Subject: reason
To:jeongookie99@gmail.com "
"ایمیل ۶۱ ام
بچه که بودم، مادرم قصه ی پرنسهایی رو میگفت که نجات بخش پرنسس زندگیشون میشدن و با یه بوسه نجاتش میدادن. همیشه میگفت باید پرنسس زندگیم رو پیدا کنم و توی یه صحنه ی حساس نجاتش بدم. در اخر هم سوار بر کالسکه ی سفید با اسبهای تک شاخ به سمت قصر صورتیمون بریم و تا اخر عمر به خوبی خوشی زندگی کنیم.
روزی که خونمون رو ترک کردم. به مادرم قول دادم این پرنس بیشتر از هر پرنسسی خوشبختم میکنه.
ببین باهام چیکار کردی. حالا یه شاهزاده ی شکست خورده ام که نه توان موندن داره و نه روی برگشت به خانوادهاش.
نه بوسه ی معجزه اسایی در کاره نه کالسکه ی سفید و اسب تک شاخ. حالا همه چیز برای من فقط فقط سقوط و سقوط و سقوطه. تا روزی که زمین بخورم و به هزار تیکه تقسیم بشم.
2 September 2021
Seoul
دستهاش رو توی جیبهای جین لشش قرار داده بود و در امتداد خیابون اصلی حرکت میکرد.
ذهنش سخت درگیر پیشنهاد هوسوک بود. تصور اینکه بتونه درآمد بالایی داشته باشه، تا بتونه به نسبت تهیونگ توی خرجهاشون دخیل باشه و البته مشکلاتشون رو حل کنن معرکه بنظر میرسید.
اما جونگکوک با خلاف بودن این مسئله کنار نمیاومد. اگه میگرفتنش چی؟ اگه یه بلایی سرش میومد چی؟
اصلا میخواست به دوستپسرش بگه چطور درامدش زیاد شده؟
جونگکوک واقعا هیچ ایده ای نداشت باید به هوسوک اعتماد کنه یا نه. در اخر گوشیش رو از توی جیب جینش بیرون کشید و وارد تماسهاش شد.
با تردید به اسم مخاطبش نگاه کرد. هنوز مطمئن نبود کار درستیه یا نه اما در نهایت تماس رو برقرار کرد.
هنوز دومین بوق هم نخورده بود که صدای ظریف و مثل همیشه پرهیجان آدام توی گوشش پیچید.
"هی جونگکوکی. چخبر؟"
بی توجه به حرف پسر سراغ اصل مطلب رفت.
"باید ازت یه چیزی بپرسم."
آدام در جواب سکوت کرد تا پسر فرصت پرسیدن سوالش رو داشته باشه.
جونگکوک درحالی که هنوز بی هدف توی پیاده رو قدم برمیداشت گفت:
"تو...چقدر هوسوک رو میشناسی؟"
آدام با لحن شاد همیشگیش خندهای کرد.
"هوسوک خودمون؟ جونگکوکی منم مثل تو از بعد اشناییش با جیمین ملاقاتش کردم."
جونگکوک با صدای نامطمئنی که برای بیان برخی حرفهاش دچار لرزش میشد گفت:
"منظورم اون نبود...راجب شخصیتش...فکر میکنی چطور ادمیه؟"
آدام که تازه متوجه منظور پسر شده بود خودش رو جمع و جور کرد و با لحن مطمئن تری ادامه داد:
"خب میدونی جیمین زیاد از شخصیتش حرف میزنه. اونطور که میگه هوسوک آدم خوب و البته قابل اعتمادیه. البته خیلی مهربونم هست و واقعا قابل اعتماده."
واژه ی 'قابل اعتماد' رو دوباره تکرار کرد و باعث شد جونگکوک از تاکید آدام روی قابل اعتماد بودن هوسوک تعجب کنه. که البته چندان به این مسئله اهمیت نداد.
اما پشت خط، آدام هر لحظه خودش رو بابت توضیحات ضایعش سرزنش میکرد.
YOU ARE READING
The Reason(kookv,vkook)
Fanfictionهمه چی عالی بود؛ حداقل از دیدگاه جونگکوک...شاید برای همین از لحظه ای که تهیونگ بهش گفت میخواد ترکش کنه تا وقتی که رفت و درب اتاق رو محکم کوبید، جونگکوک توی بهت ایستاده بود و بدون درک از اتفاقات افتاده سعی میکرد لرزش بدنش رو کنترل کنه. اره همه چی عال...
