Subject: reason
To:jeongookie99@gmail.com "
"ایمیل ۵۶ ام
شبیه له شدن فیلتر نیم سوخته ی سیگاری، زیر کفش های برند مرد غریبه ای. همینقدر مسخره و تلخ. همینقدر پوچ بود تلاش های من. تلاشهای قلب شکسته ای برای بازپس گرفتن دلی که نابودش کردی.
درست مثل سیگاری که دودش خستهات کرده و تو به سادگی تکون دادن چند تا ماهیچه، روی زمین انداختیم و زیر لژ کفشهات لهم کردی."
26 August
Seul
"بیا بریم ایتالیا..."
جونگکوک با شنیدن این جمله با اخم ریزی سمت دوستپسرش چرخید.
"تو شرایطشو نداری. ممکنه حالت بد شه."
پسر بزرگتر لبخند کم حالی زد. دستش رو روی دست جونگکوک گذاشت و با نوازش دست پسر توضیح داد:
"برای همینه که میخوام برم ایتالیا. معلوم نیس چقدر دیگه زنده باشم ..."
جمله ی دومش رو با لبخند تلخ و صدای تحلیل رفتهای گفت که باعث درهم شدن اخمهای پسر کوچکتر شد.
جونگکوک با شدت به سمتش چرخید و با تُن صدایی که به طور ناگهانی بالا رفته بود گفت:
"جرئت نکن یبار دیگه اینطوری بگی. دکتر که گفت بیماریت حتی حاد ام نیس. الانم تو قرن ۲۱ زندگی میکنیم کی گفته که پایان سرطان حتما مرگه؟!"
تهیونگ تک خند شوکه ای بابت لحن عصبی دوستپسرش کرد و درحالی که دستش رو روی بازوی پسر میکشید تا پسر رو اروم کنه گفت:
"آروم باش بلوبری...متاسفم..."
جونگکوک با سری که پایین افتاده بود گوشه ی تیشرتش رو توی مشتش گرفت و با لحن ارومی گفت:
"نیاز نیست متاسف باشی. فقط دیگ همچین چیزی رو به زبون نیار."
و با تموم شدن حرفش دکمه ی استارت ماشین رو فشرد.
تهیونگ چند ثانیه ای درسکوت حرکات پسر رو دنبال کرد و بعد درحالی که کمی کج میشد تا بتونه به راحتی دوستپسرش رو موقع رانندگی تماشا کنه گفت:
"باشه ولی من هنوزم میخوام بریم ایتالیا"
جونگکوک که شروع به رانندگی کرده بود، بدون اینکه نگاهش رو از خیابون بگیره جواب داد:
"نمیشه ته. ممکنه برات بد باشه."
پسر بزرگتر که برعکس جونگکوک، لحظهای نگاهش رو از دوستپسرش نگرفته بود گفت:
"کلا چند روزه. فقطم میریم ونیز. خوبه؟"
جونگکوک چند لحظهای رو سکوت کرد تا به حرفهای پسر بزرگتر فکر کنه.
خودش هم ته دلش میخواست تا باهم به سفر برن و از طرفی هم شاید این راه خوبی بود تا رابطشون رو درست کنن و بتونه کاری که با آدام کرده بود رو فراموش کنه.
تهیونگ با دیدن سکوت جونگکوک، نرم شدنش رو احساس کرد پس با لبخندی که عمیقتر شده بود به بلوبریش نزدیک شد و با حلقه کردن دستش دور بازوی پسر با صدایی که کمی لوسش کرده بود گفت:
"هوم؟ میریم مگه نه؟ خیلی وقته باهم نرفتیم سفر بلوبری. هوم؟"
جونگکوک که بابت حرکت پسر هول شده بود، با چشمهای درشت شده درحالی که تلاش میکرد فرمون رو کنترل کنه گفت:
"هیونگ! نکن الان تصادف میکنیم. ته! ول کن بازومو! وای هیونگ!"
ESTÁS LEYENDO
The Reason(kookv,vkook)
Fanfictionهمه چی عالی بود؛ حداقل از دیدگاه جونگکوک...شاید برای همین از لحظه ای که تهیونگ بهش گفت میخواد ترکش کنه تا وقتی که رفت و درب اتاق رو محکم کوبید، جونگکوک توی بهت ایستاده بود و بدون درک از اتفاقات افتاده سعی میکرد لرزش بدنش رو کنترل کنه. اره همه چی عال...
