چشمهایش را اهسته باز کرد و پسر درون اغوشش را بیشتر به خود فشرد.
_احخخ
با سفت بغل کردنش ناله کیوت او را به گوش سپرد و بوسه ای به لاله گوش جانگکوک زد.
نقطه کمی پایین تر نرمه گوش پسر را ب دهان گرفت و مکید.
_اممم..ولم کن تهیونگ بزار بخابم.
چرخید و فاصله گرفت.
تک خنده ای کرد.
_از کی تاحالا بغلا منو نمیخوای...
اینبار او پشت به او کرد و از تخت خواب بلند شد مقابل آینه ایستاد و شلوارش را پوشید.
اخم کرده نگاهی به خود در آینه کرد و موهای شلخته اش را با کشیدن دستهایش ب داخل انها مرتب کرد.
با پیچیدن دستان جانگکوک ب دورش چهر اخمویش را حفظ کرد.
_دور اون صورت جذابت بگردم تهیونگ من..من میمیرم برای بغلات..
کتف لخت مرد را بوسید؛
_ولی برا قبل از این بود که شب قبلش..باهام
بلاخره خنده اش را آزاد کرد.
_باهات یکی بشم؟
چرخید و طی یک حرکت پسر را بلند کرد جانگکوک پاهای برهنه اش را به دور تهیونگ حلقه کرد.
سرش را به سینه مرد فشرد و بوسه ای بر روی نیپل قهوه ای رنگ مرد زد و ان را مکید.
با تعجب از شیطونیِ پسر هول کوچکی ب سرش داد.
_تو که نمیخوای دوباره تحری..
ماچ کوچکی بر لبان خشک مرد زد و عقب کشید.
_من هنوزم،دلم برات تنگه(:
خندهی بلند سر داد.
_من فدای او دل کوچولوت بشم زندگیم ولی تو هنوزم درد داری..نمیخام اذیتت کنم..
بغ کرده و با کشیدن دو ابرویش میان هم از اغوش تهیونگ بیرون امد.
سعی کرد لبخند زورکی بر لبهایش بنشاند.
_من میرم حموم..
دلخوریِ جانگکوک حتی با لبخندی ک زد برای تهیونگ مثل روز روشن بود.
زیر دوش ایستاده بود و به پس زده شدن غیر مستقیمش از سوی تهیونگ فکر می کرد.
دلش می خواست حال که مرد به طرز مشکوکانه ای کل وقتش را صرف او می کرد بارها و بارها با او همخواب شود
شاید تلافیِ این همه دوری را می توانست در بیاورد.(اشاره به زمانی که اعتراف کرد و پس زده شد)
در حمام را باز کرد.
به سمت پسر ناراحت قدم برداشت و او نیز زیر دوش قرار گرفت.هردو بدون هیچ حرفی چسبیده بهم بودند.
جانگکوک زودتر خارج شد.
لباسهایش را به تن کرد و ب روی تخت نشست.
هیچگونه سر گرمی برایش وجود نداشت و حتی دیگر انگار تهیونگ هم حوصله اش را نداشت.
بغض کرد و سرش را پایین انداخت.
تهیونگ حوله را ب دور کمرش بست و خارج شد،با دیدن صورت سُرخ و ناراحت جانگکوک دنیا بر سرش آوار شد به او نزدیک شد و سرش را بالا گرفت.
انگار جانگکوک منتظر تلنگری از سمت او بود هق هق هایش را آزاد کرد و به سرعت تهیونگ را سمت خود کشید.
_متاسفم..دیگهه..درخواست بیجا..نمیکنم.
غمگین از لحن درمانده اش معشوق را بیشتر به خود فشرد.
_قلبِ من این چه حرفیه تو دنیای منی..اصلا حرف حرف توعه..اگه نخواستم فقط بخاطر سلامتیت بود.. نمیخواستم اتفاق بدی برات بیوفته..لطفا اشتباه برداشت نکن.
دست مرد را به لبهایش نزدیک کرد و بوسه ای به پشت ان نشاند.
_برای اون ..حرفم نیست ولی..من حس میکنم برات ی سربارم.
تهیونگ میتوانست روحیات او را درک کند به نوبه ای احساس او را می فهمید.
_تا قبل از اینکه تو رو ببینم یه مرد درمونده و تنها بودم..همچی داشتم ولی همیشه یه چیزی توی قلبم کم بود همیشه احساس پوچی می کردم اگه الیا نبود خیلی وقت پیش خودمو از این زندگی خلاص می کردم..شاید باورت نشه ولی روزی نبود که خون خودمو نریزم..اگه انجامش نمی دادم..نفس کشیدن برام سخت می شد..تا اینکه..تو رو دیدم همونقدر بی پناه مثل من .وقتی تو چشات نگاه می کردم انگار خودم رو درونت می دیدم..
کم کم بهت وابسته شدم ..اونروزی که بهم ابراز علاقه کردی..میخواستم وحشیانه به لبای سُرخت حمله کنم و تو رو مال خودم کنم اما..مانع سر راهم زیاد بود..دیدی که تا قبول کردم باهم باشیم نزدیک بود بخاطر من جونت رو از دست بدی.
پسر را از آغوشش خارج کرد و دو پلک گریانش را بوسید.
_اینارو گفتم که بدونی چه جایگاهی برام داری من تو رو عاشقانه می پرستم همین که اجازه میدی تنت رو به اغوش بگیرم برای من ی دنیا ارزش داره..پس اصلا نزار فکر اشتباهی نظیر اینکه سرباری برای من هستی ناراحتت کنه..دلم میخواد همیشه برام قوی باشی.
سرش را به بالا و پایین هدایت کرد و با نگرانی پرسید.
_منظورت از خون ریزی چی بود؟..الانم انجامش میدی؟
لبخند تلخی زد.
_نه زندگی از وقتی مال من شدی انجامش ندادم،اینکه برات ی مرد کامل و سر زنده باشم برام تو اولویته.
سپس هوله کوچک را بروی موهای جانگکوک قرار داد و شروع به خشک کردنش کرد.
انقدر حرکات مرد روی سرش آرام بخش بود که جانگکوک با دهان باز به خواب رفت.
تهیونگ لبان از هم باز مانده اش را بوسید و او را روی تخت دراز کش کرد و پتو را بروی او کشید.
پرونده جانگکوک را از جین گرفته بود از اول هم ثبت نام او در اینجا درست نبود.
شرکت خودش را نیز برای مدتی تعطیل و حقوق چند ماه بیکاری کارگرانش راهم پرداخت کرد او آدمی نبود ک دِین دیگران بر گردنش بماند..
باید هرچه زودتر مسئله طلاقش با الینا را به اتمام می رساند او حتی نمیدانست بعد از فوت دخترش همسر قانونی اش به چه کارهایی مشغول است و یا حتی هنوز در خانه مشترکشان زندگی می کند یا ن..
انجام دادن فکری که در سر داشت بسیار سخت بود اقامت ان هم در کشور دیگر دشواری های خواص خودش را داشت..او میخواست برای پسرش زندگی رویایی بسازد♡ پس تمام این سختی ها را با استقامت فراوان به جان می خرید.
کیم تهیونگ:
اغوش تو
زندان من است؛میخرم به جان
حبس ابدش را!.
جئون جانگکوک:
هر ثانیه که می گذره؛
بیشتر از قبل میخوامت!.
های بچه ها
امیدوا م روند طی شده داستان و دوست داشته باشید و ازش لذت ببرید.
乂❤‿❤乂
YOU ARE READING
I need you boy
RandomName: I need you boy Ganer:smut,,romenc,angst Cupels:taekook _شرمنده ام..خیلی شرمنده ام..نمیدونم حق دارم باهات حرف بزنم یا ن اما امیدوارم درک کنی،نمیتونم..نمیتونم،بپذیرم تو نباید به عشقت قول رسیدن به معشوق بدی،!!. سرش را با بهت بالا اورد و چشمان سرخ...
