«24»

179 21 12
                                        

_شوک..
دکتر فریاد زد
_۱۰۰ژول
دستگاه را روی سینه برهنه پسر قرار داد سپس با شدت به سمت بالا هدایت کرد تاثیری در احیا نداشت.
_۲۰۰ژ

دکتر بار دیگر رو ب پرستار فریاد زد و بازهم همانکار را تکرار کردند و در نهایت در اخرین امیدشان پسر ب زندگی باز گشت.

مرده بود مثل یک شئ مرده مقابل درب ورود اتاق عمل افتاده بود چقدر این صحنه برایش اشنا می زد.
برای دومین بار بود ک اینگونه از سوی خدا خورد می شد.

چشمان بدحال و خونی اش را برهم فشرد انقدر هق هق کرده بود ک حال ن تنها صدایی نداشت بلکه نفسی هم برایش باقی نمانده بود پس بیصدا اشک میریخت و در دل از خالقش میخواست اینبار رویش را زمین نزند و زندگیش را نجات دهد.

چقدر سخت است تک و تنها در یک دنیای پر دردسر زندگی کنید؟
زندگی برای تهیونگ دقیقا یک کویر خلوت بود او تازه شاهد رشد گلی معصوم در انجا بود.

موقعیت شغلی پدرش بی احساسی خودش و مکانی ک دران تحصیل کرده بود هم موجب شده، بود تا از دیگران فاصله بگیرد و برای همین هم بود ک حالا در این لحظه غم انگیز هیچکس را نداشت تا او را در اغوش بگیرد و از او بخواهد بیشتر گریه کند!.

اشکهای گرمش را با پشت دستش پاک کرد و از جایش بلند شد.

دیگر هرچه ساکت مانده بود و راه ارام را در پیش گرفته بود بس بود حال تنها تصویری ک در ذهنش نقش بسته بود لحظه ای بود ک پسر با سر روی زمین سقوط کرد،جواب ب این درام فقط و فقط انتقام بود.

دندان هایش را روی هم فشار داد و با دستانی ک از عصبانیت مشت شده بودند قدم های محکمی برداشت و از بیمارستان خارج شد خوب میدانست مسبب اینکار چ کسی است!.

.............

موهای زرشکی رنگش را به بالا فرم داد و کتی مشکی روی تاپ سفید رنگی که ب تن داشت پوشید.

گردنبد و انگشترش را نیز ب خود اویزان کرد مقابل آینه قدی ایستاد و نگاهی اجمالی ب خودش انداخت .
یونگی نیز تیپ همیشگی اش را داشت و سر تا پایش سیاه رنگ بود.

وارد سالن بزرگ و با شکوهی شدند تمام مکان از سقف تا کف زمین را از تزئینات مختلف پوشانده بودند و حقیقتا چشمانش از حدقه بیرون زده بودند و برای اولین بار بود ک جیمین پا ب خانه پدری یونگی می گذاشت ، تا ب حال فقط س بار مادر بد ترکیب دوست پسرش را انهم در خانه ای ک خود و یونگی در ان زندگی میکردند دیده بود.

ان زن در اولین دیدار جیمین را نپذیرفته بود و انواع ننگهای بد را ب او می زد ، پس جیمین اصلا دلخوشی از او نداشت.

زن لباس شاهانه طلایی  رنگش را پشت خود می کشید و از پله های کبیر عمارت پایین می امد .

جیمین با دیدن او فوری دست یونگی را در دست خود گرفت و لبخندی توهین امیز ب صورت زن پاشید.

I need you boyHistorias para obsesionarse. Descúbrelo ahora