قدمهایش. را محکم تر از همیشه بر میداشت میدانست چه صحبت هایی از سوی پدرش در انتظارش خواهد بود.
به نظر می آمد چفت دهان الینا با مبالغه باز شده بود و این را میتوانست تحکم صدای پدرش ان هم پشت تلفن تشخیص دهد.
این عمارت حال برایش یک مکان خفه کننده و غریبه بود،خانه ای که هیچوقت شادی را در ان تجربه نکرده بود.!
وارد دفتر پدرش شد مرد را همانگونه که رو به پنجره ایستاده بود و سیگار می کشید مشاهده کرد.
نمیخواست بنشیند،باید هرچه زودتر حرفهای او را می شنید و از انجا خارج میشد.
_چی شده که دلت خاست پسره یکی یدونتو ببینی؟.
مرد برزخی نگاهی به تهیونگ انداخت.
_خودت خوب میدونی که برای چی اینجایی پس خودت رو به نفهمی نزن.
تک خندی کرد.
_مطمئنم همه چیز رو از عروس دوستداشتنیت شنیدی پس...نیازی به گفتن. من نیست با اجازه..
میخواست برود اما تک جمله او را وادار به ایستادن و کند تپیدن تپش های قلبش کرد.
_اونقدر حقیری که با پسر بچه ها میریزی روهم..دخترت چی،فکر کردی اون تا ابد بچه میمونه..تنها چیزی ک اون بچه از تو میخواد موقعیتیه ک براش جور کردی! واقعا فکر کردی اون بجایی برسه به تو نگاه میندازه.
با صدای بلندی حرف هایش را بیان می کرد و ب تهیونگ نزدیک شد دو دستش رو دوطرف کتف های تهیونگ قرار داد و فشار محکمی به انها وارد کرد.
_به خودت بیا تهیونگ باید ردش کنی بره اون مضخرفاتی هم که تو سرته بیرون کن..اگه به حرفم گوش ندی مجبورم از راه دیگه خودم درستش کنم..تو که اینو نمیخوای؟!
نفرت در تک تک اعضای بدنش پخش میشد و انقدر ک اگر ان مرد نام پدر بودن را به دوش نمی کشید تو رویش تف می کرد و از انجا بیرون میرفت
.اما تنها کاری ک توانست انجام دهد خارج شدن از انجا بدون هیچ حرف زننده ای بود چرا که او پدرش را میشناخت تهدید های او تو خالی نبودند.
................
وارد خانه شد انگار جایی که پسر دران نفس نمی کشید برایش سخت می گذشت و حالا تنها برای دیدن دخترش به اینجا امده بود!.
_الیا..کجایی بابایی اومده.!
دختر با بغض از اتاقش خارج شد و خودش را درون اغوش او انداخت.
_تو خیلی بدی..
تلخ بود کامش اما مگر میتوانست ان لحن دلخور را بی محبت رها کند.
_زندگی بابایی،میدونم ناراحتی..ولی منم خیلی ناراحتم..
با بهت از بغل مرد خارج شد.
_باباییم مریض شده..این چند روز بیمارستان بودی؟! ...مامان میدونه..باباجون چی.
سرش را به دو طرف تکان داد و اشکهای جاریِ دخترش را پاک کرد.
_الیا..قلب بابایی درد میکنه..خیلی اومدم پیشت قلبم و آروم کنی.
STAI LEGGENDO
I need you boy
CasualeName: I need you boy Ganer:smut,,romenc,angst Cupels:taekook _شرمنده ام..خیلی شرمنده ام..نمیدونم حق دارم باهات حرف بزنم یا ن اما امیدوارم درک کنی،نمیتونم..نمیتونم،بپذیرم تو نباید به عشقت قول رسیدن به معشوق بدی،!!. سرش را با بهت بالا اورد و چشمان سرخ...
