Part 22
16 September
Venice/Italy
"یسری اتفاق ها افتاده که باید بدونی. راجب جونگکوک..."
تهیونگ با لحن مضطربی که مشخصا بخاطر جمله ی جیمین به وجود اومده بود پرسید:
"چیشده؟"
جیمین واضحا دودل بود برای گفتن حرفش. از طرفی هیچ ایده ای نداشت چطور و از کجا شروع کنه.
وقتی میخوای خبر خیانت کردن معشوقه ی یکی رو بهش بدی چی میگی؟
مِن مِن کرده جیمین، تهیونگ رو حتی بیشتر از قبل ترسوند.
پسر پشت خط وقتی بالاخره موفق شد تا جمله ی درستی سرهم کنه توضیح داد:
"خب...از همون اوایل...آدام...میدونی خب...اون تو نخ جونگکوک بود."
"چی؟!"
سوال تهیونگ که با لحن متعجب و نسبتا خشنی پرسیده شده بود تن جیمین رو لرزوند. شاید اینطوری شروع کردن ایده خوبی نبود. به هرحال برای فکر کردن به این موضوع یکم دیر بودوپس جیمین ادامه داد:
"ببین من خیلی سعی کردم منصرفش کنم. حتی بارها بخاطرش باهاش دعوا کردم و سعی کردم مانعش بشم..."
سکوت تهیونگ برای جیمینی که همینطوریش هم پر از استرس بود، مثل نفت روی اتیش عمل میکرد.
"ولی خب اون بیخیال نشد. ادام زیادی بی شرمه و برای به دست اوردن چیزهایی که میخواد زیادی خودخواهه. جونگکوک هم خیلی زود تبدیل شد به یکی از اون "چیز" ها. آدام صداقت و صمیمیتی که جونگکوک تو دوشتیشون داشت رو توی خیالات خودش یه چراغ سبز درنظر گرفت و در اخر دست به یه اشتباه بزرگ زد.."
نفس های بلند و خشدار تهیونگ تن جیمین رو میلرزوند. جیمین میدونست که پسر منتظره تا تمام ماجرا رو بشنوه با اینحال هیچ ایده ای نداشت چطور ادامه بده. اینطوری نبود که قرار باشه یه چیز ساده رو بیان کنه.
شاید تلفنی حرف زدن ایده ی خوبی نبود. جیمین با لحنی که ترحم در پشت پرده ی ترسش-از واکنش تهیونگ- پنهان شده بود ادامه داد:
"اون یجورایی...جونگکوک رو مجبور کرد باهاش بخوابه."
تهیونگ نفهمید کی انگشتهاش یخ کرد. نفهمید تمام گرمی نگاهش چطور در لحظه ناپدید شده و جاش رو به سرمایی یخی داد. تهیونگ حتی نفهمید چطور موفق شده بود گوشی رو توی دستش نگه داره وقتی تمام عضلاتش بیحس شده بود.
جیمین احتمالا فهمید جملاتش چه بلایی سر تهیونگ اوردن. درک نکرد؛ ولی فهمید. با اینحال ادامه داد چون حقیقت نوشداروی تلخی بود که سرنوشت رابطه ی ریاکارانه ی اون دونفر رو رقم میزد.
"جونگکوک سعی کرد پسش بزنه با اینحال ادام یه لحظه ام بیخیال نشد...
من واقعا نمیخوام توی رابطه ی شما دخالت کنم یا چیزی. با اینحال آدام بهترین دوست منه-بود و خب واقعا نمیتونستم بشینم و شاهد این خیانت باشم."
سکوت تهیونگ دیگه داشت زیادی طولانی میشد و باعث شد پسر موبلوند با کمی تردید بپرسه:
"ت-تهیونگ؟ صدامو داری؟"
'هوم' کوتاه و خشدار پسر تنها جوابی بود که جیمین گرفت.
YOU ARE READING
The Reason(kookv,vkook)
Fanfictionهمه چی عالی بود؛ حداقل از دیدگاه جونگکوک...شاید برای همین از لحظه ای که تهیونگ بهش گفت میخواد ترکش کنه تا وقتی که رفت و درب اتاق رو محکم کوبید، جونگکوک توی بهت ایستاده بود و بدون درک از اتفاقات افتاده سعی میکرد لرزش بدنش رو کنترل کنه. اره همه چی عال...
