«25»

156 19 6
                                        

چشمانش را ارام باز کرد،میتوانست حدس بزند در چه محلی قرار دارد.
درد کمی را را در ناحیه سینه اش حس می کرد،دست چپش راهم ک نمیتوانست تکان دهد.
انتظار داشت وقتی بیدار می شود تهیونگ را کنارش ببیند اما مرد نبود.
او مطمئن بود قبل از اینکه کاملا بیهوش شود زندگیش را دیده بود!.
دقایقی را با چشمان بسته فکر کرد.

پرستار سفید پوش برای چک کردن سطح هوشیاری بیمار امده بود و با دیدن چشمان بازش،تعجب کرد و با خوشحالی لبخندی زد و پزشکش را صدا زد.
برایش عجیب بود چرا ان دختر برایش ابراز خوشحالی کرده است تا اینکه دکتر سراغش آمد؛
_بلاخره بهوش اومدی مرد جوان!
بلاخره؟ مگه چند وقت بود که بیهوش روی تخت افتاده بود؟!
_میتونی حرف بزنی؟.
پزشک پرسید و با چک کردن حالاتش منتظر جوابش شد.
_بله..
بیمار پاسخ داد.
_میتونید به اقای کیم خبر بدید.
رو ب پرستار گفت.
_من چند..وقته..بیهوشم؟
به سختی پرسید و چشمانش را برهم فشرد.
_پنج ماهه.!

فلش بک:

با صدای امدن بوق متعدد دستگاهی که ب پسر وصل بود چشمانش را باز کرد و شاهد ورود پرستاران بود گیج اطراف را نگاه کرد، کفی که از دهان پسر خارج می شد او را به وحشت انداخت جانگکوک مقابلش تشنج می کرد و دو نفر سعی در بیرون انداختنش از اتاق بودند ،،موقعیت اصلا برایش قابل درک نبود زمانی ب خود امد که پرده را مقابل شیشه در و جلوی چشمانش کشیدند.

تا الان که حال پسر خوب بود چی شد که یهو اینطوری شد نکنه اتفاقی براش بیفته یا..
نمیخواست به ان یا اخر فکر کند،پس دیوانه وار فریاد میزد و گریه می کرد نباید بلایی سر عزیزش می امد تهیونگ دیگر نمیخاست تنها باشد.
مثل مجنونگران کل راه رو بیمارستان را طی می کرد و غصه دلی را میخورد که روی تخت با جانش بازی می شد.!

3 ساعت بعد :
با بیرون امدن پزشک دوام ب سمتش رفت.
_حالش..حالش خوبه؟!.
اشکهایش را با پشت دستش پاک کرد.
_بگو..خوبه هوم..لطفا،حالش خوبه..؟!
انقدر شکسته بنظر می رسید که مرد میانسال نمیتوانست چگونه خبری که او را معلق میسازد بدهد.
_متاسفانه،ایشون به زندگی نباتی رفتن.
دستش را مقابل دهن باز از گریه و تعجبش قرار داد و همانجا نشست،هِق هایش را با دستش خفه می کرد.
_...ولی..ولی اون که حالش خوب بود؟!.
پزشک او را بلند کرد.
_ممکنه بهوش بیاد باید قوی باشی،اقای کیم،مقداری مواد سنگین مخدر توی خونش پیدا شده و افزون بر اون سم تو خونش زیاد بوده بهمین علت سنگکوب کرده و درمان رو پس زده.
_مواد..؟..اون..
حال که فکرش می کرد،پرستاران مختلفی برای چک کردن اوضاع جانگکوک آمده بودند.
نکنه..نکنه یکی از انها چیز دیگری ب پسرش تزریق کرده باشد؟؟.

کم کم معما برایش حل می شد.!
پدرش تنها کسی بود که این کارهای پلید ازش بر می آمد.
با پشت دست صورت خیسش را پاک کرد و بدون نگاه کردن ب پسر از بیمارستان بیرون زد.
باید انتقامش را می گرفت تا بتواند چشم در نگاه مَرد زندگی اش بگذارد!.

........................

_میتونی برام اسلحه جور کنی؟!
با درماندگی از مرد خواست،بعد از کلی تحقیق اینکه از کجا میتونست چنین وسیله ای. پیدا کند آدرس این کلاب را ب دستش رساندن مثل اینکه در این بار هرچیزی که خلاف بود بفروش میرسید از مواد و اسلحه گرفته تا قاچاق اعضای بدن...
با پرس جوی فروان توانست از مکانی دو بادیگارد برای پسرش استخدام کند.
دیگر نمیخواست اشتباه اولش را مرتکب شود دیگر هیچکس برایش قابل اعتماد نبود.
در این چند روز تمام فکر و ذکرش تلافی کردن کاری بود ک با جانگکوکش کرده بودند،حتی سر کارهم نمیرفت و تمام برنامه ها را ب زیر دستانش سپرده بود.
کلت مشکی رنگی را برای مدتی کرایه کرد!.
او نمیخواست اینطوری حیوانگونه رفتار کند اما اون مثال مدام در ذهنش بود.
باید با هرکی مثل خودش رفتار می کرد.
کلت را پشت شلوارش و زیر کت مخفی کرد.
حال باید دنبال آدرس  ان جئون حیوان صفت می گشت.!.
ولی اول باید اصل کاری را از سرش کم می کرد.
قتل چه واژه ساده ای برایش جلوه می کرد.
او نمیخواست قاتل باشد اما میتوانست دردی ک ب پسرش داده بودند را ب انها هدیه دهد نه؟
.............
بعد از اون میهمانی نمیدانست اینیکی دیگر برای چی بود که از صبح زن نحس انها را هول کرده بود که حتما باید هردوی انها در مراسم شرکت کنند.

هردو اماده از ماشین پیاده شدند این مراسم کمی شخصیتی تر برگزار شده بود البته حق هم داشتند همیشه درحال گرفتن چنین مراسماتی باشد،چرا که پول برایشان از در و دیوار می ریخت بیرون!

یونگی ازش معذرت خواست و بنا به خواسته پدرش کنارش بود،از طرفی وقتی ک دوست پسرش را مشغول بحث با پدرش دید فهمید یجای کار می لنگید یونگی هیچوقت اینگونه برای چیزی عصبی نمی شد.

همانطور که چشمش به انها بود شاهد این بود که مادرِ پسر، دختری را به سمت او سوق داد و دست دادن انها انهم با اینکه پیدا بود یونگی اصلا خاستار این اشنایی نیست و اصلا ب صورت زیبای دختر نگاه هم نمی کند.

کمی گذشت و جیمین از درون درحال خود خوری بود حس خوبی به امشب نداشت از اول مراسم تا الان یونگی کنار خانواده اش بود و این حالش را بد می کرد.

_خب..خب،همگی ممنونم که امشب رو همراه ما بودید مطمئنم میتونید حدس بزنید این مهمانی برای چیه..ولی برای کسایی که هنوز اگاه نیستن میگم.
نگاهی مضحک به جیمین انداخت و سپس ادامه داد.
_معرفی میکنم عروس آینده خانواده مین رو،لی سورا.

همه با شوق دست می زدند اما نگاه یونگی فقط و فقط به جیمین بود.
جیمین متقابلا نگاهی ب پسر کرد و فورا از اونجا بیرون زد لحظات اخر میدید پسر به سمتش می اید اما حال نمیخواست حتی چشمش ب او بیفتد چه برسد ب گوش دادن حرف هایش.!.


کیم تهیونگ:
بیتابم برای دیدن چشمانت؛
حس کردن دستان گرمت
و بوسیدن لبهای بیمارت!.

جئون جانگکوک:
چی شد که من به دنیا اومدم؟!.
اصلا خدایی که اینده نگر من بود
با چه رویی من را خلق کرد؟!

دوستش بدارید ಥ⌣ಥ
♡´・ᴗ・'♡





I need you boyCerita yang bikin terobses. Temukan sekarang