«11»

213 28 3
                                        

پرونده ها را روی هم چید ، تماس کوتاهی با منشی

گرفت و از او خواست برگه های تلنبار روی میز را

هرچه سریع تر از اتاقی که زمانی با عشق و علاقه

درونش انواع و اقصام طراحی ها را می کشید ببرد.

فضای خفه کنند و عرق های روی پیشانی اش حالش

را بهم میزد دیگر تحمل این زندگی خفغان را نداشت

کتش را از روی صندلی چنگ زد و به تندی از پله

های هولدینگ پایین امد سوار ماشین شد و با

بیشترین سرعتی که میتوانست به سمت خانه راند

شاید با گرفتن دوشی ساده و یا بوییدن موهای بلند

دخترش آرامشی که این چند روز از دست داده بود

را پس می گرفت.

وارد خانه شد الینا با خوش رویی همیشگی او را در

اغوش کشید و با گرفتن کت سیاهرنگش او را به

اتاقشان فرستاد.

بدون انکه لباس هایش را از تن خسته و درمانده اش

خارج کند اب سرد را باز کرد و زیر ان قرار گرفت

شلاق های بی رحمانه قطرات اب موهایش را

می شکافتند و روی پیشانی اش سرازیر می

شدند،استین پیراهنش را کمی بالا زد و با برداشتن

تیغ تیزی که از همان چند روز برایش خط و نشان

می کشید ان را روی ساقه دستش قرار داد و با خط

خطی که وجودش را عذاب میداد بی رحمانه برید

انقدر که تا به خود امد حمام را با خونآبه اش پر کرد

بود.تیغ از دستش سر خورد و روی زمین افتاد،مگر

الان نباید درد را تا مغز و استخوانش حس می

کرد؟! پس چرا تهیونگ چنین حسی نداشت؟!تازه

انگار روی سوختگی قلبش ابی سرد ریخته بودند و

کمی از عذاب درونش کم شده بود صدای ان زنی که

حالا برایش ماننده بلعومی تنگ درون گلویش بود به

خود امد و اب را بست بی توجه به چهره نگران

مانند او لباسهایش را با دست خونی اش کند و به

دلنگرانی های زن ک مدام از او میخواست بگوید چه

بلایی سرخودش اورده جوابی نداد دستش را با تن

برهنه سریع بانداژ کرد،سریع باکسرش را

پوشید،حتی دیگر بدش می امد جلوی مادر بچه اش

I need you boyMga kuwentong kahuhumalingan mo. Tumuklas ngayon