روی زمین مقابل اتاق عمل نشسته بود و با تکیه دادن سرش به دو زانویش اشک می ریخت،او یک سکته خفیف رد کرده بود فقط خدا میدانست هنگامی که خبر را شنیده چه چیزی را تجربه کرده بود کمی بود ک بهوش امده بود و بلافاصله و با کندن سِرمی ک برای بهتر کردن حالش ب او زده به سمت اتاق دخترک امده بود.
بارها و بارها خودش را سر زنش کرده بود،اما بازهم خود را مقصر میدانست.
الینا نیز گریان روی صندلی رو به روی او نشسته بود و اهسته اشک میریخت.
اوضاع اروم بود تا اینکه هم همه پرستاران درون اتاق زیاد شد و سر صدای بلند دکتر که از پرستاران میخواست دستگاه شوک را نزد او بیاوردند سبب شد تا تهیونگ و همسرش شتابان گریبا ان در شوند و با عجز از انها بخواهند جان تک دخترشان را نجات دهند!.
....................
روی صندلی تنها نشسته بود برای روز اول تقریبا با انجا کنار امده بود اما نمیدانست چرا از لحظه ای که از مرد جداشده است دلشوره عجیبی دارد مدام لب زیرین خود را می گذید کنار ناخن هایش را می کند.
درافکار مبهم خود غلط میزد ک با دیدن پسری غریبه اما اشنا توجه اش را به او داد.
_سلام،امم میتونم کنارت بشینم.
پسرک زیبا بود و لبخند مهربانی ب لب داشت و این باعث شد جانگکوک با رویی باز کمی جابه جا شود تا ان فرد کنارش بنشیند.
_اسم من جیمینه از اشنایی باهات خوشبختم جانگکوک.
برا بار دوم جیمین لب زد و دستش را به نشانه دوستی به سمت او دراز کرد.
_منم همینطور.
جانگکوک نیز دستان نرم پسر را در دست خود فشرد.
_اگه دوست داری میتونیم باهم دوست بشیم.
لبخندی تحویل جیمین داد سرش را بالا پایین کرد.
_ببخشید میپرسم ولی حالت خوبه؟!
لبخند بر روی لبان جانگکوک خشکید.
_نه
_اگه حالت بده میتونیم بریم درمانگاه..
-نه،خوبم فقط یکم نگرانم،میتونم باهات راحت حرف بزنم؟! اخه من تا حالا دوستی نداشتم.
ابروهای جیمین بالا پرید از اول هم حدس زده بود جانگکوک پسر اروم و تنهایی به نظر میرسید.
_حتما،راحت باش.
و لبخندی دلگرم کننده به او هدیه داد.
_تو دوست پسر داری؟!
جیمین مطمئن بود که پسر ان روز را فراموش نکرده
پس.
_اهوم،اونروزم دیدیش.
هول شد و با لحن مظطربی.
_من نمیخاستم ببینمتون باور کن فقط یکم شوکه بودم و..
خنده ارومی کرد و از کیوتی جانگکوک موهای نرمش را بهم ریخت.
_اشکالی نداره،من ازت معذرت میخام یونگی یکم تند باهات بر خورد کرد! میدونی ک اینجا با ما کنار نمیان امیدوارم درک کنی!.
تند تند سرش را ب نشانه تایید تکان داد.
_من به کسی نمیگم،مطمئن باش!
اینبار نوبت جیمین بود.
_تو چی دوست دختر داری؟!
جانگکوک سرش را تکان داد.
_دارم،از دیروز ولی دختر نیست اون از دخترا هم زیباتره !
تعجب کرده سرش را بالا آورد.
_واو توهم ک از خودمونی پسر،من ب یونگ گفتم الکی ترسیده هاا.
حالا ک با جیمین صحبت کرده بود ارام تر به نظر می امد و خندید و با صدای زنگ هردوی انها به سمت کلاس مشترکی که داشتند پیش قدم شدند.
......
_هرکاری از دستمون بر میومد انجام دادیم اما متاسفانه ضربه شدیدی به...
دیگر هیچ صوتی را نمی شنید روی دو زانو فرود امد و همانند دیوانه ها به ناگه از جایش بلند شد و به داخل اتاق دوید و بالای سر دختر ایستاد و با اشک های بارشی، اش از او میخواست بلند شود تن بی جان دختر را در اغوش گرفت و با فریاد از او خواست فقط برای یکبار صدای زیبایش را به رخ پدرش بکشد الینا شکسته جلوی در اتاق اشک می ریخت و حالش بدتر از تهیونگ بود او حتی توان بلند شدن از جایش را نداشت.
_الیا..بلند شو.. ببین بابایی اومده،پاشو دختر بابایی،،دارم میمیرما..دختر نازم بلند شو..دیگه تنهات نمیزارم فقط پاشو..ببین بخاطرت اومدم الیای من پاشو..هق
دیگر نتوانست و گریه امانش را برید.
_الیایِ من..لطفا..بابا رو تنها نذار.
پرستاران جنازه دختر را از اغوشش بیرون کشیدند و اخرین چیزی که تهیونگ بعد از تقلای زیاد حس کرد چرخش اطرافش به دور سرش بود و چشمان گریانش بسته شدند.
..........
با دلخوری نگاهش را به خیابان دوخته بود. پس چرا مردش اینگونه او را منتظر رها کرده بود؟ نکند پیشمان شده است؟افکار مثل خوره ای مغزش را می خوردند.
مدرسه تقریبا خالی از افراد شده بود و جانگکوک هم جایی را نمیشناخت که بخواهد تنها راه خانه را پیش بگیرد.
به دفتر مدیران مراجعه کرد و از انها خواست تا با پدر خوانده اش تماس بگیرند.
جین با تهیونگ تماس گرفت و بعد از دوبار بلاخره صدای گرفته ایی از پشت خط ب گوشش رسید.
_الو تهیونگ..
همین کلام از او کافی بود تا تهیونگ پسرش را به یاد بیاورد و بی حس فقط از جین بخواهد پسر را به ادرسی که برایش ارسال می کند ببرد.
_من میبرمت جانگکوک تهیونگ نمیتونه بیاد دنبالت.
اخمی روی چهره اش نشاند و ناراحت از ندیدن تهیونگ جلو تر از معاون مدرسه به راه افتاد،قبلا تهیونگ جین را دوست خود معرفی کرده بود پس جانگکوک میتوانست به او اعتماد کند و همراهش به خانه برود.
«نکنه اتقاقی براش افتاده باشه؟..قرار بود خودش بیاد»
در دل خود بیان کرد و تا به مقصد جزپاسخ دادن به چند سوال جزئی از جین که در مورد کلاسهایش بود ساکت ماند.
.........
تن بیجان الینا را به کمک دستانش به سمت جایگاهش برد و زن را روی بالشتک سیاه رنگ نشاند خود نیز همراه پدرش جلوی درب ورود ایستاده بود.
انقدر گریه کرده بود که صدایش به زور به گوش تسلیت کنندگان میرسید و چشمانش پف کرده و قرمز بودند.
دلش خون بود..حس مرگ لحظه به لحظه درونش فوران می کرد،او خود چه بود ک حال این بلای بزرگ و رو سیاهی نسیبش شده بود.
کیم تهیونگ:
من دوبار مردم! لحظه ایی که به دنیا اومد
و لحظه ایی که از دنیا رفت.!
جئون جانگکوک:
سرنوشت من غم انگیز رقم خورده
هرچقدر خوشحال تر باشم بیشتر درون سیاهی فرو میرم!.
های گایززز ببخشید بابت تاخیر این پارت
حالم زیاد خوب نبود🤍 امیدوارم از این پارت خوشتون بیاد.
KAMU SEDANG MEMBACA
I need you boy
AcakName: I need you boy Ganer:smut,,romenc,angst Cupels:taekook _شرمنده ام..خیلی شرمنده ام..نمیدونم حق دارم باهات حرف بزنم یا ن اما امیدوارم درک کنی،نمیتونم..نمیتونم،بپذیرم تو نباید به عشقت قول رسیدن به معشوق بدی،!!. سرش را با بهت بالا اورد و چشمان سرخ...
