همه چیز خیلی سریع می گذشت او پس از برنامه ریزی های بسیار و چندین قرار بلاخره موفق شد حال در دادگاه همسرش را در حال امضا برگه طلاق حاضر کند.
با شنیدن صدای وکیل که از او می خواست به زندگیش. با الینا پایان دهد و برگه مقابلش را امضا کند به خود امد و امضا کرد.
در این موقعیت میتوانست نفرت زن را بر خویش حس کند.
باید هرچه زودتر کارهای سفرشان را انجام میداد .
نمیدانست چگونه پدرش اینگونه سکوت کرده و هیچ خبری از ان برای تلافی کارش نیست.
باید مادرش را برای اخرین بار می دید پس سوار ماشینش شد و به سمت خانه پدری به راه افتاد .
خانه در سکوت فرو رفته بود اتاق مادرش را چک کرد اما او را نیافت برگشت و به سمت اشپزخانه رفت خدمتکارشان خانم یانگ طبق معمول درحال اشپزی بود.
_اوه تهیونگ اومدی پسرم..
لبخندی به زن مهربان زد.
_بله اجوما،شما میدونید مامانم کجاست؟.
زن پاسخ داد.
_خانم کیم با پدرتون رفتن بیرون.
سری تکان داد و با تشکر کوتاهی از انجا بیرون رفت.
برایش عجیب بود خیلی عجیب!.
سرش را به دو طرف تکان داد تا از شر افکار مزاحمش خلاص شود.
.................
لبهایش را بر لبان پسر کوچکتر کوباند و مکید انقدر بوسه پر شور خود را ادامه دادند تا نفس هر دو کم امد و بوسه با صدای دلچسبی به پایان رسید.
_اومم..
جانگکوک لباهای غنچه شده اش را جلو داد و منتظر بوسه دیگری ماند.
ماچ کوچکی بر لبانش زد و عقب کشید.
_نمیگی با اینکارات من میمیرم؟!
_خدانکنه اتفاقی برات بیوفته تهیونگم در اون صورت اگه کسیم بخواد بمیره اون منم پس..
سرش را به سینه پهن مرد تکیه داد.
_دیگه ازین حرفا نزن.
با دست خطهای فرضی بر سینه مرد می کشید.
سرش را بوسید و او را از خود فاصله داد.دوباره لبانش را بوسید و بوسید سیری ناپذیر بود برایش اینبار محکم تر بوسید حس می کرد هردو نیاز دارند یکدیگر را حس کنند جانگکوک را به عقب هول داد و رویش خیمه زد.
سر در گردنش فرو کرد و گازهای دردناک میگرفت و میمکید دستانش در پیش روی بودند و دانه ب دانه دکمه های مرد بزرگتر را باز می کردند.
تلفنش زنگ خورد اما تنها چیزی که درحال حاضر برای تهیونگ اهمیت داشت عشقبازی با پسرش بود.
جانگکوک لباهایش را از اسارت مرد خارج کرد .
_جواب بده حتما کار مهمی داره!.
با اخم سر پس کشید.
گوشی را بر روی اسپیکر قرار داد.
_بله..
با صدایی که از پشت تلفن همراه آمد جانگکوک با بهت بر جای خود نشست.
_پس بلاخره جواب دادی!.
تلفن را در دستش فشرد و خودا برای گذاشتن صدا روی بلند گو لعنت کرد.
پسرش مثل گچ سفیده شده بود و دستانش میلرزید.
_چی میخوای ..
سعی می کرد در مقابل جانگکوکو محکم در روی پدرش باایستد
صدای خنده شیطانی مرد بلند شد.
_زنگ زدم بهت تسلیت بگم بلاخره غم از دست دادن پدر و مادر کم چیزی نیست.امیدوارم از هدیه ای که بهت دادم لذت ببری.
با داد و رگهای بیرون زده گردنش و صورتی سرخ ناشی از شوک فریاد زد.
_چی میگی حرومزادههههه....
هرچه داد میزد بجز بوقی که خبر از قطع شدن ان تماس میداد چیزی گریبانش نشد.
YOU ARE READING
I need you boy
RandomName: I need you boy Ganer:smut,,romenc,angst Cupels:taekook _شرمنده ام..خیلی شرمنده ام..نمیدونم حق دارم باهات حرف بزنم یا ن اما امیدوارم درک کنی،نمیتونم..نمیتونم،بپذیرم تو نباید به عشقت قول رسیدن به معشوق بدی،!!. سرش را با بهت بالا اورد و چشمان سرخ...
