«21»

183 23 8
                                        

دو روز تمام بود ک خبری از مردش نداشت هرچه با تلفن همراه مرد تماس می گرفت هیچ پاسخی از سوی او دریافت نمی کرد نگرانی از نُک پا تا سرش را قرا گرفته بود.
نوار مغزش پر شده از افکار منفی و بد بودند و همه انها قبیلی از این بود که نکند تهیونگ از قبول کردن عشق جانگکوک و یا همخواب شدن با او پشیمان شده است.

دیگر تحمل این عذاب را نداشت بار دیگر با تهیونگ تماس گرفت اما بازهم جوابش تنها بوق متعدد پشت گوشی بود.

در افکار خود غرق بود که صدایی از طبقه پایین به گوشش خورد و چون گمان می کرد تهیونگ باشد با عجله خود را ب پایین رساند اما..

..............

تمام کارهای مراسم را به پایان رساند و زن را ب خانه رساند مطمئن غم بزرگی بود و تنها گذاشتن الینا آخر نامردی کردن در حق او بود.

شاید میخواست خودش را مقابل زنی ک هیچ شباهتی با ان الینای همیشگی نداشت محکم نشان دهد اما تنها خود میدانست که در قلبش چ فورانی رخ داده.

تماسهای پسر را میدید اما دل و دماغ پاسخ دادن ب او را نداشت،انگار خدا از همه جهت مشکلاتی سنگین ب سویش پرتاب می کرد.

باید برای خرید به بیرون می رفت و از شرکت خدماتی کسی را برای کمک ب زن پیدا می کرد و همچنین در راه خود به پسری که بی رحمانه نگرانی او را می کشید سر بزند.

بعد از اتمامذکارهایش حال مقابل در خانه دومش ایستاده بود و ب سمت داخل قدم برداشت،صدای فریادی ک شباهت زیادی ب پسرش داد را شنید و خرید کمی را ک مختص پسر انجام داده بود را رها کرد و به سمت منبع صدا دوید.

مردی به زور سعی داشت دست پسر را به سمت خود بکشد و او را وادار به بیرون امدن از انجا کند.

خونش به جوش امده بود دوان ب سمت مرد مسنی ک میدید قدم برداشت دست پسر انقدر محکم کشید که جانگکوک ب پشت سر تهیونگ پرت شد و مشت محکمی در دهان مرد کوبید.

_حرومزاده اشغال

انقدر مشت زد که دیگر دستش را هم احساس نمی کرد.
تهیونگ منتظر تلنگری بود تا تمام درد های درونی اش را درون ان خالی کند و چه بهتر از ان که مردی که سعی در اذیت کردن پسرش را داشت به سینه قبرستان بفرسد.

کمی ک بخود امد به عقب برگشت و مقابل پسر گریان ،نشست اشک هایش را با دست پاک کرد و نگران.

_حالت خوبه؟..بلایی که سرت نیاورد.هاا

اصلا صداها را نمی شنید و فقط و فقط به حالت ظاهری مرد نگاه میکرد.

نگاهی ب موهای اشفته چشمانی باد کرده و جسمی که کمی لاغر تر از قبل ب نظر میرسید انداخت.

یعنی چه اتفاقی افتاده بود که تهیونگ را ب این حالت درد مند در اورده بود.؟!

I need you boyHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora