«12»

206 26 6
                                        

چشمانش را آرام باز کرد و اتفاقات شب قبل را کم کم به یاد اورد به ناگه از جایش پرید نه..نه..نه الینا نباید او را اینگونه میدید مطمئنن تا حالا کل قوم و خیش هایش را با خبر بی ثباتی شوهرش پر کرده بود سریع از تخت پایین امد نه الیا را در خانه یافت و نه الینا را.

حال درد و سوزش دستش را بسیار حس می کرد به طوری ک اشک پشت پلک هایش جمع شده و آماده ریختن بود

دلش خون بود چشمانش سرخ او حتی یک هفته اخیرا به جانگکوک زنگ نزده بود و خدا میدانست جانگکوک در ذهنش درحال چیدن چه سناریو هایی بود.

لباسهایش را به سختی تن کرد پیراهن آستین بلندی پوشید تا بتواند آن آبروریزی را از دید ها پنهان کند،به احتمال زیاد پدرش تا ان لحظه به کل موضوع پی برده بود و برای تهیونگ کاملا مشخص بود ک تا یک ساعت دیگر شاهد زنگ های پی در پی ای از سوی او خواهد بود.

میدانست به علت انکه مادرش مریض است پدرش پیش او حرفی از این ماجرا نمی زند و بازهم برای اینکار از او ممنون بود.

شب قبل انقدر خسته بی حال به خانه امده بود که هیچکدام از کار هایی ک انجام داده بود دست خودش نبود وگرنه محال بود تهیونگ بگذارد الینا از ان قضیه بویی ببرد.

در ویلا را باز کرد و وارد شد بازهم خانه را سکوت برداشته بود اما انگار صدای کمی از آشپزخانه شنیده می شد،پس تهیونگ احتمال داد که شاید جانگکوک در ان جا باشد و درست بود پسر ان جا بود با پیراهن و شلواری

گشاد به رنگ ابی صورتی خواب الود و پف کرده درحال حاضر کردن کاسه ای نودل برای خود بود،جانگکوک را ک دید در دل به حال خودش حسرت خورد،چرا نمیتوانست نزدیک او برود و از پشت او را در اغوش بگیرد؟!

انقدر در فکر بود که دویدن جانگکوک را به سمت خود ندید و تنها با بغل گرفته شدنش توسط او به خود امد.
او هم دلتنگ بود خیلی دل تنگ!!
خود نیز پسر کوچکتر را به خود فشرد و روی موهای نرمش را بوسه ای زد.

به یکباره جانگکوک کمی از اون فاصله گرفت و این برای تهیونگ کمی بلعث تعجب بود تا اینکه سکوت مرگ بار را لبهای خشک جانگکوک شکست،درحالی که سرش پایین بود به حرف امد.

_معذرت میخوام ..تهیونگی دیگه بغلت نمیکنم..همین یکبار رو..ببخش و منو تنها نذار.

حرفش را خوب میفهمید میدانست منظور پسر با وقتی است ک بخاطر یک بوسه هفت روز خودش را از دید او محروم کرده بود.

لبخندی به چهره توهم و نگرانش زد.

_تو پسر منی،باید بغلم کنی و تو میدونی من از چه چیزی بیزارم پس هرکاری ک یک دونسنگ واقعی با هیونگش انجام میده رو توهم میتونی انجام بدی و همه اینا شامل،بغل گرفتن همدیگه هم میشه!.

اینبار او نزدیک شد و پیشانی پسر را بوسید.
_اوممم..گوکی میخواست تک خوری کنه...
میان جمله تهیونگ پرید.

I need you boyMga kuwentong kahuhumalingan mo. Tumuklas ngayon