زیادی پره ولی الان و در این لحظه بهتره دهنت رو ببندی و فقط اون صگ بی دست و پا رو بهم بر گردونی.!
چقدر کثیف.
دیگر نتوانست تحمل کند و به سمت او حجوم برد از پشت صندلی اش او را کشید و کمرش را به میز پشت سرش کوبید در نزدیکی او لبهایی که از عصبانیت چفت شده بودند را باز کرد.
_صگ تویی بیشرف..
مشتی بر دهانش کوبید.
_اون کل خاندان تو رو می ارزه..
و تکرار کار اولش بازهم مشت زد و دهانی که لایه های خون از چپ و راستش خارج می شد را مشاهده کرد.
_تو کثیفی..
زد
_حرومزاده ایی،چطور دلت اومد اونهمه بلا سرش بیاری؟مگه اون پسرت نبود..مگه از خون تو نبود..روزی ک دیدمش یجای سالم تو بدنش نمونده بود..آرزوی دیگران بین دستات بود و تو اینطوری آزارش دادی..اسم خودتم میزاری آدم؟!.
(بین حرفهاش با مشت های استخوانی اش خیلی خوب از خجالت آن صورت منزجر کننده در آمد)

(جئون خیلی راحت میتونست با فشار دادن دکمه ایی که زیر میزش بود  بادیگار هایش را به داخل فرا بخواند اما..حرفهای تهیونگ را بیاد آورد اینکه او خود را پشت افرادش قایم می کند و توانایی دفاع از خود را ندارد.)
طی حرکتی که تهیونگ انتظارش را نداشت اینبار او تهیونگ را بر زمین کوبید و تلافی کرد..دستان ان مرد بقدری سنگین بود که تهیونگ بزور میتوانست نفس بکشد و با کلی کشمکش توانست دست راستش را به زیر کت ببرد و کلت مشکی رنگ را از ان خارج کند،فقط به دنبال راهی بود که از زیر دستان ان بیرون بیاید پس چکاری بهتر از فشردن ماشه..
و بوم
درست کتف مرد را سوراخ کرد،اه بلند او را شنید او را هول داد و به سرعت از زیر دستانش بیرون امد مطمئن صدای خروج تیر به گوش همه رسیده بود پس باان حال خراب پنجره را باز کرد و بدون توجه به. طبقه دوم بودن و ارتفاع نسبتا زیاد بروی ماشینی ک دقیقا زیر پنجره پارک شده بود پرید.
صدای دزد گیر ماشین بلند شد و این عمق فاجعه بود دوید تا میتوانست دوید تا به اول خیابان برسد.
با شناسایی ماشین جین به سرعت سوار شد،جین با تعجب از صورت خونیش جویای حال او شد اما پاسخی جز نفس نفس زدن تهیونگ دریافت نکرد.
_منو ببر پیش جانگکوک..
_اون بچه تو رو اینشکلی ببینه سکته میکنه..
_فقط برو..دلم براش تنگ شده..

(خانومای محترم توجه بفرمایید: اینجا با این کارایی که تهیونگ انجام داد احتمال تو خطر بودن جانگکوک به صد درصد رسید و باید هرچه زودتر اون رو به مکان امنی میرسوند.)

...............
صورت خود را هول هولکی شست و خشک کرد و وارد اتاق پسر کوچکتر شد.
_اومدی..دلم برات..
تهیونگ با قدم های تندی خود را به او رساند و لبانش را اسیر خود کرد.
دستانش را به دور گردن او حلقه کرد و مرد بزرگتر را روی خود کشید..
_قلبِ تهیونگ..دل منم برات تنگ شده بود.
لبان پسر را به نوبت مکید و زبان خود را به داخل دهانش فرو فرستاد صدای بوسه اشان بقدری تحریک آمیز بود که حال هردوی انها را با توجه به موقعیتی که داشتن بد تر می کرد.
_امم..آحح
با قرار گرفتن پای مرد بزرگتر بین رانهایش و گزیدن لبش از سوی او ناله کرد و تهیونگ بلافاصله عقب کشید.
_اخم نکن مرد مَن..بعدا حسابی از خجالتت در میام.
پیشانیش را بوسید.
_بلند شو باید زودتر از اینجا بریم..با دکترت صحبت کرد کارای ترخیصتم انجام دادم..بیمارستان حالمو بد میکنه.

این وسط لکه خونی که روی پیراهن تهیونگ دیده می شد توجه جانگکوک را به خود جلب کرد.
_تهیونگ،پیراهنت خونیه.!
در دل لعنتی به بی حواسی اش فرستاد.
_قبل از اینکه بیام اینجا خون دماغ شدم بخاطر همینه.
لبخندی زد و  دوباره ماچ کوچکی به لبانش زد
دقایقی بعد پسر کوچکتر به کمک تهیونگ لباسهایش را ب تن کرد و از آنجا خارج شد.

کیم تهیونگ:
حاضرم بخاطر وجودش توی زندگیم
قاتل کل بدخواهانش بشم!.

جئون جانگکوک:
اون تکه ایی از وجودم شده؛
تکه ای از جنس؛قلب!.

های گایزز شرمنده بابت دیر آپ شدنش
حالم مساعد نبود.
امیدوارم دوسش داشته باشید.
乂❤‿❤乂

I need you boyStories to obsess over. Discover now