Subject: reason
To:jeongookie99@gmail.com "
"ایمیل ۵۹ ام
تلخی نفسهای من، نه از بغض سنگینم، بلکه از زخم تیزی نگاه تو بود. خراش روی سینهام همان یادگاری جنگ چشمهایمان بود. همان که از آشوبش، قلبم به اتش کشیده شد و تو به خاکسترش خندیدی.
این قطرههای خون است که از لبخندم میچکد، نگران نباش جز احساسات خودم، کسی را نکشته ام. این خون، شاهدی برای تمنای عاشقی دلم است.
نگران نباش. دستان قاتل من، جز خودم با کسی دشمنی نمیکنند. خیالت راحت، هروقت خاکستر جسمم کنار قاب عکس نوار مشکیم قرار گرفت، دستانم دست از دشمنی با صاحبشان برمیدارند."
30 August
Seul
من...من فکر میکنم که...که بهت علاقه دارم... "
برای چند ثانیه تنها صدای قهوهساز و صحبتهای ریز و اروم کاپلی که پشت یکی از میزهای کافه نشسته بودن شنیده میشد.
جیمین با نگاه شوکه شدهای به چهره ی هوسوک زل زده بود.
هوسوک که کم کم داشت از سکوت جیمین میترسید خواست چیزی بگه که با دیدن خونی که از بینی پسر جاری میشد خشکش زد.
"فا_فاک جیمینا بینیت!"
وقتی به خودش اومد، این جمله رو گفت و با عجله چند تا دستمال از توی جعبه بیرون کشید.
جیمین که تا اون لحظه متوجه خونریزی بینیش نشده بود با تعجب دستش رو به بالای لبش کشید و با دیدن خون روی دستش لبخند دلگرم کننده ای به چهره ی نگران هوسوک زد.
حالت چهره ی جیمین هوسوک رو به ترس بدی انداخت. ترس از اینکه دست رد به سینه اش بخوره.
"چیزی نی-"
"حرفم خیلی بد بود؟ نه؟ خیلی مزخرف بود میدونم. ببخشید که باعث شدم این اتفاق برات بیافته"
هوسوک جملاتش رو پشت هم چید و با نگرانی پوست لبش رو جویید.
جیمین که متوجه سوء تفاهم پیش اومده برای پسر دیگه شده بود به خنده افتاد.
جیمین با خنده ای ترکیب از خجالت و ذوق دستمالها رو از دست هوسوک گرفت و بعد از اینکه اونها رو جلوی خونریزی بینیش گرفت از جاش بلند شد تا سمت سرویس بره.
"آروم باش هیونگ!...از شدت هیجان...اینطوری شدم."
و با تموم کردن جملهاش میز رو ترک کرد و هوسوک رو توی شوک باقی گذاشت.
"هیجان؟..."
سمت دیگه جیمین درحالی که حتی نمیدونست باید چطور خوشحالی شدیدش رو ابراز کنه روی روشویی خم شده بود و صورتش رو میشست.
وقتی از بند اومدن خون بینیش مطمئن شد، دستمالی برای خشک کردن صورتش بیرون کشید.
سرش رو بالا اورد و نگاهش رو به آینه داد. حتی از تو آینه ام میشد برق چشم هاش رو تشخیص داد.
نفسش رو پر صدا بیرون داد و مردمکهاش بخاری که روی آینه تشکیل شد دنبال کرد.
پدال سطل اشغال رو با پاش فشرد و بعد از این دستمالش رو توی سطل انداخت از سرویس بیرون زد.
VOCÊ ESTÁ LENDO
The Reason(kookv,vkook)
Fanficهمه چی عالی بود؛ حداقل از دیدگاه جونگکوک...شاید برای همین از لحظه ای که تهیونگ بهش گفت میخواد ترکش کنه تا وقتی که رفت و درب اتاق رو محکم کوبید، جونگکوک توی بهت ایستاده بود و بدون درک از اتفاقات افتاده سعی میکرد لرزش بدنش رو کنترل کنه. اره همه چی عال...
