نمیدانست چگونه ترافیک را گذرانده و خود را به بیمارستان رسانده اس در این ایام بیهوشی تهیونگ در ضعیف ترین حالت ممکن خود قرار داشت.
حال ک خبر بهوش امدن پسر را شنیده بود دل در دلش نمانده بود.
در اتاق را باز کرد و پسر را بازهم با چشمانی بسته دید،پیش خود فکر کرد طبیعی است که مرد کوچکتر خسته باشد،پس بی سر و صدا روی صندلی که میتوان گفت برای او دوستی در تنهایی هایش با جانگکوکو بود نشست.
دست بی حال جانگکوک را دردست گرفت و بوسه ای بر رویش نشاند نگاهش را به موهایی ک بلند تر از قبل دیده می شدند داد و انهارا از پیشانی پسر کنار زد.
دست پسر کوچکتر کمی تکان خورد و این گواه میداد که او کم کم دارد چشمانش را باز می کند.
ودر آن لحظه فقط خدا میدانست که تهیونگ چقدر دلتنگ چشمان پسرش است.
_مرد من بیداره؟!..
با لبخندی ذوق زده پرسید و خم شد و پیشنای بر آمده اش را بوسید.
اما جانگکوک در سوی دیگر قضیه فقط چشم ب چهره مرد بزرگتر دوخته بود و اصلا اینهمه تغییرات در این مدت کم؟!.
البته این مدت برای جانگکوک بسرعت گذشته بود پسر کوچک تر خبری از غم و دلخونی تهیونگ نداشت.
زجر هایی که تهیونگ در افکارش می کشید هر آدمی را از پا می انداخت.
_چقدر..لاغر شدی!
و سپس دستش را بلند کرد و نوازش گونه روی صورت مرد کشید.
_از دوریِ توعه..بی معرفتی کردی جانگکوک..پنج ماه دیدن چشمات رو از دید من مخفی کردی..
بغض گلویش مدام بیشتر می شد ولی تهیونگ نمیخواست اشک بریزد.
در این روزهای بی پسر به اندازه کافی اشک ریخته بود حالاکه جانگکوک سالم مقابلش بود باید همیشه او را خندان نگه می داشت.
_یعنی دیگه دوسم نداری؟..
به حالت کیوتی لبانش را جلو داد،و راهکارش پاسخ داد.
_بچه..شدی من دیوونتم.
خنده ای ارام بر لب نشاند.
_درد نداری..
از جانگکوکی ک با اخم سعی در نشستن داشت پرسید.
_..خوبم..
اینبار او دست مرد بزرگتر را همچون پدری دلسوز بلند کرد و بوسید.
_ممنونم..میشه..بگی کار کی بود..که این بلارو سرم اورد؟!
سرش را پایین انداخت،نمیدانست چ بگوید.
دستش را به سمت موهای پریشان مرد برد و سر پایین افتاده اش را بالا آورد.
_کار..کار پدرم بود...ببخش که انقدر بی لیاقتم،من حالم از خودم بهم میخوره..اگه الان زندم فقط بخاطر چشاته!..مطمئن باشه انتقام کاری که کرد رو می گیرم.
قطر اشکی از چشمان مرد کوچکتر چکید.
_اینطوری نگو..تو دنیای منی.
بغضش را قورت داد.
_میشه ببوسمت؟!.
با چهره کیوت مانندش سر تکان داد.
_ولی..ممکن.
با لبانش راه خروج هر گونه صوتی از جانب جانگکوک را با مهر کردن لبانش بر لبان او بست.
لبهای خشکیده پسر کوچکتر را ب نوبت مکید و سپس زبانش را درون حلق او فرو کرد.
اصلا بوی دارو برایش مهم نبود و تنها چیزی که اهمیت داشت لبان مرد کوچکش بود.
چقدر لبان مریضش نیز به دهان تهیونگ خوش می آمدند،حتی اگر قهوه ای تلخ درون او پخش می کردند،تهیونگ فقط و فقط طعم خالصی از عسل را حس می کرد.
خلصه و آرامشی ک جانگکوک داشت را با تمام وجودش حس می کرد.
اگر تهیونگ خالق بود قطعا جانگکوک را درخود حل می کرد.
لب از قنچه های سُرخ رنگ بیمارش برداشت و به چشمای بادومی اش نگاه کرد.
_بودن با تو از هرچیزی برای من لذت بخش تره پس لطفا زود خوب شو..مردت بدون پسرش دووم نمیاره.
.............
تعداد بطری های شرابش از ده تا گذشته بود و بازهم دلش میخواست بیشتر بنوشد،انگار بجای فراموش کردن درد قلبش مشروب کافی نبود چرا که هرچه مینوشید،تصاویر واضح تر و متن ها به صورت زیگزاگی درون مغزش عبور می کردند.
تماسهای یونگی را نمیخواست به هیچ وجه جواب دهد،میدانست پسر خود نیز قربانی ماجراس اما دلش گواه پاسخ دادن را نمیداد.
از ان سو یونگی سیگار بدست در خیابانها قدم می زد تمام مکانهایی که جیمین معمولا به انها سر میزد را گشته بود اما هیچ اثری از پسر کوچکتر پیدا نبود.
در نهایت با نشستن بر سکویی ک درست وسط دوراهِ خیابانی بود افکارش را سر سامان داد.
اولین کار حرف زدن با عشقش بود و دومی..بهم زدن هرچه بود و نبود....
جئون جانگکوک:
دلم میخواد درون وجودش حل شوم
انقدر که دیگر اثری از من باقی نماند.!
کیم تهیونگ:
دوستش دارم،
خیلی خیلی دوستش دارم!.
مین یونگی:
زندگی بدون او
برایم مضخرف است.!
پارک جیمین:
فقط یک ساعت گذشته؛
و من هماننده مرده ای متحرک شده ام.!
هاییی دوستش بدارید
بوص🥺🤩
(。♥‿♥。)
VOCÊ ESTÁ LENDO
I need you boy
DiversosName: I need you boy Ganer:smut,,romenc,angst Cupels:taekook _شرمنده ام..خیلی شرمنده ام..نمیدونم حق دارم باهات حرف بزنم یا ن اما امیدوارم درک کنی،نمیتونم..نمیتونم،بپذیرم تو نباید به عشقت قول رسیدن به معشوق بدی،!!. سرش را با بهت بالا اورد و چشمان سرخ...
